zondag 30 maart 2008

.تاريخچه نژادها و اقوام در افغانستان - تورك قزلباش

تاريخچه نژادها و اقوام در افغانستان - تورك قزلباش
تورك قزلباش


پروفيسور عنايت الله شهرانی
تاريخ اين كلمه توركی بعداز دوره امير تيمور جهانكشآ بلند شده است . قزل در توركی بمعنی “سرخ” و “باش” سر معنی ميدهد كه تحت الفظی آن “سرخ سر” ولی بمفهوم “كلاه سرخ” در ميان اردو ويا عساكر پذيرفته شده است .
اولين بار اين تركيب زيبا يا صاحبان كلاه قرمزی بدوره اولاده شاه صفی ولی استعمال گشت و بعداز آن اين گروپ بمانند “ينگ چريان” ونه به اندازه شان صاحب قدرت خوب بودند بلكه عمومآ و مستقيمآ بفرمان حكام كار ميكردند .
“ينگ چريان” از نوجوانان تشكيل شده بودند كه بعداز استقرار و كثرت نفوس شان بمقام خلافت نفوذ آنها بحدی رسيده بود كه يك خليفه را از ميان برميداشتند و خليفه ديگری را بمقام خلافت عثمانی مينشاندند .
ولی قزل باشان اصلآ از اسيران جنگی امير تيمور بودند كه امير تيمور آنها را در برگشت بعداز فتح خليفه مقتدر توركيه اسلامی سلطان بايزيد يلدرم به اردبيل آذربايجان باخود داشت و ميخواست آنها را به سمرقند ببرد . ولی حضرت خواجه علی خلف مولانا صدرالدين نبيره جناب سيد شاه صفی الدين ولی (رح) كه امير تيمور به او و فاميلش ارادت داشت مانع بردن اسرآ به سمرقند شد و چون آنها مسن تر از دوره های اول “ينگ چری” های توركيه بودند ، بمريدی شيخ صفوی خواجه علی نشستند و زياده تر از شكل عسكری به روحانيون وبعباره ديگر بمريدان شيخ ميماندند . ازآنرو در آغاز نام شان را قزل باش نگذاشته بودند ،
سپس بعداز چند نسل آن زمان كه شاه اسماعيل صفوی آهنگ جهانداری نموده و خانقآ را بجای خود گذاشته وبر تخت سلطنت نشست همين اولاده مريدان را كه از زمان جدش خواجه علی مانده بودند ، گارد محافظ و رزمندگان تعيين نمود و نام شان را “قزلباش” گذاشت .
وجه تسميه قزلباش را بهتر است از زبان سردفتر موًرخان عباس شيروانی بشنويم : « نگاشته اند كه هرگاه امير تيمور كورگان بجنگ شتافت بشهر اردبيل رسيد خبر كرامات و خرق و عادات حضرت خواجه علی خلف مولانا صدرالدين ، نبيره جناب سيدشاه صفی الدين عليهم الرحمه شنيده تنها وقت صبح بخانقآ نبيره شاه صفی آمد ، شاه بعداز نماز فجر در مجلس خود بمراقبه مشغول بود ، مريدانش دور او مراقب بودند هرگاه امير تيمور در رسيد شاه چشم كشاد و از راه كشف دريافته برخواست و امير تيمور را در بغل كشيد و پهلوی خود نشاند امير تيمور در دل خود گفت كه من بر بايزيد فتح خواهم يافت يانه شاه از روشندلی دريافته فرمود كه برو به مقصد خواهی رسيد ، آنگاه يك كلاه عنايت كرده رخصت فرمود امير تيمور بعداز فتح مراجعت كرده در سواد اردبيل رسيده بعدازظهر تنها به خدمت شاه حاضر شد و ملازمت حاصل نموده بسيار جواهر و اسباب عمده و كيسه های زر پيشكش كرد شاه قبول نكرد و هيچ نگرفت امير تیمور گفت شاه نذر مرا قبول فرمايد تا خاطر من شاد شود فرمود كه مرا به اين اشيآ حاجت نيست مگر از لشكر بايزيد كه اسير آورده ايد ازآن كسان آنقدر كه در حجره من درآيند بمن دهيد امير تيمور بجان منت گفته اسيران را طلب كرد ، جوق جوق ميآمدند و در حجره ميرفتند تا آنكه چند هزار اسير كه در قيد امير تيمور بودند جمله در آن حجره داخل شدند ، امير تيمور ازين كرامت نهايت معتقد شد و زمين ادب بوسيد مرخص گشت ، شاه اسيران را از حجره بيرون آورد و گفت كه آزاد كرديم شما به اوطان خود برويد جمله مريد شدند و گفتند كه ما نميرويم در خدمت خادمانه خواهيم زيست شاه قبول كرد بعداز دودمان شاه صفی هرگاه شاه اسماعيل صفوی بر جای آبادی خود نشست اولاد همين اسيران آزاد و ديگر مريدان نيك نهاد كه جمله شريف و سپاهی دلير بودند شاه اسماعيل اولی را ترغيب جهانگيری دادند ، ملك ايران را مسخر كردند و قزلباش عبارت از همين گروه با شكوه است .چنانكه در تاريخ عالم آرای عباسی مسطور است كه سلطان حيدرالموسی الصفوی پدر شاه اسماعيل شبی در خواب ديد كه او را تاج دوازده ترك از عالم غيب عطا گرديده ، لهذا از سقرلات قرمزی كلاه تركمانی را بكلاه دوازده تركه مبدل كرده بر سر مريدان نهاد منشيان خاندان صفويه باين افسر ممتاز شدند و ملقب به قزلباش گشتند .
ولادت اين پادشاه درسال 761 واقع شد و در 791 جلوس كرد » ( ص دوازده سلطان نامه ) .
در قسمت وجه تسميه بالا كه سردفتر موًرخان نظر داده ، نگارنده موافق ميباشم ، زيرا خاندان شاه صفی ولی صاحب كرامات بوده اند ، و گنجانيدن چند هزار نفر در يك حجره بی ترديد ميتواند كرامت باشد ، اما گاه گاهی يك تعداد موًرخين ميگويند كه حجره مذكور دو دروازه داشته و كسانيكه از اسرآ از يك دروازه داخل حجره ميشدند و از دروازه ديگر ميبرامدند اما بی خبر از آن هستند كه امير تيمور يك مرد زرنگ ، هوشيار و حكاك بود ، بهرصورتيكه است و به هر قسميكه مردم عقیده دارد اختيار به آنهاست وما درينجا يك مثال ديگری را از وجه تسميه قزلباش ميآوريم و پيش ازآنكه بدان شرح بپردازيم بايد گفته شود كه شاه صفی ولی دارای دو مشخصه بود كه مردم صاحب حكومت ايران معاصر علاقه به آن دو صفت فاميل شاه مذكور ندارند . اول اينكه خاندان شاه صفی همه از مذهب اهل سنت و جماعه ، ثانی جمله توركتبار و بزبان توركی صحبت مينمودند . چنانچه اگر به تاريخ ايران و تواريخ ديگر مراجعه نمائيم ، زبان درباری صفوی و قاجاری ها همه توركی بود .
صائب تبريزی مشهور كه از توركان تبريز و پارسی گوی بدربار صفويان شاعر دربار بود و باری هم از طريق افغانستان بدربار توركان بابری هند سفر نمود و خاطراتش را اين قلم در كتاب « مرزهای همزيستی زبانها » نوشته است كه از جمله همين آذربايجانیان است .
و اينك وجه تسميه “قزلباش” از جانب موًرخ ديگر :
تاريخ صفويه را ما از زمان جلوس شاه اسماعيل اول ( 907 هجری - 1501 ميلادی ) شروع ميكنيم اما در حقيقت اين تاريخ را بايد كمی عقب تر برد ، زيرا شروع كار صفوی از زمانی است كه قدرت معنوی اين طائفه با قدرت مادی توام شد و خديجه سلطان خواهر حسن بيك به خانه سلطان جنيد نبيره شيخ صدرالدين آمد و سلطان حيدر پسرش با عالمشاه بيگم ازدواج كرد و ازين ازدواج شاهانه ، اسماعيل ميرزا بوجود آمد كه معروف به شاه اسماعيل اول است .
شيخ صفی اردبيلی ( وفات 735 هجری - 1334 م ) مردی عارف و شاعر بود و روزگاری از خرابی حال و كار ميناليد و ميگفت :
هرگه كه رسی به خلوت يار ای دل *** ازمن برسان سلام بسيار اي دل
وآنگه خبر از خرابی حالم گوی *** زنهار ای دل ، هزار زنهار ای دل
اما كم كم كارش چنان خوب شد و بالا گرفت كه از اكناف ايران ، مردم برای برای چارهً درد خويش بخانقآ او پناه ميبردند ، چناكه در روايات ما مردم كرمان است كه وقتی دو خانواده از مردم رفسنجان برای حل اختلافات خود بدربار شيروان شاهان شكايت ميبردند و شب بخانقآ شيخ در اردبيل درآمدند و شيخ پيش از آنكه آنان به دربار شيروانشاه برسند آنها را در همان خانقاه صلح داد و هردو خانواده باز گشتند درحاليكه خود از مريدان شيخ شده بودند و هرساله مبلغی كمك به سفره خانقاه ميفرستادند .
ازنظر مادی و مالی ، خانقاه شيخ ، بودجه كافی كم كم برايش فراهم آمد وتا بدانجا رسيد كه در زمان شيخ صفی ، « سيدی بنام سيد جمال الدين ، كاراطعام فقرآ را انجام ميداد ، و تنها يكروز به هزار گوسفند احتياج افتاد » بودجه خانقاه وقتی قابل اطمينان تر شد كه تيمور دستور داد اردبيل و كليه دهات و قصبات و اراضی متعلق به آن به عنوان وقف به خاندان صفوی منتقل گردد و خانقاه او حتی برای خطرناكترين جنايتكاران بست باشد .تقويت تيمور ازين خانقاه تنها جهت مادی نداشت ، او من غير مستقيم پيروان و مريدان فداكار نيز تقديم خانقاه كرد كه هر كدام بهتر از يك ده ششدانگی بودند ! كيفيت واقعآ آنطور كه نوشته اند چنين است : روزی كه تيمور يورش سهمگين هفت ساله خود را شروع كرد و رو به ديار مغرب نهاد هيچ مانعی در برابر او مقاومت نتوانست كرد ، ديار بكر و دشت قبچاق و شهر های شام وارزنگان وارزروم پی در پی سقوط كردند ( 802 هجری 1399 م ) ، در جنگ سيواس كه در پنجم ماه محرم سنه ثلاث و ثمانمايه ( 803 هجری 27 اوت1400 م ) رخ داد « عموم سپاهيان را زنده زنده در چاه نهاده بخاك بينباشت » و شام و انطاكيد را نابود كرد و آنگاه بطرف انگوريه ( آنقره ) رفت و روز جمعه اول محرم 805 هجری ( اول اوت 1404 م ) با ايلدرم بايزيد به نبرد پرداخت تا او را اسير كردند و بدرگاه آوردند ، آنگاه از راه گرجستان و ايران به فكر بازگشت به سمرقند افتاد در حالی كه « مجموع اقوام تاتار را كه موازی ده تومان خانوار بوده باشد از نواحی سوری حصار و آق شهر بطرف آذربايجان كوچانيد و ايلدرم بايزيد را با خود ميآورد » .
اين كاروان فتح كه يك دريا اسير همراه داشت ، و اين اسيران بيشتر روئسای ايلات شاملو و قاجار و استاجلو و افشار و بيات و ذولقدر و تكلو بودند به اردبيل رسيد .
در آنجا تيمور بخاطر آورد كه در اردبيل پيری نازنين سكونت دارد . اين مرد خواجه علی ( معروف به سلطان علی سياهپوش متوفی 830 هجری - 1426 م ) پسر شيخ صدرالدين و نوه شيخ صفی الدين اردبيلی بود ، روايت است كه تيمور با پدر شيخ نيز ملاقات كرده بود و آن در وقتی بود كه از برابر امير حسين فراری بود . در روايات صوفيه آمده است كه در كنار جيحون امير تيمور « سيدی را ديد كه بروی آب ميدود و فرو نميرود به آب . امير تيمور آنوقت از پيش امير حسين فراری بود ، در آنجا دست ارادت به شيخ صدرالدين “صفوی” ميدهد و در آنجا شيخ صدرالدين وعده سلطنت به او ميدهد و جهانگيری و عالم كشی و تخريب بلاد و عباد و ضعف اسلام تقريبآ اغلب به واسطه امير تيمور شده ..... » در همين ملاقات بود كه صدرالدين دستمال سرخ رنگی به تيمور نشان داده و او را به سلطنت نويد بخشيد .بهرحال تيمور از جهت ادای شكر وهم از جهت ارادتی كه به صوفيه داشت بديار خواجه علی رفت . هنگام ملاقات با خواجه علی ، در نخستين برخورد ، شيخ به كثرت اسرای به پناه اشاره كرد و تقاضای آزادی آنها را نمود . روايت است كه شيخ به تيمور گفت : « اين اسرآ مريد های مخصوص من هستند و مانند تو هستند در مريدی ، اگر آنها به اين ذلت باشند ، به غيرت خداوندی قبول نميآيد و تو رانده خواهی شد . امير تيمور عرض كرد كه چگونه تميز بدهم در تمام اين اسرآ كه كدام مريد حضرت شيخ هستند و كدام نيستند ؟ پارچه سرخی ( كه در ملاقات روحانی اول كه در كنار جيحون در وقت فرار امير تيمور از پيش امير حسين ، به او نشان داده وعده سلطنت و جهانگيری عالم را به او داد ) از زير پوستين درويشی درآورد و پيش امير تيمور انداخت و گفت : مريدان شخصی من هريكی قدری ازين بسر شان دوخته اند ، آنها را بگو تواچيان ( لشكر نويسان ، يساولان ) از ميان اسرآ بيرون كرده به خانقاه من تسليم كنند . از كرامت حضرت شيخ ، آن مختصر دلق با پارچه های قرمز ديگر درآورد و به او اضافه كرد ، اسرای رومی بر خود دوخته قزل باش خود را ناميدند ..... اسير زادگان روم به مرور دهور اميرزادگان شدند و پير زادگان خود را از كنج خانقاه درويشی بر تخت سلطنت اردشير وشاپور و گنج كيخسرو و كيكاس رساندند .
هفت ايل ترك كه اسرای روم بودند و بتوسط شيخ صدرالدين خلاص شدند از ظلم امير تيمور :
اول - ئيل قاجاريه - به دوازده شعبه و تيره كه يك تيره قوانلوست كه ما باشيم و امروز در ايران سلطنت ميكنيم ( مقصود گوينده ظل السلطان است ) يازده تيره ديگر هست ..... طائفه دوم - شاملو كه آنهم دوازده تيره هستند .....طائفه سوم - استاجلو ..... طائفه چهارم - افشار ، پنجم - بيات ، ششم - ذولقدر و هفتم - تكلو.... » روايت است كه خوجه علی برای آزادی اين اسرآ تمهيدی بكار برد ، بدين معنی كه شيخ از تيمور خواهش كرد كه اسرای روم را به او ببخشد ......تيمور به او گفت : همه اسرآ را كه نميتوان بخشيد ، يك تعداد معينی را بخواه تا قبول كنم ، شيخ گفت ، ازين اسرآ آنقدر كه در خانقاه من بگنجد به من ببخش ! تيمور پذيرفت و دستور داد اسيران وارد خانقاه شوند . گويند خانقاه شيخ دو در داشت . به دستور شيخ در عقبی را نيز باز كردند .بدينطريق از يك در اسرآ وارد و از ديگر در خارج ميشدند ، و يكوقت تيمور متوجه شد كه ديگر اسيری باقی نماند .
بعض از موًرخين درباب مالاقات تيمور با شيخ شك كرده اند ، اما بايد دانست كه در اواسط دوران صفويه هم اين واقعه معروف و مشهور بوده است .
صاحب عالم آرای عباسی مينويسد : « بين الجمهور چنين مشهور است كه امير تيمور را بر حضرت سلطان صدرالدين مسی ملاقات افتاد اما اَصَحّ آنست كه سلطان خواجه علی بود ، اگرچه اين روايت در كتب تاريخ و حالات منظوم و منثور اين سلسله بنظر احقر نرسيده ..... »
بهرحالت روايت آنست كه تعداد اين اسرای آزاد شده سی هزار تن بوده است كه همه را تحويل شيخ دادند . اين اسرآ همه به عنوان حق شناسی در شمار اتباع و مريدان شيخ درآمدند .
درست يكصد سال پس از عبور تيمور ، يعنی درسال 907 هجری ( 1501 م ) فرزندان و احفاد اين آزاد شدگان ، در زير لوای نبيره شيخ ، يعنی شاه اسماعيل ( فرزند حيدر ، مقتول 893 هجری ، فرزند جنيد مقتول ، 860 ، فرزند شيخ ابراهيم معروف به شيخ شاه متوفی 851 پسر سلطان علی سياه پوش متوفی 830 ، پسر شيخ صدرالدين موسی متوفی 793 ، پسر شيخ صفی متوفی 735 هجری ) شمشير زدند و او را به سلطنت ايران رساندند .
( نقل از مقاله “شروع يك حكومت “ « ص 9 - 14 » از كتاب « سياست و اقتصاد صفوی » .
در فرهنگ ها نيز قزلباش را به تآيد گفته های بالا ميابيم . فرهنگ غياث ميگويد : « بكسرتين لفظ تركی است بمعنی “سرخ سر” و كنايه از سپاهی چه شاه اسماعيل صفوی ايجاد كرده كه همه لشكر خود را قاج قرمزی كه دوازده ترك داشت پوشانند چون قزل بمعنی سرخ است و باش بمعنی سر از آن روز اين لقب در ايران به لشكريان ماند و عدد ترك كلاه كه دوازده اند عدد ائمه اثنا عشر عليهم السلام منظور داشت از سراج »
اين بود داستانهای وجه تسميه قزلباش كه در افغانستان و ايران از مردمان بسيار عمده ، باسواد ، سياسی و نظامی بشمار ميآيند . اين گروپ مردم طوريكه شرح داده شد همه و همه از مردمان تورك توركيه بودند .
بعدها توركان آذری و ديگر قبايل تورك به اين جمعيت افزوده شدند . و ازآنست كه به اقتدار يافتن توركان صفوی در خاك ايران رول های عمده را بازی كردند و شاهان مشهور صفويان تورك ايران شاه اسماعيل اول ، شاه طهماسب اول ، شاه اسماعيل دوم ، شاه محمد خدا بنده ، شاه عباس اول ، شاه عباس دوم ، شاه سليمان اول ( شاه صفوی دوم ) ، سلطان حسين اول ، اما « اعقاب او شاه طهماسب ثانی و شاه عباسی سوم و شاه اسماعيل سوم و سلطان حسين دوم و محمد شاه ابوالفتح كسانی هستند كه دست نشانده پادشاهانی مثل نادر و عليمردان بختياری و كريم خان زند و آقا محمد خان قاجار » بودند .
اين صفويان يا پادشاهان تورك نژاد ايران از آغاز پادشاهی شاه اسماعيل كه 1501 ميلادی شروع و در سال 1722 مسيحی بپايان ميرسد ، شاهان با اقتدار صفويان بودند اما ما بقی كه اعقاب آنها بود قابل چندان يادآوری نميباشد و صفويان بيش از دو صد سال در ايران حكم راندند .
آقای عزيز الدين وكيلی فوفلزائی خطاط هفت قلمی و قهرمان خط ثلث كه چندين كتاب تاريخ و هنر را تحرير و به چاپ رسانيده است در قسمت تعداد قزلباشان با احمد شاه ابدالی كه منحيث گارد محافظ داشته در حدود بيش از چهارده هزار نفر می آورد . و اين برعلاوه آنكه خوانين قزلباشيه در شهرهاييكه با اقوام خود زندگی ميكردند ، هريك در جنگ ها با اقوام خود اشتراك ميكردند و علاوه بر آن سردار مراد خان كه امروز بنام مرادخانی ياد ميشود قوای عليده از قزلباش را با خود داشت .
قزلباش در افغانستان علاوه ازينكه نفوس شان زياد ميباشد ، در سياست و دفتر داری خاصتآ در حكومات درانی ها و محمدزائی ها رول های عمده را داشتند ، چنداول ، ريكا خانه و ديگر مناطق مردمان تورك قزلباش ميباشند كه اكثريت قاطع شان درين سالهای اخير زبان اصلی شان توركی را از دست داده و بزبان فارسی تكلم مينمايند ، و دلچسپ تر اينكه يك تعداد شان سرداران بزرگ فارسی چون ارواح شاد پروفيسور داكتر احمد جاويد وغيره ميباشند .
درميان قزلباشان گروه های زيادی از ايشان اهل سنت چون استاد جاوید ميباشند ولی كثيری از آنها پيرو حضرت امام جعفر صادق ( رح ) هستند ، زمانيكه در كابل ويا در ساحات ديگر افغانستان نام از قزلباش برده ميشود ، فورآ دانسته ميشود كه او تورك و شيعه است . در بالا ها گفتيم كه اساسآ قزلباشان و شيخ اعلی آنها همه سنيان بودند ولی بخاطر جاه طلبی صفويان جاه طلب و حكومت خواه ، بخاطر مقابله با خلافت اسلامی توركيه حنفی مذهب ، شيعه را تقويت و انكشاف دادند .
از همان افكار منحوس و منفور صفويان تخت طلب بود كه رياست ظاهری را به خانقآ باطنی ترجيح دادند و اختلافات شيعه و سنی را دامن زدند و از همان است كه اختلافات مذهبی را انگليسها آله دست خود قرار دادند و ايران شيعه را برعليه توركيه سنی و تورك های حنفی را برضد شيعه ايرانی قرار دادند و يكبار ديگر مردمان گوسفند مزاج شرق ثابت كردند كه آنها آله دست بيگانگان ميباشند بدون اينكه بدانند عاملان اصلی كی ها اند وفرق بين شيعه و سنی چيستو هردو يكيست و هردو خدای مشترك ، پيغمبر مشترك و كتاب مشترك دارند .
يكی از علت هائيكه ايرانی ها بوقت شاه بدهل امريكائی رقصيدند ، و عرب ها بساز انگليس پايكوبی ميكردند دليلش آن بود كه جهان غرب ميخواست خلافت اسلامی توركيه را ريشه كن نمايد و اروپا از هيبت آنها در امان باشد و حكومتی را در آسيای ميانه برقرار سازد كه بعداز صلاح الدين ايوبی تا زمان سلطان عبدالحميد كسی نتوانسته بود آن مملكت را ايجاد نمايد .
شيعه ها ويا قزلباشان به كابل ، قندهار ، هرات ، صفحات شمال و ساحات مركزی زياد ميباشند ، اما قزلباشان عمومآ از دوره نادرقلی خان افشار توركمن در افغانستان وارد شدند . يك گروپ زياد قزلباشان كابل مخصوصآ سنی ها از اخلاف آنهائی ميباشند كه نادر افشار آنها را بخاطر دفاع بشكل ديوار در مقابل هند در كابل مستقر نموده بود و از آنست كه ايشان در كابل ماندند و اولاده آنها مردمان با فرهنگ و دانش افغانستان شدند . و ديگر اينكه قزلباشان مهمترين ركن شاهنشاهی احمد شاه ابدالی و اولاده او را تشكيل ميدادند و از آنست كه ميرزايان زيادی با اعليحضرت تيمورقلی ( تيمور ميرزا ) فرزند احمدشاه ابدالی بكابل نقل مكان ميكردند .
يكی از علت های مهم كاميابی های امير دوست محمد خان كه از مادر تورك جوانشير بود ، اين بود كه وی هرگاه مشكلی برايش پيش ميشد ويا مشكلی را ميخواست حل نمايد به قزلباش ها رجوع ميكرد . حتی به استناد تاج التواريخ تآليف امير عبدالرحمن ، مادر امير محمد افضل و امير محمد اعظم تورك طهماسی ويا بعباره ديگر از جمله توركان صفوی بود .
اين نگارنده زمانيكه بسال 2003 ميلادی به شبرغان مركز جوزجان عازم شدم ، گروپ هفت نفره را برياست جناب لطيفی زيارت كردم كه ميگفتند آنها قزلباش و به نمايندگی قزلباشان افغانستان آمده اند و تعداد مجموعی كلی قزلباشان را در افغانستان يك مليون قلمداد كردند و گفتند كه احصائيه بشمول آنهائی است كه تعدادی از آنها با اقوام هضم و منحل شدند ، ولی همينقدر ميدانند كه اصليت شان به تورك های قزلباش ميرسد .
قزلباشان را اگرچه در منشآ از توركيه عثمانی معرفی داشتيم ولی در زمان حكومت صفويان ، توركان ديگر علی الخصوص توركان آذری ، قبچاق ، تاتار ، توركمن ، قره چای وغيره علاوه شدند و در طول دوصد سال و بيش از آن از حكومت های صفوی حراست كردند وبيش از دو صد سال به حكومات پشتون نژاد افغانستان خير و بركت شان رسيده است .
استاد بسيار محترم جناب محمد آصف آهنگ فرزند شهيد قهرمان ميرزا مهدی جان چنداولی قزلباش و منشی اعليحضرت شاه امان الله غازی يك يادداشت را برايم فرستاد كه آوردن آن درين قسمت مقاله عاری از فائده نميباشد و آن نوته ، اقوام مختلف قزلباشانيست كه در گارد محافظ احمد شاه ابدالی شامل و پادشاهی او را تقويت ميبخشیدند :
قوتولوها ، ايرلو ، گندوزلو ، جلاير ، جلال وند ، قرق لو ، فيلی ، زعفران لو ، قزاق ، قلماق ، افشارارشلو ،افشار احمد لو ، ايران لو ، افشار قاسملو ، دلفان ، سالاروند ، افشار استاجلو ، كيوان لو ، قرائی ، عمارلو ، نيكالو ، يموت ، شاملو ( ازين دانسته ميشود كه احمد شاملو شاه و سلطان شعر نو از طائفه قزلباش و تورك ميباشد ) . باجلان شارلو « در بحث شار ها گفته شد كه از “شيران” -شاران درست تر است و طوريكه اينجا هم ميابيم كه كلمه “شار” كه از آن “شارلو” ساختند از همان ريشه شار است كه ذكر نموديم » ، جليل وند ، قراچورلو ، جاف ، چارنگ ، چاچ « كلمه چاچ هم قديم است و نام سابق شهر تاشكند كنونی ميباشد » ، خواجو ، خدابنده لو باقلان و بهتوی . (( درينجا لازم به تذكر است ، پسوند “لو” كه در اكثريت كلمات فوق الذكر ضميمه گرديده است ، به معنی “نسبت” ميباشد و این پسوند نسبتی به پنج قسم مورد استعمال دارد « لو ، لی ، لق ، ليك ، ليغ » فرق استعمال اين پسوند ها ازيكطرف در ميان اقوام مختلف تورك محسوس و مشهود است و از جانب ديگر مربوط به نحوه تلفظ كلمه ، نسبت داده شده ميگردد . “لو” كه شكل كلاسيك و قديمی پسوند نسبتی است ، اوزبيكان افغانستان بخصوص در ولايات فارياب ، سرپل و جوزجان پسوند نسبتی “لی” را بكار ميبرند مثلآ المارلی ، قيصارلی ، خواجه موسی لی - يعنی الماری ، قيصاری و خواجه موسی يی .همين پسوند ميتواند در بعضی از اقوام توركتبار افغانستان ويا تورك های آسيای ميانه “ليك” استعمال گردد ، چنانچه قزاق ، تاتار ، باشقر و بعضی ديگر “لق” ويا “ليغ” را بكار ميبرند .مانند المارلق ، قيصارلق قسميكه بعضی از اتنيك های تورك تبار “ليغ” را بكار ميبرند .در آذربايجان اگر در اسم فاعل “محمد لی” بگويد و درعين حال به اسم مكان نسبت دهد “گنجی ليك “ يعنی از گنجه ميگويد خلاصه هر پنج اين پسوند ها يكی بوده و بزبان توركی “پسوند نسبتی” ميباشد .- ويراستار )) .
در نتيجه جمله قزلباشان در جمله توركان بشمار ميآيند و ازينكه آيا آنها بيك مليون ميرسند ويا نميرسند موضوع بحث ما نيست ، زيرا در افغانستان احصائيه گيری دقيق صورت نگرفته ولی يك موضوع را ميپذيريم كه قزلباشان در احصائيه توركان افغانستان شامل ميباشند .

ادامه دارد

woensdag 12 maart 2008

تاريخچه نژادها و اقوام در افغانستان ، فصل چهارم - تورك های ايماق

تاريخچه نژادها و اقوام در افغانستان
تورك های ايماق
ايماق ها شاخه بسيار مشهور اقوام تورك و مغول ميباشند . مناطق و قبايك بزرگ ايماق ها را در كتب تاريخ گاهی باسم “ايماقات” ياد ميكنند .
كليد قفل جماع است زر ولی كو زر ؟
سراغش از چه بلد گيرم و كدام ايماق
“ ملا فوقی يزدی بنقل از آنندراج “
درباره “ايماق” در كتب معتبر تاريخی معلومات زياد است و چون ريشه خالص توركی دارند ، بجای اينكه موًرخين توجه خاص باين كلمه بنمايند ، زياده توجه خويش را به ريشه يا اصل “تورك” مبذول داشته اند . با آنهم سعی ميگردد كه درباره اين قوم نامی و مشهور بحدی توان گفته ها و اسناد بياوريم كه گروه يا شعبه ايماق های عزيز از آن آگاه شوند و پيوند های خود را با اطرافيان شان محكمتر سازند .
عبدالحی گرديزی موًرخ دوره غزنويان در كتاب “زين الاخبار” خود كه استاد عبدالحی حبيبی زياده تر كتاب مذكور را به “تاريخ گرديزی” شهرت داده اند ، درباره ايماق معلومات زيبا ميآورد :
« كيماك : اصل ايشان آن بوده است كه مهتر تاتاران بمرد و او را دو پسر ماند ، مهتر پسر پادشاهی بگرفت ، كهتر پسر از برادر حسد برد ..... تا هفت تن از مولدان تتار بنزديك ايشان آمدند يكی ايمی دوديگر ايماك ، و سه ديگر تتار و چهارم بلاندر و پنجم خفچاق و ششم لنقاز و هفتم اجلاد ..... » ( ص 550 زين الاخبار ) .
از هفت شخص بالا كه همه از يك نسب و كيماك ميباشند ، بدو شخص آن ايماك و تتار كار داريم ، در قسمت تتار بتاريخ آنها زير عنوان تورك ها آورده ايم و به آنها سوالی پيدا نيست كه اصل شان تورك ميباشد ، وحالا توجه نمائيد كه وقتيكه يك برادر تورك تتار است ، برادر ديگر ايماق كه “ايماك “ آورده شده است ، ضرورت به آن نيست كه بگوئيم كه او هم تورك ايماق ميباشد ، زيرا برادر با برادر هم خون و همتبار ميباشد .
در كتاب “نظام اجتماعی مغول” ميخوانيم كه : « لغات تومان و اولوس فقط معرف يك دسته ايلی وسيعی است كه در تشكيلات آن اتوغ های متعدد وارد می شدند . احتمال دارد كه اتوغ های مغولی با وجود اينكه بسختی قابل تقسيم بودند ، تغيير و تبديل ميافتند ..... » ( ص 219 ) .
بعدآ در صفحات ديگر چنين ميخوانيم : « هريك از قشون های خلخ دارای اتوغ های جديدی شدند كه از تقسيم اتوغ های قديمی بوجود آمده بودند ، احتمال دارد كه در نقاط ديگر نيز شرايط برای پديد آمدن چنين تقسيمات بوجود آمده باشد ، گذشته از تقسيم اولوس ( تومان ) به اتوغ ، تقسيمات ديگری نيز بنام ايماغ وجود داشته است ، ايماغ چه بوده و با اتوغ چه تفاوتی داشته است ؟ در مغولستان قرون وسطی يك دسته ائيل خويشاوند كه در سرزمينی كوچ ميكردند ايماغ ناميده ميشدند .
« ايماق يك قبيله كوچك ويا بهتر بگوئيم يك اجتماع خانوادگی بوده است ، تفاوت اصلی بين ايماغ واتوغ درين است كه اعضای يك ايماغ بايستی متعلق بيك دسته خويشاوند باشد . تعداد اين ايماغ ها در تغيير بوده است . و چند ايماغ ميتوانست از يك اتوغ تشكيل شده باشد . ولی ايماغ و اتوغ از لحاظ كميت باهم تفاوتی نداشتند ، ميتوان تصور كرد كه وحدت ارضی ميتوانست دو يا چند ايماغ را با يكديگر بياميزد و بدينترتيب يك اتوغ جديد بوجود آورد .مانند بعضی اتوغ های بوريات » ( ص 221 نظام “اجتماعی” . (( جمهوری خودمختار بوريات در شمال روسيه فدراتيف واقع است و شامل دولت فدراسيون روسيه ميگردد كه مانند هر جمهوری خود مختار ديگر دارای قانون اساسی ، پارلمان ، حكومت و قضای خود مختار خود ميباشد - ويراستار )) .
تا حال در تحقيقات ما تا اينجا دو كلمه را به ارتباط “ايماق” يافتيم كه بلاشك از نامهای ديگری ايماق از نظر شكل و تلفظ و حروف تطابق پيدا ميكنند كه ايماك زیاده تر شكل توركی و ايماغ ارتباط نزديك به مغولی ميابد كه در حقیقت هردو از يك ريشه اند .
در كتاب “نظام اجتماعی” دنباله موضوع را چنين ميابيم كه ميگويد : « ايماغ ايلی به معنی اجتماع خاص خويشاوندان هم خون نبوده است ، بلكه معرف به يك دسته خانواده خويشاوند نزديك و يك قبيله كوچك بوده كه از افراد ايلات و « استخوانهای “يسونها” » مختلف را نيز راه ميداده ولی اصل نسب همه ميبايستی به فرد واحدی منتهی ميشد . بدينترتيب ايماغ از اجتماع خانواده های خويشاوند متعلق به شعبات مختلفی تشكيل يافته بود كه اين شعبات خود از تقسيمات ايلات ( اتوغهای ) قديمی بوجود آمده بودند ( ص 221 نظام اجتماعی ) .
در پاورقی صفحه بالا دو موضوع ديگر را بدست ميآوريم يكی اينكه همين سيستم نظاميكه درباره ايماق ها يا ايماغ ها گفته آمد نزد “ياقوت ها “ هم ديده ميشود ، ياقوت ها را در كتاب مذكور “ياكوت” نوشته است كه تفاوت قاف و كاف بوده و اصل آن ياقوت و يكی از شاخه های تورك و مغول همين ياقوت ها اند كه فعلآ در مملكت “جمهوری “ ياقوتستان در گوشه آخری سيبيريا حيات بسر ميبرند . (( كه مربوط روسيه فدراسيون هستند وخاك آن دارای غنی ترين معدن الماس در جهان بوده و اقليم آن بسيار زياد سرد ميباشد و به اين سبب در بين مردم ياقوت افسانه عجيب فولكلوريك وجود دارد كه مطابق آن گفته ميشود “ وقتيكه خداوند با دستان پُر از ياقوت والماس از منطقه ياقوت گذر ميكرده كه با خنك گرفتن دست های خداوند تمام ياقوت و الماس درين ناحيه از دست خداوند ريخته است “ - ويراستار )) .
موضوع دوم اينكه معنی ايماق را چنين شرح ميدهند : « تجمع چيزهای نزديك بهم و مربوط بهم » در كتاب بالا علاوتآ ميافزايد كه : « وحدت ارضی مهمترين اصل ايماغ ميباشد ، بدين معنی كه ايماغ مالك يك زمين صحرآ گردی يعنی توغ ميباشد و دسته آن كه فاقد اين زمين باشند نميتوانند بنام ايماغ خوانده شوند » ( ص 222 همان كتاب ) .
همچنان ما كه در ريشه ايماغ نظر نموديم ، ايماق يا ايماغ بزبان مغولی به قومی اطلاق ميگردد كه از آن ميتوان استنباط نمود ، همانطوريكه بر مردم هزاره ، نام شان از شكل نظام عسكری داده شده است ، در ايماغ هم كه شكلی نظام جامعه است به آنها اين اسم اطلاق شده و بعدآ به ايماق مبدل شده كه هم ايماغ وهم ايماق يك كلمه بوده كه با دو شكل مورد استعمال بوده و در ختم به كلمه “ايماق” منتهی شده است .
داكتر لوئی دوپری در كتاب خود بنام “افغانستان” درباره اصليت و ريشه ايماق چنين ميآورد : « از نسل مغول ( هزاره ، ايماق ، توركمن ، اوزبيك ، قرغز و ..... ) « ص 57 » .
دوپری باز در صفحه 169 كتابش ايماق را تركمن ايماق نوشته كه درست است و در تواريخ توركستان اين اقوام دركنار هم از روی ارتباط تحرير يافته است : اوزبيگ ، تركمن ، هزاره ، تاجيك و ايماق .
استاد حبيبی و از كاشغری معنی “يماك” را يكی از قبايل بيست گانه تورك گفته است كه قرابت به ايماق و ايماك دارد . ( درباره تاجيك درين رساله بحث عليده نوشته شده است كه حقيقت تاجيك را توضيح نموده ايم ) .
در قسمت منشآ ايماق در بسی جای ها “ايماق مغول” آمده و چنانچه كه ما در كلمه “ايماغ” در سطور بالا معلومات زياد آورديم ، چون منشآ مغول و تورك يكی است ازآنرو دور از حقيقت نخواهد بود جناب استاد برهان الدين نامق ايماق را به كتاب محول نموده است بنام “اويماق مغول “ .
موًلف حيات افغانی ايماق و هزاره را از نسل ترخان تاتاری آورده در كتاب « تواريخ خورشيد جهان » درباره نظر موًلف حيات افغانی ميآورد كه وی هردو قوم هزاره و ايماق را از يك نسل قرار داده و گفته است كه وقتيكه مسلمان شدند در آنوقت ازهم جدا گشتند ، زيرا ايماق ها “سنی پخته” و هزاره ها “شيعه كته” اند و اين اختلاف مذهب موجب افتراق قومی ايشان شد . ( ص 314 تواريخ ) .
در كتاب بالا هزاره را با ايماق گفته كه درست است ، هزاره را گفتيم كه آنها تورك خالص اند و اگر با ايماق يكی باشند ، پس ايماق هم نظر به اينكه مغول باشد - تورك است .
آقای شير محمد ابراهيم زائی مصنف كتاب تواريخ خورشيد علاوه ميدارد كه : « در بودن هزاره از نسل يافث بن نوح عليه السلام كه تاتار و مغول هردو فرزندان المجنه بن ترك بن يافث بن نوح ..... و ديگر تمامی اقوام تركان تمامآ از نسل اولاد ترك بن يافث هيچ شك نيست ..... و در بودن لخ و خاقان و هزاره نيز از نسل تورك شبهتی نيست ، چنانچه از معارج النبوه و روضته الصفآ و ديگر كتب معتبر واضح است » ( ص 315 تواريخ ) .
آقای ابراهيم زائی برخلاف گفتار پيش درباره چهار ايماق ميگويد كه از جمله چهار ايماق مشهور جمشيدی ، سوری ، فيروزكوهی و تايمنی دو گروه اولی را عرب و دو گروه ديگر را افاغنه ميداند .
« موًلف حيات افغانی اويماق را برادر هزاره نوشته و افتراق مذهبی را موجب افتراق قوميت ايشان بيان كرده محض به اصل است ، چراكه اويماق هرگز هزاره نيست بلكه جمشيدی و سوری از نسل ضحاك تازی و فيروزكوهی و تايمنی از افاغنه قديمه اند ، بلكه اويماق چهارم خود از قوم هزاره سنی مذهب پخته است و اين همه فرق ضحاك نسب و افغان نسب و هزاره سنی را با هزاره شيعه مفارقه مذهبی يكسان است ، اگر اويماقات در اصل هزاره ميبودند در تسميه هرچهار اويماق بنام هزاره سنی مذهب خوانده ميشدند حالا سوری اويماق چهارم قوم هزاره كه حد اوشان متصل به حد فیروزكوهی و تايمنی است » ( ص 315 ) .
گرچه ابراهيم زائی املای ايماق را كه اصلآ “اويماق” است درست نوشته ولی وی افتراق هرچهار خيل ويا قوم اويماق را زياده تر مذهب ميداند ، درحاليكه موضوع بحث ما تنها عروق و خون ميباشد نه مذهب .
فراموشم نميشود كه از مرحوم عبدالعلی مزاری رهبر معروف قوم تورك هزاره پرسيدم كه “تو شيعه هستی ويا تورك ؟ “ شهيد مزاری فكری عميق كرد و گفت : « من تورك هستم » ، دليلش اين بود كه گفت امكان تغيير دادن مذهب بدست شخص است ولی كسی نميتواند خون خود را تبديل و تغيير دهد ، بنابرين گفت كه وی تورك است .
ازجانب ديگر سوال اينجاست كه چطور هرچهار قوم اويماق كه زاده يك پدر و از يك نسل ميباشند و آنرا ما در بالا ذكر نموديم ، دوی آن عرب و دوی ديگر پشتون باشد و باز در آخر يكی ديگر به هزاره تعلق ميگيرد ، يعنی گويا يك قوم بدو نسل متعلق ميشود .خلاصه اينكه هرچهار اويماق كه اقوام شريف و نجيب و محترم ميباشند بيك قوم تورك از نگاه نسل ارتباط دارند اما ازينكه گروهی به پشتو گرائيدند و گروه ديگر به تاجيكی عيبی ندارد و آنها بمانند اقوام ديگر به اثر قرابت ها با اقوام همسايه زبان و شكل نو را بخود يافتند . چنانچه در بحث غلجائی ها ازين بحث ها زياد بعمل آمد .
طوريكه گفته آمد كلمه اويماق اصلآ توركی ويا بعباره ديگر بخاطريكه در قسمت كلمه “ايماغ” مغولی بحث ها بعمل آمد بدون ترديد آنرا كلمه تورك و مغول ميخوانيم و خطری درين گفته وجود ندارد . جناب موًلف تواريخ خورشيد جهان در آغاز بحث اويماق می آورد كه « بدانكه اويماق و ايماق لفظ تركی است معنی آن الوس و قوم است و چهار ايماق عبارت از چهار قوم است كه در قديم عبارت از سوری و جمشيدی و تايمنی و فيروزكوهی بود و بعد قلت تعداد سوری و حيثيت آن قوم هزاره سنی كه اوشانرا دوازده هزار خانوار ميگويند و در عهد شهزاده كامران و وزير باز محمد خان سرداران اين اويماق محمد يوسف خان و كريم داد خان هزاره بودند » ( ص 315 تواريخ ) .
اينك درين سند جناب ابراهيم زائی ميفرمايد كه طائفه اويماق سوری اصلآ هزاره ميباشند كه سرداران شان را نيز ياد مينمايد و همين قوم سوری است كه در هندوستان حكم راندند .
چنانچه در جمله آريانا پروفيسور راعی برلاس اينطور اشاره را بر سوريان ميرساند : « هفتمين طبقه سلاطين دهلی سوريان اند ، اينان نيز مانند لودی ها تركان پشتو زبان اند ، مذهب ايشان حنفی و زبان رسمی ايشان فارسی بود ، در قصر و در بين اردو تركی و پشتو صحبت ميكردند » ( ص 17 آريانا ... ) .
در حدود صد سال پيشتر نفوس ايماق ها را بصورت تقريبی از جمله ايماقات اربعه اويماق جمشيدی را پانزده هزار خانوار در پنجده ، كشك ، مرغاب ، وغيره و ولايات اهلی شان را بادغيس و اويماق فيروزكوهی به تعداد هشت هزار خانوار كه در مسكن اصلی خود فيروزكوه ، تايمنی ها به تعداد هزار خانوار در كوه سياه بملك غور ، تيهوره و ساغر كه تيموری ، زوری و درزی از جمله همين قوم تايمنی ميباشد كه جمله سنيان باشند قلمداد نموده اند .
موًلف تواريخ خورشيد جهان نكته جالب ديگر دارد كه در حقيقت چشمديد و شاهديت عينی را ميدهد كه درباره تايمنی ها چنين ميآورد : « رياست گاه اين قوم تيهوره است .قبل ازين خان كلان اين ايماق عبدالغفور خان تايمنی بوده كه به عهد خانی خود حسن زهراب هزاره رافضی را كشت و وقتيكه موًلف به هرات رسيد آنوقت پسرش ابراهيم خان رئيس بود و رئيس ايماق جمشيدی سابق ميراحمد خان و بوقت رسيدن موًلف به هرات سردار تمام اقوام جمشيدی خان آغا برادر مير احمد خان و خسر محمد يعقوب خان امير كابل بود و سردار ايماق فيروز كوهی فتح الله بيگ پور پدر سردار نياز بيك بود » ( ص 315 همان ) .
موًلف محترم نام امير محمد يعقوب را ميآورد و بعدآ ميرساند كه وی با ايماق ها خويشی كرده و ضمنآ موًلف در ختم نامهای سرداران فيروز كوهی ، پسوند “ بيگ توركی “ و در آغاز كلمه “سردار” را می آورد كه زياده تر به سرداران محمد زائی ارتباط پيدا مينمايد .
همچنان بايد گفت كه در كتاب تواريخ خورشيد جهان ملك هزاره ها را با ملك اويماق ها در حدود سه صد ميل طول و دوصد ميل عرض تخمين نموده است و جمله را در يك ملك نشان ميدهد .
در قسمت تاريخ وجه تسميه ، سكونت و خانهای ايماق ها ذكر بعمل آمد ، نكته مهم ديگری كه بايد درينجا ذكر گردد عبارت از حكومتداری ايماق های تورك نژاد و توركتبار ميباشد .
قبيله اويماق سوری به سركردگی شيرشاه سوری مدتی را در هندوستان حكم راندند ، همانطوريكه بابريان را هندوستانی ها و محققين به غلط ويا به غرض مغولی مينويسند ، به همان شكل سوری ها را در هندوستان قديم بنام افغانان يعنی پشتونها ميدانند ، درحاليكه يكی از خوانين بزرگ اويماق ها ابراهيم خان رئيس قوم ايماق ها بود ، جد سوريان حاكم در هندوستان بشمار ميرود .
همين ابراهيم خان در حدود قرن پانزدهم با پسرانش بوقت لودی ها از منطقه غور يا مركز عمده غوری ها و ايماق ها به هندوستان هجرت مينمايد كه بعدآ اشخاص مشهورشان اينها بودند ، سلطان جلال سليم اسلام شاه ، سلطان محمد شاه ، سلطان فيروز شاه ، سلطان ابراهيم شاه و سلطان احمد سكندر شاه .
در نوشته استاد برلاس درباره سوريان چنين آمده است : « اينان نيز مانند نيپكيان ، امرای شمال هندوكش ، تگينان ، شيران باميان و خلجها از بقايای هفتاليت ها ( يفتليها ) تورك تبار بودند » و استاد حبيبی در جائی سلاسه غور و سوری را از نژاد آرين ميداند و غوری ها را از بقايای موهوی سوری افسانوی ميشمارد .
در اوراق گذشته درباره اصل و نسب اويماق ها كه سوری ها جزئی از آنها و به آنها تعلق كلی دارد سخن گفتيم و نتيجه تحقيقات را درباره نسب سوريان ( سوری ) ، جمشيدی ، تایمنی و فيروزكوهی آنها را در رگ و رشته تورك و مغول رسانيديم كه همه از روی روايات محققين و مستشرقين دلايل را گرفتيم و اگر گروپ هائی ازين قوم بنام افاغنه ويا پشتون مسمی شده باشند درست ميباشد كه بمانند خلجيان ( بفتح خا و لام ) توركی تباران اند كه بزبان پشتو حرف ميزنند و فرهنگ بين پشتو و توركی را دارند .
يك موضوع شاعرانه ديگر را بايد در قسمت قدامت و اهليت وسياسی بودن ايماق ها ذكر نمائيم اينست كه “اياز” مشهور يا مشاور خاص سلطان و شاهنشاه كبير محمود غزنوی از قوم اويماق بود كه او را در تواريخ و روايات سينه به سينه “اياز ايماق” ميدانند و مسكن او را بدخشان گفته اند ، مرحوم استاد خليل الله خليلی درباره اين اياز ايماق رساله مستقلی تآليف نموده و نيز مفكوره بت شكنی سلطان محمود را كه سومنات را شكست از همين اياز ايماق ميدانند و اياز تا دم مرگ از اعزاز و اكرام اخلاف سلطان محمود غزنوی برخوردار بود .
در قسمت تورك بودن سوری های ايماق شادروان استاد عبدالحی حبيبی چنين ميآورد : « در قرن اول اسلامی بر زابلستان دودمان رتبيلان و بر كابل كابلشاهان و بر باميان شيران وبر غزنه و گرديز لويكان و بر ولايات شمالی هندوكش تگينان ، و بر غور وهرات سوريان حكم ميراندند وتمام اين خاندانها مردم بومی و از بقايای فرماندهان محلی ويا كوشانی هفتلی افغانستان بودند » ( ص 159 تاريخ افغانستان بعداز.....) .
در قسمت اينكه استاد حبيبی فرماندهان كوشانی هفتلی را امرای محلی ميخواند ، حقيقتی است انكار ناپذير ، زيرا در افغانستان اقوام تورك كوشان كه اسلاف يفتليان ميباشند از قديم تشريف داشتند و اينكه ميگوئيم آنها از قوم سيتی ويا يَوچی ها از توركستان چين ، ختن ( خطای ) ، كاشغرستان ويا اويغورستان آمده اند كاملآ حقيقت دارند ، اصلآ بقرار روايات قاطبه موًرخين آن منابع ذكر شده مركز اعلی و قديمه توركان بوده اند ، ويك گروپ يا دو گروپی كه به افغانستان آمده وحكومت نمودند معنی اين را ندارد كه در وطن مان افغانستان پيش از آن ، قوم مذكور تشريف نداشتند بلكه بايد دانست كه غالبآ آنها نزد اقوام خود آمدند . يكی از مراكز عمده توركان توكيو و هون های سفيد تخارستان ميباشد كه تا اكنون بيش از هفتاد درصد آن مردم به همان زبان كهنه خود توركی صحبت مينمايند .
چنانچه از زبان هيوان تسانگ زاير چينی ميابيم كه در افغانستان كنونی اقوام مختلف تورك در تخارستان ، بلخ ، قندهار ، كابل و ننگرهار حكمرانی ميكردند و بگفته جناب پروفيسور برلاس از زبان موًلف « افغانستان آف ده افغانز » سند ميآورد كه او گفته است : « حاكميت كوشانی های تورك تبار كه يكی از گروپ های يَوچی ها بودند ، بعداز پارچه شدن بصورت شهزاده نشينی ها ادامه پيدا كرد و نمونه بزرگ آن كابلشاهان و يبغو های تخارستان اند » ( ص 18 آريانا ...) .
استاد حبيبی يك موضوع ديگر را با بزرگواری خود توضيح ميدارد كه لويكان و سوريان از بقايای يفتليان يا كوشانيان اند كه در بعضی نوشته های خود استاد آن اقوام را در كتابها مثل كتاب “لويكان” وغيره پشتون گفته اند ، واقعآ اگر نيك فكر شود ، ما گفتيم كه تعداد كثير تورك ها مثل خلجائيان وسوريان وغيره بعدها به پشتو سخن گفته و زبان خود را از دست دادند و اين موضوع عظمت و جلال پشتونها را ثابت ميسازد كه قدامت تاريخی دارند و نيز زبان پشتوی سحرآميز بر ديگران اثر گذاشته و آنهم به كهنگی زبان مذكور اشاره مينمايد .
چون در خصوص مردم و مليت ارجمند ايماق در طول تاريخ كمتر بحث شده و موًرخين بخاطر اينكه آنها ريشه خالص توركی دارند در عموميات تورك ها پيچيده اند ونه به خصوصيات . ازآن سبب بسيار ضرور نبوده كه درينباره تعمق زياد بخرچ داده شود ، درين وقتيكه مقاله ايماق به پايان رسيده بود دانشمند گرامی ، دوست ديرين اين نگارنده داكتر فيض الله ايماق يكی از نطاقان سابقه دار وطن بزبانهای توركی و تاجيكی يادداشت كوچكی را اندر باب “ايماقها” فرستادند و اينك آوردن آنها اندك تكرار احسن بايد باشد ولی خالی از مفاد نخواهد بود .
پيش ازينكه فرستاده آن دوست را بياوريم يك موضوع ديگر را بايد ذكر نمائيم كه كلمه “ايماق” كه يك مقدار آنرا “اويماق” و “اويماغ” (( مردم مغولستان كه در گذشته ها الفبای اويغوری را بكار ميبردند ، “ايمق” به فتح حرف “الف” يعنی همزه و كسر حرف “ميم” - ويراستار )) تلفظ مينمايند ، شكل دومی را تورك ها به “انگشتانه” نسبت ميدهند و آن توته آهن را كه در پنجه ميپوشند و سوزن را بوقت دوختن با آن فشار ميدهند نامش را در توركی “اويماغ” و در تاجيكی انگشتانه گويند .
آقای داكتر ايماق از نوشته س . ن . امين يار از شماره پنج و شش مليت های برادر درمورد ايماق ها اين چنين اقتباس مينمايد :
« ايماق يا اويماق كلمه توركی بوده و معنی طائفه ويا قبيله را افاده ميكند . بعضآ با پيشوند عددی چهار ، بنام چهار ايماق نيز مشهور اند . بنابر قولی وجه تسميه آن از دو كلمه توركی ( اوی يا اوهم و آق ) كه مفهوم خرگاه يا خانه سفيد را ميرساند ، تركيب گرديده است و اين طائفه با داشتن خانه های سفيد بنام « آق اويها يا ايماق ها » مسمی گرديده اند . در زبان توركی “اوی” خانه و “آق” سفيد معنی ميدهد .
« ايماق ..... در منابع مختلف بحيث نام قبیله و طائفه صحرانشين قيد گرديده است به هرصورت ايماق يا چهار ايماق از اختلاط و امتزاج نژادهای مختلف به گمان اغلب توركی ، تاتاری و مغولی تشكيل يافته و درطول جريانها و حوادث تاريخی با ساير ملل و اقوام آميخته و بنامهای مختلف مسمی گرديده اند : ايماق جمشيدی ، ايماق فيروزكوهی ، ايماق تايمنی و ايماق سوری ( تيموری و زوری ) ، از نقطه نظر كلتوری بسياری ازين قبايل شبيه اهالی آسيای ميانه بوده وبا اندك تفاوت عين عنعنات و رسوم را دارآ ميباشند . ايماق ها بزبانهای توركی اوزبيكی ، تاجيكی و بعضآ توركمنی تكلم ميكنند » ( جريده اولوس ) .
نوشته بالا يك موضوع حساس را كه شامل تاجيك با توركی ، تاتاری و مغولی باشد خواننده را مغشوش ميسازد وما درباره اصل و نسب اين طائفه توركی در سطور بالا ذكر ها كرديم . داخل ساختن كلمه تاجيك يك مفهوم خوب را ميآورد كه اگر در قسمت “زبان” باشد . اگرچه كثيری از ايرانيان و زياده تر از مردمان به اين عقيده ميباشند كه تاجيك ها جزً تورك ها ميباشند . ای كاش ميبودند اما شايد به اثر نزديكی ها همسايگی ها و صدها موضوع مشترك اينها هشتاد درصد يكی باشند ، ولی تحقيقات ميرساند كه تاجيك ها از نژاد آرين و ارتباط به فارس و فارسی زبانهای ايران دارند ، درين باره بحث ها خواهد شد . (( اما اين مسئله از لحاظ خونی و اتنيكی مربوط آن عده تاجيك هائی نميگردد كه اصليت آنها متعلق به اقوام مختلف تورك وبعضآ پشتون بوده ولی به مرور زمان با تعويض زبانهای اصلی خود به تاجيكی گراييدند - ويراستار )) .
درقسمت ديگر آورده جناب داكتر ايماق بعد از ذكر كلمه “سوری” در هلالين “تيموری” آورده بودند . شايد يكی از آن چهار شاخه ايماق های تورك نژاد ، خود را به تيموری منسوب بسازند ، چنانچه بسی از ايماقان هرات و بادغيس به نسبت اينكه توركی بودن خود را ثابت بسازند ، خود را به “تيموری” نسبت ميدهند كه اين موضوع خارج از حقيقت قرار ندارد .
اما در قسمت سوری با آنكه در سطور پيش گفتيم ، موضوع ازين قرار است كه آنها در جمله همان جمشيدی ها ، فيروزكوهی ها و تايمنی ها ميباشند و تفاوت بصورت قطع ندارند .
استاد عبدالحی حبيبی كه خداوند روح شانرا شاد داشته باشد “سوری” ها را يك شاخه ای از پشتونها ميشمارند ولی دليلی را نميگويند . اولين نكته ايكه بايد گفته آن بزرگمرد ترديد گردد اينست كه - اين چه اتفاقی است كه در جمله چهار برادر سه برادر تورك وچهارمی پشتون ميشود و اين باز به ما تداعی مينمايد كه استاد و ديگران همه خان ها ، پادشاهان محلی را بشمول “لاويك” از بقايای كوشانی و يفتلی ميآورند ولی يكباره استاد ميفرمايند كه “لويك” است و “لوی” بزبان پشتو بزرگ را گويند و “لويك” ها يعنی بزرگك ها معنی دارد . اول اينكه تركيب “لويك” و “بزرگك” در فارسی و پشتو درستی ندارد . همينكه بزرگ شد از حالت تصغير ميبرايد ، ديگر اينكه گفته شد كه كلمه “لوی” به استناد متون قديم در توركی معنی بزرگ را ميدهد و عقيده من اينست كه “لويك” نيست بلكه “لاويك” وغالبآ كلمه ختنی و اويغوری است .
به همين قسم داكتر برلاس مينويسد كه سوريان سلسله شاهان تورك پشتو زبان هند ميباشد و این موضوع از امكان دور نيست ، زيرا زبان ركن اصلی نژاد شناسی نميباشد و ميتواند پشتونها فارسی زبان و فارسی زبان ها و توركی زبانها پشتون باشند .
« مورد سوری ها كه از جمله چهار ايماق يا چهار قوم عمده تورك های ايماق اند ، اولتر از همه اذعان بايد نمود كه استاد مرحوم حبيبی به فكر آن بوده اند كه “سور” در پشتو “سرخ” معنی ميدهد و تصور كردند كه بايد اين گروه توركان پشتو باشند ، درحاليكه در فارسی ماهم اين كلمه را «سور» چنين بكار ميبريم «گل سوری» ، گل سرخ ضمنآ اين “گل سوری” در فولكلور تاجيك ها يكی از موضوعات مهم بشمار ميرود .
زياده بر آن در لغت توركی “سور” سبز معنی ميدهد ، گويا كسانيكه چشم سبز يا آبی داشته باشند وی را “سور” يا “چشم سبز” ميگويند كه تا اكنون اين لغت مورد استعمال را دارد و اين ميرساند كه غالبآ شخص اول ايماق ها در تاريخ چشم كبود بوده و كبود رنگ خاص عقيدوی توركانست .
استاد حبيبی ميفرمايد : « اسم زور يا رب النوع سوريا بعداز اسلام توسيع يافته و به اين نام بلاد و قبايل و اشخاص مسمی ميشوند ، مثلآ “زورآباد” ناحيتی بود كه اكنون هم به همين نام در جنوب سرخس و رقاصی گوشه شمالغرب سرحدات افغانی ولايت هرات موجود است ويا قوت آنرا بصورت «زورابذ” از نواحی سرخس ضبط كرده و ابن اثير منسوب به آنرا “زورابذی” گويد و اين “زور” بصورت “سور” هم ضبط گرديده » ( ص 127 تاريخ افغانستان .....) .
اينك خود استاد حبيبی متون قديم را بشكل “زور” آورده و اكنون نيز در ساحه غور منطقه چشمه ساريست كه آنرا “زورآباد” گويند به اثر مرور ايام “زور” به “سور” مبدل شده است و نيز كوهی در غور وجود دارد كه آنرا زوركوه گويند و كسانيكه از آنجا هستند خود را زوری ميگويند و تاريخ هرگز اين “زوری” ها را به پشتون بودن نشان نميدهد . زوری ها كه بنام پادشاهان در هند به شكل شاهان “سوری” شهرت يافتند به دنبال همان نسب سازی ها آنها را به پشتو نسبت دادند ، وشايد به گفته پروفيسور برلاس زبان شان به پشتو مبدل شده باشد . اما نژادآ به پشتو نسبتی ندارند ويك موضوع درينجا پيش ميشود كه آيا در آن هنگام در پشتو كتابت پيشرفته وجود داشته يا نه ! زيرا متون اصلی از آن عهد كه براستی باشد تا اكنون بدست ما نرسيده است .طوريكه گفته آمد و درينجا باز ميآوريم كه آقای داكتر برلاس ميفرمايد : « هفتمين طبقه سلاطين دهلی سوريان اند ، اينان نيز مانند لودی ها توركان پشتو زبان اند ..... جد اين خاندان ابراهيم خان سور است كه با پسرانش در اواخر قرن پانزدهم در زمان لودی ها از منطقه غور به هندوستان مهاجرت نمود و بحيث يكتن از قومندانان اجرای وظيفه ميكرد ، اينان نيز مانند نيپكيان امرای شمال هندوكش ، شيران باميان (شاران باميان ) و خلجها از بقايای هفتالت ها ( يفتليها ) و تورك تبار بودند » ( ص 17 آريانا برون ... 1999 ميلادی و او از نوشته استاد حبيبی ) .
در دائرت المعارف مملكت اوزبيگستان به صفحات 161 - 162 درباره ايماق ها چنين آمده است : « ايماق نام عمومی يكتعداد قبايل و عشاير توركی افغانستان و اوزبيكستان در قرن پانزده و شانزده در وادی فرغانه و در ولايت قشقه دريای ( فعلی ) سكونت داشتند ، با مرور سده ها ايماق های ساكن اوزبيكستان شامل تركيب اوزبيكان شده ، نام قبايل و عشاير خود را از دست دادند ، فقط يك قسمت آن در ولايت قشقه دريا نام قبايل “ايماق” را حفظ كردند .
به تركيب ايماقهای ساكن افغانستان يكسلسله قبايل و عشاير فارسی و تاجيكی زبان شامل ميشود . درحال حاضر نام اقوام توركی زبان و تاجيكی زبان كوهی و نيمه كوچی « فيروزكوهی ، تيمنی ، جمشيدی و تيموری » ساكن شمالغرب افغانستان است . ايماق علاوه بر افغانستان و اوزبيكستان در ايران نيز بسر ميبرند . آنها متعلق به تايمنی بوده در حدود شش مليون نفر هستند . يك قسمت ايماق های سنی و قسمت ديگر آن شيعه ميباشند . ايماق ها بنام “چهار ايماق “ نيز مشهورند “ .
بعداز علاوه نمودن مطالب بعدی اين بحث همين را بدست آورديم كه ايماق ها بمانند قرغز ، قزاق ، تاتار ، اويغور ، توركمن وغيره يكی از آن شاخه ها ميباشند كه سر چشمه شان از تورك است .

ادامه دارد

zaterdag 1 maart 2008

تاريخچه نژادها واقوام در افغانستان-فصل چهارم ، تورك هزاره

فصل چهارم
تورك هزاره

درين بخش درباره كسانی بحث مينمايم كه روح و روان من دايم با آنها بوده است .
هزاره ها يكی از شاخه های بسيار مهم و قديم تورك ميباشند كه در قاطبه تواريخ موثق آنها را از جمله هون های سفيد ويا توركان توكيو ها آورده اند .مرحوم عبدالحی حبيبی ميفرمايد : « در نصف اول قرن هفتم ميلادی در شمال هندو كش و ولايت تخارستان تا بلخ و ميمنه امرايی از نژاد توه كيو ( بقايای كوشانی هفتلی “ يفتلی “ ) حكمرانی داشتند كه مركز ايشان قندوز بود “ ص 107 تاريخ افغانستان “ .
در فرهنگ آنندراج هزاره را قومی از افاغنه آورده اند و گفته اند از عشاير شيعه مذهب . منظور مولف افاغنه اينست كه در افغانستان زيست دارند ونه اينكه خودشان پشتون باشند و در قسمت شيعه بودن مردم هزاره بارها گفته ايم كه مركز و اطراف هزاره جات شيعه اند ولی يك اكثريت بسيار بزرگ شان در سرتاسر افغانستان اهل سنت والجماعه ميباشند .
معنی كلمه “هزاره” در فرهنگ دهخدا “ حصهً پائين ديوار “ آمده است . همچنان در تشابه تلفظی كلمه هزاره لغت “هزاله” را آورده اند كه “ هزلی” به معنی شوخی و ظريف طبعی ميباشد و شايد هم حرف لام به حرف زآ در اثر كثرت استعمال تبديل شده باشد .تا هنوز در بين اوزبيگ ها اعم افغانستان و اوزبيكستان آدم های شوخ و ظريف طبع را “هزل گوی” ميگويند .
در فرهنگ دهخدا كلمه ديگری را به وزن “هزاره” به شكل “هزاوه” ميآبيم كه ميگويد : « قصبهً دهستان فراهان سادات از بخش فرمهين شهرستان اراك دارای 2736 تن سكنه و آب آن از قنات ، محصول عمده اش انگور ، غله و ميوه است . اين قصبه از قرار قديمی اين ناحيه و دارای چشمه سار های متعدد و آبهای گوارا و تاكستان های فراوان است .......جلوس اباقاخان بن هلاكو به تخت سلطنت بعداز پدرش بسال 663 درين قصبه بوده است » از شرح بالا منظور ما تنها از هموزن بودن كلمات است كه شايد به شكلی از اشكال در افغانستان و پاكستان به مردم هزاره نسبت يافته باشد .
تعداد نسل تورك های هزاره در پاكستان بمراتب زيادتر از تورك های هزاره در افغانستان ميباشد كه بحث آنها ضرورت به تحقيق عليده دارد .
اگر از كلمات بالا در خصوص وجه تسميه “هزاره” بگذريم ، امكان توجيه اصل كلمه “هزاره” شايد طبق گفتار اكثر نويسندگان “هزار” باشد كه در لشكر های مغول و تورك ، به واحد های هزار نفره تقسيم ميگرديدند و ما تا اكنون در ساحات شمالی افغانستان ( در سابق توركستان صغير ) مينگباشی و يوزباشی به معنی سركرده هزار نفری و صد نفری را گاه گاهی ياد مينماييم ..... زمانيكه اين راقم متعلم مكتب ابن سينای كابل و دارالمعلمين كابل بودم ، منصبی را درميان ملازمين ميشنيدم كه “ده باشی” ميگفتند كه تركيب زبان دری و توركی يعنی “كلان ده نفره” بود ، بنآ كلمه “هزاره” ميتواند با معنی “مينگ باشی “ مرتبط باشد .
در كتاب نظام اجتماعی مغول اتوغ ها ، نويانها ويا گروپ ها را چنين ميآبيم : « بطور خلاصه ميتوان گفت كه در زمان سلسله يوآن ، شخصيت های مغولی همه از طبقه اشراف فيودالی ، نويان ( روئسای هزاره ) روئسای ده هزار و افراد گارد ( اشراف ) بودند ، پس از انهدام اين سلسله و فرار مغولها به خارج از چين ايشان مجبور به ترك زندگی شهرنشينی و مراكز چينی و بازگشت “به هزاره های” خود در اعماق استپهای مغولی گرديدند .ولی درين زمان هزاره ها تبديل به اتوغ و نويانها ( فرماندهان هزاره ) تبديل به جای سنگ و دای بو وغيره گشته اند ( ص 228 نظام اجتماعی ..... ) .
از گفته های بالا بيگمان كلمه “هزاره” هويدا و آشكارا ميشود كه شايد سركرده كدام واحد اردوی تورك ها ويا مغول ها شخص مهم و با نفوذی بوده كه لقب اولاده و مربوطين او را “هزاره” گذاشته اند و اين اصطلاح حتمآ در خاك فعليه افغانستان مروج شده باشد بخاطريكه اصطلاحات تاجيكی ويا فارسی از قدامت لازم برخوردار است . همچنان نميتوانيم از گفته های بعضی تحليلگران انكار نمائيم كه شايد كلمه “هزاره” از خود گروپ هزار نفری باشد كه اولاده و مربوطين همه شانرا “هزاره” گفته باشند و چون اصطلاح زيبا ، روان و آسان است ، از آن سبب بزودی ورد زبانها شده است و شايد هم هزاره معنی كلمه “نويان” باشد .
مرحوم حبيبی مركز اراكوزيا را كه كاملآ خاك و سرزمين ملت تورك هزاره ميباشد ميگويد كه “هزاله” است و چون هزاله با هزاره هم وزن و قرين است ، شايد هزاره از هزاله آمده باشد .
موضوع دوميكه از زبان ولاديمير تسف بدست ميآيد و بسيار مهم است ، اينست كه به كلمه “دای” و معنی آن دسترسی پيدا مينمائيم .
در يكی از نوشته ها ميخوانيم كه « دای بو چين » بمعنی “زن دای بو” آمده و معلوم است كه كلمه “دای” ريشه طولانی دارد .
در نوشته های آقای تسف دای ها را به چنين شكل ميآبيم : « كه كلمه دای بوی مغولی از آميزش سه لغت چينی كه عناوين اشخاص مهم سلسله يوآن بوده ، تشكيل شده است ، اين سه كلمه عبارت اند از : ( tai - baw , tai - fau , doi - fou ) بمعنی مهردار بزرگ » ( ص 223 نظام .....) .
كلمات و القاب تای فو ، تای بو و دای فو را ميتوان بخوبی تصور كرد كه خيلی عميق و صاحب معنی است و حالا ما در هزاره جات افغانستان “دای” ها زياد داريم كه به اقوام تعلق ميگيرند . اما يك موضوع ديگر بايد گفته شود كه “دای” ويا “تای” در توركی بمعنی كرهً اسپ آمده و واقعآ خيلی بجای خواهد بود تصديق نمائيم كه بگروه های “دای” ها بخوبی صدق مينمايد به اين معنی كه اسپ سواری و اسپ كاری از قديمترين ايام شغل مردم تورك بوده است . و كسانيكه صاحبان اسپ های خاصه و بخصوص ميبودند ، او و مربوطين او را به صفت اسپ او ميشناختند .
مثلآ اگر كسی اسپی ميداشت كه در گردن او زنگ آويخته باشند ، آن اسپ را “دايزنگی” ميگويند و ما تا اكنون در ميان توركان هزاره افغانستان منطقه يی داريم بنام “دايزنگی” و همچنان در ميان تورك های صفحات شمال كشور قومی داريم بنام “كلته تای” گويا كسی از اشخاص مهمی كه دُم اسپ آن كوتاه بوده (( ويا هم اسپ او نسبت به ديگر اسپ ها قد كوتاه بوده - ويراستار)) ، بنآ شخصيكه صاحب آن “تای” يا “دای” بوده او و مربوطين او را “كلته تای” گفته اند .زيرا كه “كلته” به زبان توركی به مفهوم كوتاه ميباشد . ويا اينكه آن تای يا دای دردويدن “ يُرغه” بوده ودربزكشی نام ونشانی داشته و به نسبت كوتاه بودن دم ويا قد اسپ ، صاحبش را ، صاحب تای كلته و بعدآ جمع فاميل او را “كلته تای” خطاب كرده اند . در تلفظ ها اندر ميان اقوام مغول و تورك حرف “دال” با حرف “تا” اكثرآ مشابه تلفظ ميشوند .
البته اقوام بنام حيوانات از قديم الايام بدينسو معموليت داشته ، چنانچه در ميان شهرياران تورك ايران پادشاهانی را بنامهای « قره قويونلوها » و « آق قويونلوها » ميشناسيم . بيرم خان مشهور بدخشی كه هندوستان به توسط او نصيرالدين همايون دوباره بدست تيموريان افتاد ، از جمله قره قويونلوها و باز از شاخه “بهارلوها” بود كه فرزند او همان عبدالرحيم خان خانان يا صدراعظم جلال الدين اكبر بود كه زبان فارسی را به اوج ترقی رسانيد و اصلآ در ميان توركان آنها متعلق به شعبه توركان توركمن ميباشند .
(( احتمال قريب به يقين ديگر وجه تسميه “دای” اينست كه “دائی” برای اكثر مردم تورك زبان مانند توركمن ، آذری ، تاتار ، قرغز ، قزاق و بعضی از اقوام اوزبيگ به معنی ماما “برادر والده” را دارد . و به احتمال زیاد استعمال كلمه “دای” برای مردم هزاره معنی همان “دائی” را داشته باشد . بنآ “دای چوپان” در اصل خود “دائی چوپان” بمعنی “ماما چوپان” ميباشد و ميتوان دای كندی ، داي زنگی ، دای قوزی ، دای دهقان ، دای قلندر وغيره “دای” را با پسوند آن به همين قياس نمود . - ويراستار))
اگرچه بعضی ها “دی” را مشابه “زی” آورده اند ، چنانچه آقای يزدانی نيز تا جايی به اين دو كلمه اشاره نموده است و شايد “زی” بشكل غيراصلی “دی” از “دای” گرفته شده باشد زيرا “دی” از لغات بسيار قديم توركی است و قدامت لغات توركی را از آن بايد دانست كه هزار سال كه هنوز بسی زبانها قوام نگرفته و به قيام نرسيده بودند ، فرهنگ عالی بزبان توركی توسط محمود كاشغری تحرير شده بود و اين خود نمايانگر تاريخ كهن زبان و ادبيات توركی ميباشد . همچنان خط اورخانی هم از قديمترين خطوط توركی بشمار ميرود .
در هزاره جات “دای” ها زياد ميباشند ، بمانند دای كيو- دای قوزی - دای كلان - دای پولاد - دای چوپان - دای نوری - دای كندی - دای دهقان - دايزنگی - دای ختای - دای ختن - دای بيركه - دای قلندر وغيره
در سطور قبل يادآور شديم كه يك جانب وجه تسميه “دای” به “تای” توركی نسبت دارد ، اما وقتيكه تنوع دای های توركان هزاره را مطالعه مينمائيم “دای” به قوم نسبت داده شده است ، مثلآ “دای ختن” كه غالبآ قومی از توركان ختن بودند كه بعد ها آمده باشند ، يا اينكه “دای دهقان” قشلاق دهقانها ويا اينكه يكی از دای های “دای توكيو” ميآبيم و شايد “دای توكيو” باشد كه اصل شان به “تورك توكيو” منتهی ميشود .
البته اين “دای” ها همچنان ميتوانند منطقه و جای تعبير شوند و امكان معنی های ديگری هم وجود دارد . به هرصورت كلمات “دای” و “دی” مخصوص اصطلاحات خاص توركان هزاره ميباشد .
يكی از موضوعات ديگريكه در خصوص “دای” بايد گفته شود اينست كه “دای” ميتواند بعضی وقت جزً نام اشخاص باشد و ما بنام يكی از خانم ها به استناد تاريخ رشيدالدين فضل الله خانمی را ميشناسيم كه “دای” جزً نام اوست : « اين غارت چنان با شدت بعمل آمد كه در “يورتها” غير از خاكستر ديگدانها چيزی باقی نماند . قوتوی خاتون و تودای خاتون و ارمن خاتون را برهنه بگذاشتند » ( ص 607 امپراتوری صحرانوردان و او از رشيدالدين ).
گرچه درخصوص پيشتر درباره وجه تسميه ، منشاً و مبداً كلمه و اشارات ديگر در خصوص توركان هزاره بحث گرديد ، بازهم بخاطر توضيح بهتر نظر يكتعداد دانشمندان را درين بحث داخل سازيم ، تا توانسته باشيم بحد وسيع در ساحه اصليت اين مردم بومی افغانستان روشنی باندازيم .
درقسمت وجه تسميه هزاره ها سخن های نو بسيار كم است و زیاده تر يكی از ديگری تقليد كرده اند ، و موضوع اينكه ايشان از بقايای اردو و لشكر تيموچين يعنی چنگيز خان ميباشند و موًرخين يكی بعد ديگری ، موضوع را تقليد كرده اند كه اين طرز ديد به نظر نگارنده اين مقال عاری از حقيقت ميباشد و حتی بقراريكه درين مقاله متذكر شديم ، آنها با آنكه بنی اعمام بسيار دور مغولها ميباشند ، مستقيمآ به تورك ارتباط خونی دارند و بدان سبب اصليت آنها خاصتآ و راًسآ به تورك منتهی ميگردد .
آقای داكتر سيد مخدوم رهين در كتاب اشك خراسان درحاليكه به ابولآبای توركان يا افراسياب توهين ها كرده است چنين ميخوانيم : « بنابر نوشته جهانگرد چينی هيوان تسنگ كه در دوره كوشانی از آريانا عبور كرده قوم هزاره قرنها پيش از ورود اسلام به سرزمين ما درين كشور می زيستند، در ادبيات و تواريخ دوره اسلامی قرن سوم وچهارم هجری اطلاق ترك غرچه به قوم هزاره شده است » ( ص 31 كتاب مذكور ) . نوشته آقای رهين خيلی برجاست كه هزاره را تورك دانسته است .
در كتاب پژوهشی در تاريخ هزاره ها بقلم جناب حاج كاظم يزدانی موضوع چنگيزی بودن تورك های هزاره با دلايل زياد رد شده ولی نظر يكتعداد را كه در كتاب خويش گنجانيده اند ، خالی از مفاد نخواهد بود كه با تبصره های كوچك آنها را ازنظر بگذرانيم :
آقای “بليو” گفته كه هزاره ها از ديگر اقوام افغانستان مجزاً ميباشند ، موضوع قابل ترديد است ، آنها اولآ به تورك ها می پيوندند و ثانيآ با ديگر اقوام اختلاط نسبی دارند (( همانقسميكه هر قوم ديگر افغانستان با همديگر اختلاط اتنيكی دارند - ويراستار )) .
ژ . فيرير گفته است كه هزاره ها ساكنين اصلی افغانستان ميباشند و در زمان حملات اسكندر در همان محل زندگی ميكردند كه حالا حيات بسر ميبرند و فيرير موضوع فوق را از نوشته های موًرخ قديمی يونان “كورتس” استفاده كرده است .تبصره اين نگارنده چنين است كه اصليت و قدامت تورك هزاره بگفته هردو درست است اما مسكن اصلی هزاره های توركتبار مراكز عمده غزنی ، زابل و كابل و تگين آباد بود و آنها نه بواسطه سامانيان بلكه توسط شخص امير سبكتگين “سيويكتگين” بروايت های مختلفه خصوصآ از مركز اصلی توركها يا غزنی باستان منتقل شده اند .
آقای حاج كاظم ميگويد : « بعضی از دانشمندان گويد هزاره ملتی است كه از اختلاط و تركيب تورك و مغول بوجود آمده اند ( ص 157 ) درست كه تورك هزاره با مغول ارتباط خونی دارد ولی غرور ملی ملت تورك هزاره بايد پايمال نگردد و نبايد به اين شكل آنها را به دوراهه و تشويش نگهداشت و حق همين است كه ايشان از شاخه بس مهم و با ارزش ملت تورك ميباشند .» .
نظريه “دمورگرفت” كه ميگويد صورت و چهره های هزاره ها نظر به مغولها بيشتر به تبتی ها ميماند و قرلوق ها پيش از حمله مغول در افغانستان مركزی بودند ، درست است ولی يك نظر نو نيست زيرا آل سبكتگين « سيويكتگين » از قوم قرلوق ميباشند و در تبت توركان بسيار اند .
ازينكه در دائرتالمعارف اسلامی قوم مغولی يا نسل تورك مغولی ميخوانند بازهم در تردد ميباشند و نميتوانند به تاريخ اصلی تورك هزاره آگاهی حاصل نمايند . در سطور ديگر به عرض رسيد كه تورك های هزاره خون مغولی و توركی دارند و با مغول خون مشترك و مشابه دارند اما ازنگاه تقسيماتيكه ما ذكر نموديم زياده تر به توركی ارتباط ميآبند .
آقای عندليب را جناب حاج كاظم ميفرمايد كه او گفته است ، تورك های هزاره ، هزار قبيله اند ، زياده تر يك نظر افسانوی و تخيلی ميباشد ولی نظر آقای قمبری بهسودی درقسمت اينكه تورك های هزاره پيش از چنگيز خان در غرجستان می زيستند ، مورد پذيرش است . زيرا گفتيم كه اين قوم پيش ازميلاد بخاك كنونی افغانستان حيات بسر ميبردند .
اگر داكتر “ريچارد پتر” كه درباره هزاره ها ده سال تمام تحقيقات نموده ولی اغلاط فاحش او قابل تاًمل است . مثلآ ميگويد « زبان هزاره گويشی از فارسی - دری است در آن از لغات مغولی استفاده فراوان شده است » ( ص 160 پژوهشی ) اين حكم آقای پتر را پروفيسور شاه علی اكبر شهرستانی چهل سال پيش ناقص ساخته است ، زيرا از روی تحقيقات علمی كه نموده از جمله پانزده صد لغات تورك و مغول يكهزار و دوصد و پنجاه آن خالص توركی و مابقی مغولی ميباشد و از جانب ديگر اين كلماتيكه به زبان مغولی ارتباط ميگيرد معنی آنرا ندارد كه توركی زبانها آن لغات را استعمال نمی نمايند بلكه جمله از آن لغات را استفاده نموده و در گفتار خود ميآورند و بدين حساب همه لغات پانزده صدی در زبان توركی مورد استعمال دارد .
آقای حاج كاظم يك موضوع مهم را نتيجه گيری مينمايد و ميفرمايد : « اين مدارك مسئله نژادی مهمی را روشن مينمايد كه اهميت آن از مسئله خصوصی هزاره تجاوز ميكند و اين مطلب بما نشان ميدهد كه در حقيقت نه فقط فلات های مرتفع ماورای هيماليا بلكه تمام دنباله های جبال هندوكش تا منتهی اليه غربی آن در زمان قديم محل سكونت قبايلی از نژاد چينی و تبتی بوده است ( ص 163 ) . درين شكی وجود ندارد كه منظور از چينی ، ماچينی ها يا توركان غيرچينی اند و تعداد زيادی تبتی ها همچنان متعلق به توركان تبتی ميباشند و توركان ختائی و ختنی هم گفته ميشوند .
درقسمت دو كشور هزاره بمعنی تقسيمات بين دو مملكت افغانستان و نيم قاره توافق وجود دارد ولی درحقيقت يك زمانی جمله به يك سرزمين واحد حيات بسر ميبردند و دليل ما پيش از دوره كوشانی ها تا بعداز دوره غزنويان و غوريان و حتی تيموريان ميباشد .
آقای حاج كاظم يزدانی نظر استاد جاويد را اينطور ميآورد : « اين طائفه ( هزاره ) از اقوام اصيل و بومی اين سرزمين اند كه قبل از مغول ( چنگيز ) بنام غوزه يعنی غرجستانی معروف بوده اند و سلسله شاهان غور و شار های باميان از ميان همين اقوام بوده اند ، نژاد هزاره ممكن است اختلاتی از اقوام اورال آلتائی “ اله تائی “ باشد » ( ص 164 )
مسلمآ فرموده استاد جاويد قابل قبول بوده و تحقيقات شان علمی است و غوری ها و شار های باميان و ديگر خان های كوچك از اهل تورك های هزاره ميباشند .
ازينكه آقای يزدانی از قول يكی از موًرخين از قوم لاچين ذكر كرده ، چنين است كه هزارهً لاچين همه هزاره ها را دربر نميگيرد ، بلكه شاخه هايی از هزاره ها ميباشند . امير خسرو بلخی دهلوی از قبيله لاچین هزاره و نيز كهگدای ها از همين شعبه برخاسته اند .
خيلی دلچسپ است كه آقای يزدانی از زبان پروفيسور همام ميآورد : « محققان درين امر كه هيونگ نو و هونها همانها هستند كه بعدها بنام مغول شناخته شدند و تركان و تاتاران هم ازين مردم ريشه گرفته اند ترديدی نيست » ( ص 165 ) . درحاليكه ما در اوراق هذا ثابت ساختيم كه ريشه و كنده تورك و بعدآ به تاتار و مغول و ديگر شعبات منقسم ميگردند و در همه كتب معتبر تورك پيش از مغول بمانند اكبرنامه وغيره آورده شده است .
آقای حاج كاظم يزدانی نظر استاد حبيبی را كه هزاره از هزاله ويا هساله باشد تآييد مينمايد درحاليكه من هم آنرا تآييد مينمايم ولی در قسمت تركيب پشتوی آن يقين ندارم .
موضوع مهمی را كه جلال الدين صدیقی در قسمت كلمه “بربر” ذكر مينمايد خيلی دلچسپ است و كلمه بربر و ملك بربر در داستانهای حماسی “گور اوغلی” آمده است و اين نگارنده در آن باره نوشته ام . اما استاد جلال الدين صديقی بصورت قاطع فرموده است كه « نژاد تورك شامل هزاره ، ايماق ، اوزبيك و قرغيز ميباشد » ( ص 169 پژوهشی ) و فرموده آقای صديقی درست است اما تورك های قزاق ، توركمن ، اويغور ، آذر و تاتار را شامل نژاد تورك نيآورده و شايد لازم ندانسته باشد .
موضوع ديگريكه از نوشته استاد صدیقی بدست ميآيد اينست كه درين رساله سعی نموديم تا تورك بودن ايماق و هزاره را ثابت بسازيم و استاد صديقی گفته های ما را كاملآ تصديق نموده است .
حالا درقسمت هويت اصلی و تاريخی تورك های هزاره بايد بحث كرد :
درقسمت معرفی تورك ها گفته شد كه تورك های هزاره بمانند اقوام ديگر تورك از اولاده يافث بن نوح عليه السلام ميباشد .
درسطور ديگر اين مقاله آورديم كه سابقه داری مردمان تورك هزاره در افغانستان يك خط درشت و تاريخ معين ندارد ، ولی بی ترديد ميتوان گفت كه مردمان تورك های هزاره بيش از هزار سال قبل از ميلاد در افغانستان زيست داشتند و آسانترين و ساده ترين دليل ما حكومت داری بنی اعمام شان كوشانی ها در افغانستان ميباشد كه در قبل ازميلاد آنها در كابلستان و زابلستان و مركز غزنی و بعدها تا مناطق دور نيم قاره هند حكم راندند . و از روی مطالعات غلجائی ها “خلجی ها” و تاريخ تورك های هزاره چنان پيداست كه غزنی يكی از قديمی ترين مركز تورك ها در كنار بلخ بامی بوده است .
در مقاله “كابل در پرده های تاريخ” به تحقيق اين نگارنده چنين آمده است كه در قديم ها پيش از ميلاد مسيح فرزندان يكی از خوانين و رئيس قبيله تورك های توكيو در كاشغرستان و ساحه ختن و ياركند “ياركنت “ و اورومچی بنام آچيل خان بعداز شكست در مقابل ژوان - ژوان ها جانب تخارستان ميآيد ولی ناگهان در راه بدار بقآ می شتابد و دو پسر و يك دختر او بنامهای قابول خان ، جابول خان و غزنه جان ( دخترش ) در سرزمين های كابل و زابل و غزنی آمده صاحبان آن ولايت ها ميگردند و از آنست كه كابل و زابل و غزنی بنامهايشان نامگذاری شده است . اما يك تعداد محققين مغرض و متعصب غزنی را بمعنی های گوناگون تعبير مينمايند تا ازين تحريف ها سوً استفاده های سياسی نمايند . درحاليكه غزنی از كلمه “غز” گرفته شده و كلمه ايست كه به لفظ توركی نسبت داده ميشود ، و غزنه دختر آچيل خان افسانوی است ، گفتيم و پيشتر هم ذكر رفت كه يگانه دو ولايتی كه به پسوند نسبتی “چی” مطابقت داشته و استعمال ميگردد همانا ولايت غزنی و باميان است كه باشندگان شانرا بنام غزنيچی و باميانچی ميگويند . درقسمت باميان و نسبتی “چی” به كتاب پژوهشی در تاريخ هزاره ها مراجعه شود .
نسبت دادن مردمان تورك هزاره به توركی بودن شان صدها دليل ديگر موجود است كه تورك بودن آنها را بمانند آفتاب روشن ميسازد مثلآ در خصوص قبايل و فرقه هزاره ها اين نامها را داريم : تاتار ، خلج ، خلخ ، قرلوق ( در اصطلاح مردم هزاره و تورك های توركستان افغانستان ) قللغ ، توركمن ، چوگل “چگل” ، نايمان وغيره كه همه را درميان هزاره ها ميتوان يافت و به عين تلفظ و شكل در ميان توركان رايج ميباشد .
در بين هزاره ها يكتعداد نامهای ديگر توركی زياد ه تر مورد استعمال را دارد مثلآ زاولی ( گفتيم كه شايد اولاده همان جابول خان افسانوی باشد ) لاچين ، بربر ، ترخان ( كه اصل آن تورخان است و نام ابونصر فارابی يا معلم ثانی ترخان است كه زاده توركستان و توركی تبار بود ) .
درسطر بالا از “بربر” ياد نموديم ، اين كلمه در داستانهای گوراوغلی مكررآ آمده و من در آن باره مقالات زياد و كتاب نوشته ام كه داستانهای گوراوغلی كه تعداد حكايتش به پنجاه و دو ميرسد در زمان اندك پيش از اسلام و آغاز شيوع اسلام در سرزمينهای از غور و بادغيس گرفته تا توركستان چين ، توركستان موجوده و ساحات تورك نشين افغانستان بوقوع پيوسته است و اكنون ما در ساحه تورك های هزاره افغانستان در يكاولنگ محلی داريم كه مخروبه بيش نيست ولی نامش را ميگويند “شهر بربر” كه غالبآ در هنگام قتل عام های چنگيز خان بمانند شهر غلغله خراب شده است . ناگفته نماند كه بسياری از لشكر جلال الدين منكبرنی خوارزمشاه همين اسلاف تورك های هزاره بودند و قتل عام شهر باميان و شهر غلغله از جانب چنگيز خان به همين سبب بود .
اين نگارنده در بسی مجالس سخن از تورك های هزاره گفته ام كه ايشان يك كميت بزرگ در افغانستان ميباشند ، يعنی تنها كسانيكه بنام “هزاره” ( تورك هزاره ) ياد ميشوند و مقصد من ديگر تورك تباران افغانستان نميباشد زيرا درين مقاله مطول خواهيد يافت كه جمعيت تورك تباران در افغانستان بيش از اقوامی است كه دعوای اكثريت نموده و امتيازخواهی ميكنند ولی درينجا هزاره های افغانستان را كه در سرتاسر افغانستان بصورت پاشان و پراكنده حيات بسر ميبرند فقط نام ميبريم :
يك - تورك های هزاره كه در مجاورت پشتونها حيات بسر برده اند ، بمانند غلجی ها بالآخره پشتون شده اند و شايد هم جمله غلجائيان تورك های هزاره بودند كه فعلآ به تبار پشتون پيوستند ، طوريكه در عنوان ديگر درين باره بحث نموديم .
دو - هزاره های بلوچ شده در ساحات بلوچ نشين افغانستان اما در سرزمين پاكستان زياد ميباشد .
سه - در ولايات خوست و پكتيا قومی از اقوام مسعود وجود دارند كه نظر برخی موًرخين بر آنست كه آنها ( مسعود ) از قوم تورك هزاره نيست ولی به قرار گفته آقای حاج كاظم يزدانی ، بهسود و مقصود دو برادر بودند ، بهسود به همان نام هزاره باقی ماند كه بهسود فعليه بنام وی است و اما مقصود كه دور از آن زيست بالآخره مسعود شد و به مليت برادر پشتون گراييد .
چهار - عمومآ در ساحه لوگر فارسی را بگونه يی تلفظ و لهجه توركان هزاره در گفتار عاميانه استفاده ميكنند ولی اصل تورك های هزاره نيز در آن ولايت به شكل مردم لوگر و با تفاوت از تورك هزاره حيات بسر ميبرند .
پنج - هزاره بغل و هزاره گدی ، در نواحی و اطراف شهر كابل سكونت دارند .
شش - در ولايت فارياب هزاره ها به كثرت حيات بسر ميبرند .
هفت - غوربند و سرخ پارسا جايهايی اند كه اصلآ هزاره نشين ولی در غوربند در كميت تناسب نفوس ايشان تفاوت ها پديد آمده و در سرخ پارسا اكثریت دارند .
هشت - ولايت غور و بادغيس دو ولايت مهم تورك هزاره نشين ميباشند .
نه - نكودری ها : اميد است كه درباره این تورك های هزاره تحقيقات بيشتر صورت بگيرد ، اينها در حقيقت تورك های هزاره سجستان يا سگستان ويا سيستان كنونی خاك های افغانستان و ايران ميباشد .
امير تيمور جهانكشا در كتاب “ منم تيمور جهانكشا “ از قوم هزاره ياد كرده و گفته است كه اين مردم از پرهيبت ترين مردمانی ميباشند كا تا آنوقت ديده است .
ده - وقتيكه در بحث هزاره ها مصروف تحرير بودم در كتاب آقای حاج كاظم يزدانی مراجعه كردم و ديدم كه يكی از عناوین را بنام “هزاره مغول” نوشته است . در همين حال بصورت فوری در ذهنم مفكوره مغول نبودن هزاره ها خطور كرد ، زيرا آقای يزدانی مثليكه هزاره های پشتون ، هزاره های بلوچ وغيره را مينويسد ، هزاره ها را با مغول به همان سياق ميآورد كه من به آن اعتراض ندارم ، فقط به اين عقيده معتقد تر ميشوم كه هزاره را مستقيمآ با نسل مغول پيوستن لازم نمی پندارم با آنكه در زمان های بسيار پيش نه تنها هزاره بلكه ديگر اقوام تورك نيز ارتباط ريشوی با مغول داشته اند بنآ لازم و حتمی ميدانم كه بايد بالای اصل تورك بودن هزاره مانند ساير شاخه های بيشمار اتراك تآكيد نمايم زيراكه اين اصل و واقعيت عينی اتنيكی ميتواند هويت اصلی هزاره را تثبيت نمايد . ما درين ماده “ده” هزاره مغول را در ولايات غور ، فراه ، هرات ، بغلان و سرپل ميآبيم .
يازده - آقای يزدانی عنوانی دارد بنام “هزاره های حنفی ولايت غور” با احتراميكه به نوشته اين محقق عزيز دارم ، من عمومآ تورك های هزاره را بصورت كل يك ميدانم و افتراق مذهب را چندان ارزش نميدهم زيرا شيعه و حنفی ( سنی ) هر دو مسلمان و يك خداوند را به عين معنی سجده مينمايند . ولی اينكه آن دانشمند تحقيق دقيق كرده كارش اهميت دارد .
دوازده - در ولايت پنجشير تورك هزاره زياد ميباشند و از جانب ديگر درين ولايت توركان سمرقندی هم تشريف دارند .
سيزده - در صفحه 289 كتاب “پژوهشی در تاريخ هزاره “ با تعجب زياد به عنوان “هزاره تاتار“ برخوردم ، زيرا تورك تاتار و تورك هزاره هردو يكی ميباشند و تورك تاتار در ميان اقوام تورك يكی از بزرگترين شاخه ها ميباشد كه مملكت تاتارستان را دارند و در باشقرتستان كه جمهوری تورك های باشقرت است نيز تاتار ها زيست مينمايند و مهمتر اينكه كريميا يا جزيره ( قرم ) را كه اعراب بنام “خزينته الدنيا” ناميده اند ، قبل از استيلای روس ها كاملآ تورك های تاتار زيست داشتند و بعداز كوچانيدن اجباری تاتار ها از كريميا در زمان يوسف استالين بار ديگر برای امروز نيز تاتار ها در “قرم” متوطن ميباشند . زمانی خان های تورك تاتار كه در آن جزيره زيبا يا عروس شهر های دنيا قدرت آنرا داشتند كه با تورك های عثمانی ويا خليفه های اسلام در قوه برابری نمايند . برای دانشمند عزيز و گرامی حاج كاظم يزدانی دو چيز ضرور است : اولآ مطالعه عميق تاريخ تورك و ثانيآ آموختن زبان توركی ، زيرا در نوشته بسيار پربهای شان در همين دو خصوص به تاًملات روبرو ميشويم .
چهارده - در ولايات قندوز “كندوز” ، تخار ، و بغلان مردم تورك های هزاره با يك كميت قابل ملاحظه وجود دارد و شايد در ولايت تخار اكثريت نسبی باشندگان را همين تورك های هزاره تشكيل بدهند ، ساحات خوست و فرنگ آنانيكه زبان اصلی خود را حفظ كرده اند همه به توركی قديم ختائی تكلم مينمايند .
در ولايت قندوز ( كه اصل كلمه “كندوز” به زبان توركی روز روشن معنی ميدهد-ويراستار )، هزاره های ده ويران شهرت خاص دارند و آنها به همان توركی قديم هون ها ، كوشانی ها و يفتلی ها تكلم مينمايند . همچنانكه يفتلی های بدخشان و هزاره های دره كوشان به زبان توركی كوشانی و يفتلی سخن ميگويند . و اين مردم كه بيش از دو هزار سال به اين خاك زيسته اند ، زبان شانرا از دست نداده اند .
پانزده - در يكی از احصائيه های جناب ثاقب زاده تحرير شده است كه اكنون در ولايت پروان دوازده قشلاق درحال حاضر به زبان توركی حرف ميزنند و وی آن دهات را به چشم خود ديده است و مسلمآ بگرام كه مركز ويا پايتخت كوشانی ها و كابل پايتخت يفتلی ها بوده است ، اقوام و قبايل تورك به مرور ايام شكل ، رنگ و زبان ديگری برای خود گرفتند .
در مقاله مطول “كابل در پرده های تاريخ “ نوشته شد كه اطراف كابل بمناطق چهاردهی وغيره اگر نظر انداخته شود همه چهره های توركی هزارگی دارند و دليل آن اينست كه آنها از بقايای شاهان كوشان و يفتل و نيز از جمله اقوام شان ميباشد .
شانزده - ولايات سمنگان ، باميان ، وردك و ميدان ، يكاولنگ ، ارزگان ، زابل ، غزنی ضرورت به بحث ندارد ، زيرا باميان ، غزنی و ارزگان مراكز حكام قديم تورك های هزاره بودند كه بسی عزيزان غزنيچی به هويت وتاريخ خود معلومات نداشته وخود را از دیگر اقوام ميشمارند كه البته كدام عيبی و گناهی شمرده نميشود .
يك اصطلاح ديگری در كتاب بالا به آن مواجه شدم كلمه “لاچين” بود ، لاچين در مقابل چين قرار دارد چنانچه ميگويند « چين و ماچين » گويا چينی و غيرچينی ويا لاچينی كه همين غيرچينی ها به شمول توركان تبتی همه اتراك و تورك ها ميباشند و اين گروه با آنكه در هر گوشه افغانستان بصورت پراكنده حيات بسر ميبرند ، بزرگترين مركز شان بغلان و بعدآ در اطراف و ساحات قندهار ميباشد . همه كهگدای های افغانستان به همين لاچين ها ارتباط دارند و “بخش قابل ملاحظه لاچين ها در زمان فعلی در آذربايجان متوطن ميباشند” .
امير خسرو بلخی ثم دهلوی كه نگارنده مقاله مفصلی در باب ايشان نوشته ام از همين تورك لاچين ميباشد كه خود به زبان ميگويد :
تورك هندوستانی ام من هندويی گويم جواب ***** شكر مصری ندانم كز عرب گويم سخن
از نوشته بالا كه بدون شك مبالغه ، مغالطه و تفوق جويی در آن وجود ندارد ، دانسته ميشود كه مردم تورك هزاره بكدام سطح كميت نفوس داشته و در سرتاسر افغانستان با صلح و صلاح توام با زحمت كشی بی مانند حيات بسر ميبرند و با تمام اقوام افغانستان پيوند های ناگسستنی دارند .
ذاتآ تورك های هزاره مردمان صادق القول ، صميمی ، دلير و زحمت كش ميباشند كه در طول تاريخ افغانستان بيشترين استبداد را از جانب حكومات تفوق جو و ظالم متحمل گرديده اند . توام با انواع استبداد غير انسانی از جانب حكومت های دوره های مختلف ، كوشش شده است كه هزاره ها را از هويت اصلی تاريخی خود نيز بيگانه ساخته و خواستند آنها را مجزاً از هويت توركی شان مطالعه نمايند و شايد اين مفكوره حكومات باشد كه به فحوای مَثَلی « تفرقه بانداز و حكومت كن » مردم تورك هزاره را از پيوندی خونی با ديگر تورك های افغانستان دور نگه داشته باشند تا از تآثير كميت تعيين كننده آنها در روند سياسی و اجتماعی افغانستان جلوگيری نمايند . ولی حالا كه هويت ها بصورت تحقيقی آشكارا ميگردد ، هيچ عيبی و گناهی نخواهد بود كه بگوئيم كميت توركهای افغانستان ( اوزبيگ ، هزاره ، توركمن ، ايماق وغيره ) نقش مهمی را در روند حيات سياسی و اجتماعی جامعه بازی ميكند
ادامه دارد .


zaterdag 16 februari 2008

تاريخچه نژادها واقوام درافغانستان - فصل سوم توركها

فصل سوم
تورك ها
تورك ها در افغانستان يك قسمت اعظم مليت ها را تشكيل ميدهند ، موجوديت تورك در افغانستان بدو قسمت شناخته ميشوند : اول - تورك هائيكه از آغاز در صفیات مختلف بخصوص شمال در افغانستان تشريف داشتند ، دوم - توركانيكه پيش از ميلاد و قبل از اسكندرر در افغانستان كنونی حيات بسر ميبردند و توركان مركزی دست كم صد ها سال پيش از ميلاد از توركستان شرقی و ختائيستان آمدند . چنانچه قاطبه موًرخين از جمله مير محمد صديق فرهنگ گفته ما را تآييد مينمايد . تورك ها مليتی ميباشند كه در تواريخ مختلف آنها را از اولاده يافث فرزند نوح نبی ميدانند .همچنان افراسياب را ابولآبای توركان گفته اند ، مثليكه گفته ايم كيومرث از تاجيكان است . « گويند تركان از اولاد يافث بن نوح است » ( برهان قاطع ) - ترك : نام طائفه ايست در تركستان كه تاتار و مغول و ساير اتراك از آن طائفه اند و زبان ايشان معيين است ( انجمن آرآ و آنندراج ) - گروهی از اولاد يافث بن نوح ( ناظم الاخبار ) - نام قوميست منسوب به ترك كه مردی بود از فرزندان نوح عليه السلام ( غياث الغات ) - اتراك نقيض تازيك طائفه بزرگی از طوائف انسانی را گويند ( ناظم الاخبار ) - “تورك” نام قوميست به عنوان قوم بدوی نخستين بار در قرن ششم ميلادی ديده ميشود ، در همان قرن تركان دولتی نيرومند و بدوی تآسيس كردند كه از مغلستان و سرحد شمالی چين تا بحر اسود امتداد داشته ( توركان - ناظم الاخبار ) - تورك به معنی معشوق و زيبا هم آمده است : دخت سقلاب شاه نسرين نوش **** ترك چينی طراز رومی پوش “نظامی” - تركستان را نيز به طريق مجاز ترك گويند . - يك معنی تورك اسلام باشد ( خليل احمد حامدی ) - ترك : روديست در توركستان كه وارد سيحون ميگردد ( دهخدا و دهخدا از .... ) - ترك : بگفته برخی از نسابان از فرزندان يافث بن نوح و جد اقوام تورانی است و ظاهرآ دو مرد بنام مغول و تاتار كه دو قوم نيز ميباشند به همين نام شهرت يافته اند از احفاد وی اند ( ؟ ) - ترك : نام كوهی است در ميان توركستان شرقی و جنوبی . - « شاهنشاهی آتيلا نيز كه اصلآ هون يعنی بدون شك ترك بود » ( امپراتوری صحرانوردان ) - « فريدون پسر تور مالك ترك و چين گرديد بنابر همين روايت است كه او را توران شاه يا پادشاه چين ميگفتند . رجوع كنيد به كلمه توران بقلم مينورسكی در انسيكلوپيدی اسلام ( حدود العالم صفحه 63 ) . ابوريحان البيرونی گويد : « در كابل پادشاهان تورك حكم ميراندند كه اصل ايشان را از تبت ميگويند و نخستين شاه اين سلسله برهتگين بوده است » ( صفحه دوصد پژوهشی واو از بيرونی ) . - موًرخين اسلام عمومآ رتبيلان را تورك خوانده اند ، طبری در ذيل حوادث هفتاد و نه هجری مينويسد كه ياران و سپاهيان رتبيل تورك بودند ، ابن اثير نيز در ذيل حوادث همين سال از رتبيل نام برده و به تورك بودن او و سپاهش اشاره ميكند ( صفحه دوصد يزدانی واواز ابن اثير ) . - در هنگام مسافرت هيوان تسنگ در تخارستان پادشاه تورك بنام « تاردوشاد » حكومت ميكرد ، اين خان پسر يولدوز و داماد خان كائوشانگ بود اين اسامی نيز تورك بودن آنها را تآييد ميكند .( صفحه دوصد ويك پژوهشی ..... واو از منابع ديگر چون ايران در عهد باستان و وفيات الاعيان و تاريخ سيستان ) . - ملوك يزد : « طائفه پنجم از ملوك اطراف ايشان ملوك يزد اند ..... كه اصل آن اتايكان از ترك است و گويند كه مقدم ايشان تركی بوده نام او عطا خان و در مصر ميبود پيش علما و خلفای مصر گفتنی نسب من از خانان تركستانست » ( ص دوصد و ده مجمع الانساب ) . - ملوك هرمز : « و چون روزگار امارت به بهآالدين اياز رسيد كه تركی بود » ( صفحه دوصد وسيزده مجمع الانساب ) . - « و قراقورم اصل تركستان است و تختگاه افراسياب بود » ( صفحه دوصد وسی و پنج مجمع الانساب ) . - « ايلخانيان سلاطين ايران از طائفه مغول اند ..... چوپانيان : دكراحوال چوپانيان كه نسب امير چوپان تراكمه بود » ( صفحه دوصد وهشتاد مجمع الانساب ) . - « خلخ در آن وقت روابط دوستی با هيتال طخارستان قايم كرده بودند اين اتحاد بررای خاقان ترك مشكلاتی ايجاد كرد و مشار اليه به تغز غز های مذكور هدايت داد كه بين خلخ و كيماك مقيم شوند » ( صفحه يكصد وبيست حدودالعالم ) . منهاج سراج درباره نسب توركان آورد : « افراسياب الترك : در نسب او دو روايت است : يك روايت آنست كه افراسياب بن بشنگ بن داوشم بن تور بن افريدون . و بروايت ديگر ، افراسياب بن بشخ بن رستم بن ترك و اين شخص آن بود كه جمله نسب تركان بدو كنند ..... جمله چشمه سار های جبال غور كه آن بخراسان و سجستان رفتی انباشته گردانيد » ( ص 140 - 141 حدود العالم ). در سطور بالا ديده شد كه “تور” بحدی در زبان توركی قديم است كه نميتوان بدان تاريخ يافت .ازجانب ديگر “تور” مخفف توركی ميباشد و توره و توران و تور همه ارتباط مستقيم به توركی دارند . در كتاب امپراطوری صحرانوردان آقای رنگ گروسه كه علاقه زياد به تورك ها ندارد ، موجوديت و عظمت تورك ها را چنين در صحنه تمثيل ميگذارد : « آنچه يك قرن بعد بروی سنگ نوشته اند و بنام “گول تگين” در “ كوشوتزايدام “ وجود دارد با عباراتی حماسه مانند اعتلآ تركان را به اوج عظمت بدينترتيب وصف ميكند : ( هنگاميكه آسمان كبود در بالا و زمين تيره در پائين آفريده شد بين اين دو فرزندان انسان نيز بوجود آمدند . مافوق فرزندان آدم اجداد من بومين خاقان و ايستمی خاقان جای گرفتند ، پس از آن برياست منصوب شدند پادشاهی و تآسيسات ملت تورك را بنياد نهادند و بسلطنت پرداختند ، در چهار گوشه زمين دشمنانی بسيار برايشان پديد آمد ولی با لشكركشی هائيكه كردند ، دشمنان را مقهور و شورش بسياری از ملل را در چهار گوشه ً دنيا خاموش نمودند . آنها درر برابر اجداد من سر خود را خم كردند و بزانو درافتادند . اجداد مان ما را مقيم سرزمينی نمودند كه از جلو و مشرق تا جنگل قدرخان “ جبال كنگان - خينگان “ و از عقب و مغرب تا درهای آهن “ ماوراالنهر “ امتداد دارد . بين اين دو نقطه دور دست و در تمام اين پهن بوم ما تركان چون مالك و صاحب ، سلطنت ميكنيم . آنها خاقانهای فرزانه ، خاقان های دلاوری بودند ، سركردگان آنها همه فررزانه و همه دلاور وهمه نجيب بودند و تمام ملت آنها درستكار و نيك كردار بودند » ( ص 165 حدود العالم ) . استاد عبدالحی حبيبی موًرخ بزرگ به تآييد گفته های منهاج سراج كه گفته بود : « افراسياب بن بشنج بن رستم بن ترك » رستم و افراسياب را از يك فاميل تورك ثابت مينمايد ، زيرا تحقيق استاد حبيبی از زبان موًرخين متقدم و معتبر ميباشد و اينست نوشته استاد مرحوم : يك - تاريخ طبری : افراسياب بن فشنج بن رستم بن ترك بن شهراسب و يقال ابن ارشب بن طوج بن افريدون ، دو - نظر ابوريحان البيرونی : افراسياب بن بشنك بن اينت بن ريشمين بن ترك بن زين اسب بن ارشب بن طوج ، سه - نظر ابن خلدون : افراسياب بن اشك بن رستم بن ترك ، چهار - مسعودی : افراسياب بن اطوج بن ياسر بن رامی بن آرس بن بورك بن ساساسب ن زيسست بن نوح بن سرور بن اطوج بن افريدون . ( صفحه 140 طبقات ناصری نوشته و تحقيق استاد حبيبی ) . در كتاب “ اكبرنامه “ علامه شيخ ابولفضل علامی درباره نسب توركان بعداز نوح نبی چنين می آورد : نوح نبی سه پسر داشت - يافث ، حام و سام ..... چين و سقلاب و تركستان را به يافث كرامت كرد . يافث يازده پسر آورد : تورك ، چين ، سقلاب ، منسج يا منسك ،كماری يا كيمال ، خلج ، خزر ، روس ، سدسان ، غز و يارج . ازآنست كه خلج كه به غلجائيها منتهی ميشود وی را در جمله اتراك آورديم ، البته چين و روس از تورك ها جدا ميگردند و درر توركستان شرقی كه با چين همسرحد ميباشد منبع تورك ها سراغ ميگردد . درباره فررزند اول يافث می آورند كه : « در آئين او آن بود كه پسر را جزً شمشيری ميراث ندهند و تمام خواسته دختر را باشد » ( ص 59 اكبرنامه ) . يكی از دانشمندان شهير ايران زمين جناب داكتر سيد محمد دبير سياقی از كتاب الغات ترك محمود كاشغری درباره دولت داری توركان چنين ميآورد : « از رسول “ ص “ خدا سبحانه تعالی به روايت شيخ امام زاهد حسين بن خلف بن خلف كاشغری با چند واسطه روايت است كه فرمود : خدای عزوجل ميگويد مرا لشكری است كه ايشان را ترك نام داده و مسكن شان را در مشرق زمين قرار داده ام و چون بر قومی خشم گيرم آنان را بر آن قوم مسلط و چيره ميگردانم و اين فضيلتی است ايشان را برجمله آفريدگان كه نامگذاری ايشان را خود “ خدای عزوجل “ مباشرت و ولايت كرده است و ايشان را در بلند ترين جايگاه و پاكيزه ترين هوا از كره زمين سكونت داده و آن را از لشكريان خود ناميده است . به اضافه آنچه در خود تركان از زيبائی و خوشرويی و نمكينی و مراعات حرمت پيران و دليری و فخر ديگر چيز ها هست كه همه استحقاق ستايش و مدح دارند » ( نقل از جمله آشنا جلد چهاردهم صفحه چهل و نه از گفتار شيخ امام زاهد ) . در بالا گفته آمد كه توركان صفحات شمال و بعضی حصص ديگر افغانستان از آغاز تاريخ تا اكنون موجود بود و اصيل زادگان همين مرز وبوم هستند كه با تاجيكان تقريبآ يكی شده اند . چنانچه مرحوم مير محمد صديق فرهنگ كه محقق عاليقدر است مينويسد : « در شمال هندوكش يك تعداد مردم توركی زبان از سابق موجود بود » ( صفحه شانزده افغانستان ) . اما گروه ديگر تورك ها را گفتيم كه منبع و منشآ آنها اصلآ ختای يا توركستان شرقی ميباشد كه در زمانهای بسيار پيش يا قبل از ميلاد در سرزمينهای كابلستان ، زابلستان ، غزنی ، باميان ، كاپيسا و كوهدامن حيات بسر ميبردند و چنانچه با گواهی تاريخ اينرا ميدانيم كه كوشانی ها پيش از ميلاد مسيح در خاك افغانستان و هندوستان حكم ميراندند و آنها از اقوام يوچی و سيتی ويا هونهای سفيد بودند كه بقايای شان يفتلی و ديگر شاهان بعداز آنها می باشند كه يكی از بازمانده های عادی آنها عبارت از تورك های هزاره ميباشد . استاد عبدالحی حبيبی ميفرمايد : « بقول هيوان تسنگ جهانگرد چينی ( 654 - 24 هجری ) رسم الخط مردم كابل و كاپيسا مانند تركان بود » ( ص شش تاريخ افغانستان بعداز اسلام ) . كتيبه های اورخانی و منگولی به وفرت يافت ميشوند و در بسياری كتب معتبر تاريخ نمونه های خط اويغوری و منگولی مشاهده گرديده است . (( برای امروز طرح بازسازی فرهنگی حكومت منگوليا اينست كه الفای اويغوری بار ديگر به رسم الخط مغولستان باز گردانيده شود و كار بالای اين پروژه جريان دارد - “ ويراستار “ )) . در قسمت كار ها و فعاليت ها و خدمات توركان مراجعه شود به كتب تاريخ افغانستان ، تاريخ افغانستان و شرق اكثرآ درباره تورك ها ميباشد و ضرورت به شرح و بسط درين رساله نمی افتد . رنه گروسه در كتاب امپراتوری صحرانوردان ميگويد كه : » بعضی از روئسای اين قبايل صاحب هوش و ذكاوت سرشاری ميباشند و بايد دانست كه تمام اين تركان فطرتآ استعداد حكمرانی را دارند » ( ص 274 امپراتوری صحرانوردان ) . وقتيكه درباره تاريخ و حكام تورك ها صحبت ميشود بايد درنظر گرفته شود كه توركها علاوه ازينكه بزور شمشير در نيم دنيا حكم راندند ، كار های عمرانی و فرهنگی شان مساوی و حتی زيادتر از جهانكشائی آنها ميباشد . مثلآ در افغانستان تمام عابدات تاريخی هرات ، آثار هده جلالآباد ، فندقستان ، بغلان ، وردك ، باميان ، هرات ، مزار شريف ، قندهار ، غزنی ، آی خانم ، طلا تيپهً جوزجان وغيره معماری های تاريخی افغانستان جمله در جمله خدمات توركان به افغانستان بشمار ميآيد و در يكی از صفحات نيز اين موضوع مقايسه گرديد كه از شاهان مليت های ديگر درين سرزمين به چشم نخورده است . در قسمت فرهنگ ، ادبيات و هنر : بدوره تيموريان هرات زير نظر سلطان حسين بايقرآ ، امير علی شير نوائی و ميرزا بايسنقرر ولد شاهرخ ميرزا ، فرهنگ بحدی پيش رفت كه آن دوره را دوره رسانس شرق ميگويند . حضرت خاتم الشعرآ عبدالرحمن جامی ، استاد كمال الدين بهزاد ، خود اميرعلی شير نوائی يا خداوندگار زبان و ادبيات توركی ، هلالی چغتائی ، بنائی ، لطفی هروی ، ميرعلی هروی ، ميرعبدالرحمن و صدها و هزاران عالم و فاضل محصول دست پروردگان و تشويقات شاهان تورك تيموری ميباشند كه نامهای برخی از آنها چون جامی ، بهزاد ، ميرعلی هروی ، و نوائی در سراسر دنيا گرفته ميشود .مصلی های هرات ، مسجد گوهرشاد وغيره عمارات از آن دوره به يادگار مانده است . استاد حبيبی كتابی را به ضخامت بزرگ بنام “ هنر عهد تيموريان “ تآليف و در ايران چاپ كرده است كه فخر تاريخ تورك ها در افغانستان است . بدربار سلطانان غزنی - فرخی سيستانی ، عنصری ، فردوسی ، مسجدی ، ابولفضل ، بيهقی ، عبدالحی گرديزی و بالآخره چهار صد شاعر و عالم درين دربار تربيه شدند و شهكاری های شان در شرق و جهان تا كنون ورد زبانها ميباشد . هر نقاشی و كاردستی نيز بدوران اين شاهان به منتهای پيشرفت صورت گرفته بود ، معماری لشكرگاه ، قلعه بست ، چهل زينه قندهار ، منار های غزنی ، مقابر شاهان ،بند سلطان و صدهای ديگر از نشانه های خدمات توركها در افغانستان است . بدربار غوری های بزرگ علاوه ازينكه خود آن شاهان فرهنگی مآبان بودند منار جام و يادگار های ديگر آنها ورد زبانهای عام و خاص ميباشد . علاوتآ يادگار های بزرگ آنها در سرزمين نيم قاره هند بمشاهده ميرسد . بابريان در افغانستان يادگار های زيادی بجا مانده اند كه ذكر آنها در صفحات ديگر آورده شد و تنها بدربار نورالدين جهانگير ملقب به شهزاده سليم چهارصد شاعر بزرگ فارسی مستمری ميگرفتند و هزاران كتاب به دوران آنها نوشته شده و اكثرآ در موزيم های هند تاكنون محفوظ مانده اند و اگر آن كتب به افغانستان ميبود توسط حكام محمدزائی وبه فعاليت محمدگل مومند سوختانده ميشدند . البته اين خيلی مضحك ميباشد كه بدوران حكام توركی در افغانستان عمرانات صورت ميگيرد و كتب تآليف ميشوند وبدوره حكام متآخر ، آنها ازميان برده ميشوند وبدبختانه خودشان نيز مصدر كاری هم نميشوند . رياست بدست كسانی خطاست *** كه از دست شان دست ها برخداست بدوره كوشانی ها ، يفتلی ها ، كابل شاهان ، رتبيل شاهان ، شيران باميان ، تگين شاهان و لاويكان مثل هيكل های بزرگ باميان ، ديوار های كوه های آسه مايی و شيردروازه كابل و صد های ديگر تعمير و آباد شده كه يگانه افتخارات مردم افغانستان را تشكيل ميدهد . در قسمت انكشاف دادن دين مبين اسلام توسط توركها : سلطان محمود غزنوی بزرگ از توركان قرلوق افغانستان تنها در روی زمين دست كم پنجصد مليون انسان را مسلمان گردانيد و پدرش تمام گوشه های جنوبی و شرقی افغانستان را مسلمان ساخت . تنها در شهر بلخ از هزاران شيخ ، ملا ، فقها ، علمآ قدعلم كرده اند . از نمونه های كوچك آن كتاب “ فضايل بلخ “ ميباشد كه استاد حبيبی آنرا تحشيه و تعليق نموده اند ، “ هفتاد مشايخ بلخ “ هم از همان كتابهايی است كه فخر افغانستان ميباشد . منهاج سراج جوزجانی موًرخ بزرگ و موًلف كتاب “ طبقات ناصری “ از شبرغان ميباشد . دقيقی بلخی ، رابعه بلخی ، شهيد بلخی ، ناصر خسرو بلخی ، امير خسرو بلخی و صدها و هزاران تورك و تاجيك بلخ و توركستان افغانستان قابل مباهات و فخر كافه افغانستان ميباشند . امروز برر سر مولانای روم هفتاد و دو ملت برخاسته است و آن از عظمت مردم توركستان افغانستان ميباشد . اگر درباره علمآ ، مجتهدين ، صوفيان و عارفان ، شاعران و نويسندگان مردم تورك افغانستان سخن بگوئيم مثنوی هفت من ميشود ، آنچه را كه درين نقطه حساس ميخواهم بگويم كه در همين فعاليت های عرفانی ، تاجيكان دائم سهم داشته اند . در قسمت خدمات تورك ها به اسلام كتابهای زيادی نوشته شده است ، يك دانشمند برجسته پاكستان بنام خليل احمد حامدی ميگويد : « كلمه تورك هم معنی كلمه مسلم است » ( ص پنج در تاريكی ...) . حضرت امام بخاری رحمت الله عليه كتاب دوم جمله مسلمانان را تهيه و ترتيب نمود كه بنام “ صحيح بخاری “ ياد ميشود .امام ابومنصور مانريدی بعداز حضرت امام اعظم همه اساليب تمرين عبارت را به حنفيان جهان آموخت ، خلفای عثمانيه شش و نيم قرن خلافت اسلامی را چلاندند .بخارا مركز دين بود ، در سمرقند چهارونيم هزار امام گور هستند . امام جعفر هندوانی يا ابوحنيفه كوچك در بلخ دفن است . ابونصر فارابی معلم ثانی بعداز ارسطو از توركان اوزبيك است . ابوريحان البيرونی ، ابن سينای بلخی و صدهای ديگر فخر مردم افغانستان ميباشند . اگر درباره خدمات عموم توركان دنيا در دين مبين اسلام بحث برانيم ، مقالا هذا گنجايش آنرا ندارد . برای مزيد معلومات تنها درباره علمای توركستان غربی و امامان و فقها و علامه های آن دياربه كتاب خليل احمد حامدی بنام “ن در تاريكيهای سرخ “ مراجعه بفرمائيد . اكنون بر ميگرديم بياد حكام و شهريارانيكه در خاك فغليه افغانستان حكم راندند و توركی تبار بودند و بزبان توركی در خانه های خود صحبت مينمودند : يك :- لاويك ها در حدود سال صد قبل از ميلاد : - انوك بوسر ويا دوام لاويك ها در حدود يكصد و شصت ق . م . - برهتگين ها تا در حدود پيش از سال صد ق. م . كه شصت نسل ويا پشت بقول ابوريحان البيرونی حكم راندند . - شارتپه در حدود 430 ميلادی - كنك از نسل برهتگين در چهارصد ميلادی و فيروز بن كنك - سيری باميكان در حدود 480 ميلادی - خود ويه كه در حدود 400 ميلادی - سپاله پتی در حدود پنجصد ميلادی - يدمه در حدود پنجصد ميلادی - وكه ديوا توزك يبغو در حدود پنجصد ميلادی - رتبيل ، رتبيل دوم ، رتبيل اعظم و رتبيل از سی هجری تا دوصد وپنجاه وهشت هجری - شار معاصر هيوان تسنگ در حدود نه هجری - كابلشاه و كابلشاه بزرگ حدود سی وشش هجری - تاردوشاد ، نيزك ، شار يبغو، نيزك و نيزك معاصر - ابومسلم از نهم هجری تا يكصد وسی هجری - هو در حدود يكصد ونهم هجری - ماهوی سوری و شنسب تا امير سوری از ( 34 - 253 هجری ) - خانان ويا خاقان ( 164 هجری ) - شار معاصر منصور و مسلم ( 145 هجری ) - خنچل ( 164 هجری ) - تگين حدود يكصد وسی وچهار هجری - امير ناصر ، يكصد وشصت هجری - امير بنجی ، يكصد وهفتاد هجری - حسن بن شير باليق حدود ( 176 هجری ) و محمد بن خاقان ( 200 هجری ) - شار بقول ابن خرداد حدود ( 234 هجری ) - لكتورمان ، كلر ، سامند ، كملو ، بهيم ، جپه پاله ، انند پاله ،ترر جنيانه و بهيم پاله از دوصد هجری تا 417 هجری - افلج بن محمد ، منصور بن افلح ، ابوعلی ، مرسل بن منصور وسهل بن تيرسل از دوصد وهشتاد تا ( 450 هجری ) - شارباديك معاصر آلپتگين شار از سه صد وچهل و هفت تا ( 365 هجری ) - آلپتگين ، اسحاق ، بكاتگين ، پيری تگين ، سبكتگين “ سيويكتگين “ ، قرا تگين در حدود سال ( 352 - 370 هجری ) تواريخ نوشته بالا بسيار موًثق نميباشند ، استاد عبدالحی حبيبی از قول يكتعداد موًرخين و نيز از روی شواهد يك تعداد ررا تاريخگذاری كرده اند ، مآخذ ها عبارت اند از هيوان تسنگ ، ابوريحان البيرونی ، ابن خرداد ، ابن حوقل ، ووكونگ ، هونچاو وغيره ميباشند . دوره تخمينی پادشاهی توركان فوق الذكر از قبل از ميلاد تا دوره آخر سبكتگين پدر محمود غزنوی بيش از هزار سال ميشود . دو :- حكومت كوشانيان بزرگ حكومت كوشانيان بزرگ در افغانستان و هندوستان از تاريخ 70 قبل از ميلاد تا ظهور يفتليان در حدود 488 ميلادی دوام نمود و درين ميان در اواخر حكومت كوشانيهاساسانيهای ايران بر كوشانيان غلبه نمودند ولی هون های سفيد يا يفتليان كه از بقايایشاهان كوشانی يَوچی نژاد بودند در حدود 488 ميلادی قباد ايرانی را عقب زدند وباز امپراتوری يفتلی ها ويا اسلاف شان كوشانی ها را برقرار ساختند . سه :- يفتلی ها يفتلی ها نيز صدها سال در افغانستان حكم راندند كه شرح حال آنها را با كوشانيان نميتوانيم درين رساله بگنجانيم . درين قست درباره يك نوشته مرحوم استاد علامه حبيبی كه مربوط يفتليان ميباشد چند كلمه بگونه نقد تحرير ميگردد . استاد مينويسد : « آثار زبان و فرهنگ هپتاليان در السنه افغانی پشتو ، دری وغيره باقی مانده كه از آنجمله لقب “ خان “ تا كنون هم جزً نام هر افغان بود . و هر فرد افغان در هند بدين نام شهرت دارد . و تورخان و مهرگل هم نامهای بسيار مروج افغانيست ، همچنان لغات اولس “ ملت “ و جرگه “ مجلس شوری “ و يرغل “ ايلغار “ در پشتو و دری و نامهای سهاك ( = ساكه ) و خلجی ( = غلجی ) و ابدالی ( = هپتالی ) و كشانی ( = كوشانی ) و ميرويس ( = مهرويسه =مهره كوله =از خاندان آفتاب وغيره در افغانستان از همان عصر ساكه ها و كوشانيان و هپتاليان باقيست » ( ص 79 تاريخ مختصر ... ) . استاد مرحوم نگفته كه اولاده خود همان مردم تاكنون موجود اند و اينطور نبوده كه آنها حكومت كنند وباز بكدام جائی بروند . استد حبيبی بخاطريكه ابداليان پشتون تبار را به يفتليان برساند در كتاب تاريخ افغانستان بعداز اسلام در صفحه بيست و نهم چنين ميآورد : « و در عهد قبات بعداز 488 ميلادی هون های هفتلی ( خاندان ابدالی ) كه از نژاد آريائی بودند » ، نسبت به اين تحريفات تاريخ بايد قاطعآ گفت كه ابدالی ها اصلآ از پاكستان ميباشند و احمد شاه ابدالی در ملتان تولد شده و باز هون ها ويفتلی ها را به صد دليل و فاكت درين رساله ثابت ساختيم كه توركان ختائی ميباشند . از جانب ديگر دلايل زيادی ررا از قلم خود آن مرحوم آورديم كه آنها ( هون های سفيد ) آريائی نميباشند و كلمه “ خان “ را كه نام آريائی ناميده اند ، خود استاد در تعليقات طبقات ناصری درباره كلمه “ خان “ چنين ميآورد : « كلمات توركی : خان ملك اعظم و هريكی از بنی افراسياب كه خاقان هم ناميده ميشود ( ديوان 3 . 117 ) اما خاقان ملك اعظم تركست و خان رئيس ايشان پس خاقان مانند شانهشاه فرس ، خان خانان و رئيس الروًسآ باشد » ( مفاتح العلوم 37 ) ( ص 443 طبقات ناصری ) . اينجا استاد حبيبی به صراحت كلمه را توركی ميداند ولی در بالا آنرا به آريائی و ابدالی توجيه مينمايد . در قسمت دو كلمه ديگر « اولس و جرگه » كه اولس توركی و جرگه مغولی ميباشد در كتاب “ مرزهای همزيستی زبانها “ مراجعه شود و با دلايل زياد هردو توركی و مغولی ثابت شده اند . اين كلمات در وقت محمد شاهرشاه خان بنام لغت پشتو معرفی شده بودند كه كاملآ اشتباه ميباشد (( معلومات موًثق و صد در صد ديگر كه دربارره دو كلمه “ اولس و جرگه وجود دارد اينست كه نقل قولی از مقاله دكتور همت فاريابی تحت عنوان « جرگه امن منطقوی يك بازی سياسی » بدون كم وكاست صورت میگيرد : اصطلاح جرگه - بنظر ميرسد كه درين بحبوحه جرگه بازی های بعداز اجلاس بُن چند سخن كوتاه درمورد تعريف كلمه « جرگه » برای ازدياد معلومت بيهوده نخواهد بود : اصطلاح جرگه كه در تعاملات حيات سياسی و اجتماعی مردم افغانستان در رديف اصطلاحات گردهمآيی شامل گرديده و كاربرد وسيع در جامعه افغانستان دارد ، اين اصطلاح از فرهنگ مغول وزبان توركی اويغوری مآخوذ ميباشد . تلفظ واژه جرگه در اصل خود به زبان مُغلی « جُرغه » به ضم حرف “ ج “ وسكون حرف “ ر “ بوده و به معنی جلسه بزرگ قومی ميباشد . استعمال اين كلمه در جامعه مغول پيشينه عميق تاريخی دارد كه برای امروز نيز ازين واژه استفاده ميگردد . لقب “ تينگيز “ كه به معنی بحر بزرگ است ، با تدوير “جُرغه” سراسری قبايل مغل متشكل از خان های مغل برای تيموجين داده شد كه بعدآ بنام چنگيز خان « خان بزرگ » معروف گرديد . عظمت « جُرغه » در جامعه امروزی منگوليا بالاتر از اصطلاح سياسی كنگره معاصر بوده و اصطلاح « قورال خلقی » به نشست ويا جلسه دولتی پايانتر از جُرغه استعمال ميگردد . و همچنان اصطلاح “ اولس “ اوزبيگی كه در زبان پشتو نيز معمول و مستعمل است ، مآخوذ از زبان توركی اويغوری بوده و مستعمل به زبان های مغولی ، اوزبيكی ، تركمنی ، قزاقی ، قرغزی و آذربايجانی ميباشد كه اصل اين واژه بنابر گرامر قديم زبان اويغوری « اوْلْس » به سكون حروف “ واو “ و “ لام “ تلفظ گرديده است . جرگه كه در افغانستان از كاربرد سابقه تاريخی برخوردار است ، احتمالااصطلاح جرگه از ورود كوشانی ها در سرزمين بخدی “ بلخ “ در سال چهلم بعداز ميلاد مسيح به ميراث مانده است . نظرياتی هم وجود دارد كه مطابق آن واژه “ جرگه “ از زمان ورود چنگيز خان بدينسو در كشور افغانستان معمول گرديده است . ذكر اين معلومات بخاطری هم ضروری دانسته شد كه در مقاله ، رساله و حتی آثار علمی بعضی از نخبگان به ارتباط تعريف و مآخذ اصطلاح “ جرگه “ وهمچنان “ اولس “ معلومات غير دقيق ارايه گرديده بود . مآخذ اين معلومات يادداشت های نگارنده است كه در صحبت زنده با يك داكتر زبان شناس منگوليائی بنام دامبينيام دورچ خان در تابستان سال 2003 در هالند تهيه گرديده است “ ازطرف ويراستار “ )) . استاد محترم حبيبی سهاك را به ساكه مساوی ساخته اند درحاليكه اين كلمه از بقايای سكزی ها و سيستان و سجستان و سگستان گرفته شده و ارتباطی با آنچه استاد ميفرمايد ندارد . “ كوشانی” را به “ كشانی “ ارتباط ميدهند كه پر واضح است كه كوشانی و يفتلی به هيچ يك از كشانی پشتو ويا ابدالی ارتباط ندارد ، در توركستان جائی بنام “ كوشو تزايدام “ kocho Tsaidam وجود دارد كه جمله توركان ختای در آن جای زيست دارند و عقيده بسيار قوی اينست كه كوشانی از همين نسب “ كوشو “ گرفته شده اند . همچنان استاد محترم كلمه “ ميرويس “ را به مهرويسه ، مهره كوله و از خاندان آفتان گفته اند . استاد درينجا باز اشتباه بزرگ كرده اند و نام “ ميرويس “ بعداز اسلام در افغانستان آمده “مير” و “ويس” هردو الفاظ عربی ميباشند كه “مير” به اولاده چهاريار كبار تعلق ميابد و “ويس” هم از كلمات عبری عربی است كه “ويس قرنی” كه در اسلام شهرهً آفاق دارد ، بدوران آنحضرت “ص” ميزيست و اين كلمات به كلمات توركی توركستان چين قطعآ ارتباطی ندارد . همچنان در كلمه “تورخان” كه كاملآ توركی ميباشد و خود استاد هم در بالا آنرا توركی گفته اند ولی پشتو دوستی آنها ايشان را وادار ميسازد كه گفته های سابق شان فراموش گردد . استاد دريك جای ديگر در رد فرموده خود باز میآورند : « تگينان ، مانند امرای شمال هندوكش ايشان نيز از عناصر كوشانی و هفتلی اند كه در ازمنه قبل از اسلام به صفحات شمالی هندوكش و تخاررستان آمده و درينجا مليت وفرهنگ و تمدن اين سرزمين را پذيرفته و از رجال همين كشور شمرده ميشوند و حتی بنام يكی از يشان بين مجرای اررغنداب و هلمند در غرب قندهار كنونی ، شهری بود كه در دوره غزنويان آنرا تگين آباد گفتندی ..... تگين به كسر تين كلمه ترركيست » ( ص يصد ونه افغانستان بعداز ...) . اينك ملحظه فرموديد كه استاد درينجا آريائی بودن را فراموش و حق را گفته است ، چونكه ناگزير به كتاب لغات الترك محمود كاشغری رجوع نموده است . استاد حبيبی همچنان از زبان ابوريحان البيرونی پادشاهان كابل را تورك ميآورد :« در كابل پادشاهان ترك حكم ميراندند » ( ص هفتاد وپنج تاريخ افغانستان ) . سقوط دوره يفتلی ها در سنه 568 ميلادی صورت ميگيرد ولی بقايای شان تا اوايل اسلام بصورت امارت های كوچك باقی ميماند . « در افغانستان مركب از عناصر كوشانی ، هپتالی و خاندانهای تركی تا عصر اسلام باقی ماندند » ( ص 79 تاريخ مختصر ) . مدت حكومات شان در حدود شش ونيم قرن بوده است . چهار :- فريغونيان يا حكام جوزجانيان يك - امير فريغون ( 250 هجری ) ، دو - امير احمد بن فريغون ( 279 - 337 هجری ) ، سه - ابوحارث محمد بن احمد ( 337 - 389 هجرری ) ، چهار - فريغون بن محمد ( 394 هجری ) ، پنج - ابونصر احمد بن محمد ( 390 - 410 هجری ) ، شش - حسن بن ابونصر احمد ( 410 هجری ) فريغون در حدود يكصد وشصت سال حكم راندند ( از كتاب تاريخ مختصر افغانستان و او از چهارده مآخذ معتبر ) ، پنج :- بانيجور های تخارستان و بلخ يك - داود بن الياس از ) 233 - 258 هجری ) ، دو - ابو داود محمد بانيجور از ( 260 - 268 هجری ) ، سه - ابو جعفر احمد بن محمد از ( 279 - 288 هجری ) ، چهار - جعفر بن احمد بن محمد از ( 310 - 313 هجری ) ، پنج - احمد بن جعفر بن احمد در حدود ( 372 هجری ) ، بقرار تذكر استاد حبيبی ازين خاندان حكمرانان زيادی ديگر موجود بودند . اين خاندانها در حدود چهارصد وچهل سال حكومت كردند . شش :- شاران غرجستان يك - شار رشيد ( سنه 389 هجری بطور امير ) ، دو - ابونصر محمد بن اسد ( در حدود 405 هجری بطور امير ) ، سه - شار شاه ابو محمد ، چهار - شار اردشير ، پنج - شار ابراهيم بن اردشير ، شش - شار شاه بن ابراهيم ، تعداد سنوات حكمرانی شاران غرجستان از ( 389 هجری ) آغاز ميابد و تا زمان حكومت های مركزی غزنويان و حكمرانان غور بصورت پراكنده حكم ميراندند . هفت :- استاد حبيبی نام يك گروه از امرای اندراب را درر كتاب خود شامل ميسازد و ميفرمايد كه آنها نيز بمانند شاهان ماضی از اولاده كوشانی و هفتلی ميباشند . يك - مكتوم بن حرب در حدود ( 359 هجری ) ، دو - سهلان بن مكتوم از حدود ( 365 - 374 هجری ) ، هشت :- حكام غزنويان يك - از آلپتگين تا سبكتگين در ماده “يك” شرح داده شد كه از سال ( 351 - 387 هجری ) ميرسد . دو - اميرر اسمعيل بن سبكتگين ( 387 هجری ) ، سه - سلطان محمود غزنوی ولد سبكتگين از ( 387 - 432 هجری ) ، چهار- امير محمد بن سلطان محمود ( 421 هجری ) ، پنج - سلطان مسعود بن الطان مسعود ( 421 - 432 هجری ) ، شش - بار دوم محمد ولد سلطان محمود ( 432 هجری ) ، هفت - سلطان مودود بن سلطان مسعود ( 432 - 441 هجری ) ، هشت - مسعود شانی بن مودود ( 441 هجری ) ، نه - علی بن مسعود اول ( 441 هجری ) ، ده - عبدالرشيد بن محمود ( 441 - 444 هجری ) ، يازده - طغرل « از فاميل محمود نبود و يكی از غلامان محمود بشمار ميرفت » ( 444 هجری ) ، دوازده - فرخزاد بن مسعود اول ( 444 - 451 هجری ) ، سيزده - سلطان ابراهيم بن مسعود اول ( 451 - 492 هجری ) ، چهارده - علاوالدين بن مسعود سوم ( 492 - 509 هجری ) ، پانزده - شيرزاد بن مسعود سوم ( 509 هجری ) ، شانزده - ارسلان شاه بن مسعود سوم ( 509 - 511 هجری ) ، هفده - بهرامشاه بن مسعود سوم ( 511 - 552 هجری ) ، هژده - خسروشاه بن مهرام شاه ( 552 - 557 هجری ) ، نزده - خسرو ملك بن خسروشاه ( 557 - 583 هجری ) ، مدت حكومت غزنويان از دوره محمود غزنوی تا خسرو ملك در حدود يكصد ونودو شش سال بشمار ميرود و مدت حكمروائی غزنويان پيش از محمود سی و شش سال ميشود كه جمعآ اين توركان قرلقی دوصد و سی ودو سال فرمانروايان افغانستان بودند . نه :- سلجوقيان يك - السلطان ركن الدين ابوطالب طغرل بيگ محمد بن ميكائيل بن سلجوق ( 429 - 455 هجری ) ، دو - السلطان آلپ ارسلان بن جغری بيگ ، سه - السلطان ملكشاه بن آلپ ارسلان ، چهار - السلطان بركيارق بن ملكشاه ، پنج - السلطان محمد بن ملكشاه آلپ ارسلان ، شش - السلطان مغيث الدين سنجر بن ملكشاه ، هفت - السلطان محمود بن محمد بن ملكشاه ، هشت - السلطان طغرل بن محمد ، نه - السلطان مسعود بن محمد ، ده - السلطان ملكشاه بن محمود بن محمد بن ملكشاه ، يازده - السلطان محمد بن محمود بن محمد ، دوازده - السلطان سليمانشاه بن طغرل بن محمد ، سيزده - السلطان طغرل بن ارسلان ( آخرين ملك اهل سلاجقه ) . اين سلجوقيان در سرتاسر افغانستان حكمرانی نكرده اند و گوشه های شمال افغانستان يعنی توركستان افغانستان متعلق به آنها بود . ده :- دوران حكومت خوارزمشاهيان گرچه در تورك بودن اين پادشاهان شكی نيست و بازهم (( برای متحرفين تاريخ ياددهانی ميگردد كه “ويراستار” )) شبانكاره ای در مجمع الانساب كه تحقيقات زياد نموده تآكيد مينمايد كه : « اصل اين سلاطين “خوارزمشاهيان” هم از ترك است » ( ص 134 مجمع الانساب ) . يك - خوارزمشاه اتسزبن محمد بن انوشتگين ، دو - خوارزمشاه ايل ارسلان بن اتسز ، سه - خوارزمشاه سلطان شان بن ايل ارسلان ، چهار - خوارزمشاه تكش بن ايل ارسلان ، پنج - السلطان علاوالدين محمد بن تكش بن ايل ارسلان ، شش - سلطان معظم جلال الدين منكبرنی بن محمد بن تكش ، هفت - غياث الدين پيرشاه بن محمد بن تكش ، هشت - سلطان ركن الدين غور سانجی ، دودمان اول خوارزمشاهيان از ( 300 - 390 هجری ) ، دودمان دوم خوارزمشاهيان از ( 408 - 617 هجری ) ، جمعآ در حدود سه صد سال حكمراندند . يازده :- حكام غوری خاندان غوری های خلجی كه درين رساله درباره اصل و نسب آنها ذكر نموديم از قديم الايام منحيث امرای محلی و بعدآ به سلطنت های بزرگ دست يافتند و آنها جمله تركی التبار ها اند : يك - از دوره امير شنسب تا ملك شجاع الدين بن عزالدين از ( 40 - 550 هجری ) ، دو - علاوالين جهانسوز بن عزالدين از ( 544 - 551 هجری ) ، سه - سيف الدين بن عزالدين از ( 543 - 544 هجری ) ، چهار - ملك فخرالدين مسعود بن عزالدين ( 540 هجری ) ، پنج - سيف الدين محمد بن علاوالدين جهانسوز ( 551 هجری ) ، شش - غياث الدين محمد سام از ( 558 - 599 هجری ) ، هفت - سلطان معزالدين محمد سام از ( 569 - 602 هجری ) ، هشت - سلطان غياث الدين محمود بن غياث الدين محمد از ( 599 - 607 هجری ) ، نه - سلطان بهاوالدين سام بن محمود ( 607 هجری ) ، ده - علاوالدين اتسز بن علاوالدين جهانسوز از ( 607 - 611 ) ، يازده - علاوالدين در حكومت خود غور از ( 599 - 612 ) ، دوازده - ملك ناصرالدين ( حدود 618 هجری ) ، سيزده - سلطان شمس الدين بن فخرالدين مسعود ( حدود 650 هجری ) ، چهارده - سلطان بهاوالدين سام بن شمس الدين محمد از ( 587 - 602 هجری ) ، پانزده - جلال الدين بن بهاوالدين سام از ( 602 612 هجری ، شانزده - علاوالدين مسعود بن بهاوالدين مسعود سام از ( 602 - 612 هجری ) ، هفده - علاوالدين مسعود بن شمس الدين محمد ( حدود 610 هجری ) ، جمعآ دوران حكومت شان بيش از پنج صد سال بوده است . در كتاب طبقات ناصری كه منبع اصلی تحقيقات استاد حبيبی را تشكيل مينمايد ، عنوانی است بنام « السلاطين الشنسبيه بطخارستان و باميان » و ما جمله را در بالا بيك رديف گنجانيديم . در كتاب مذكور درباره تورك هائيكه در هند حكومت كردند و ارتباط مستقيم با سلاطين غور دارند آورده است كه جمله را شمسيه مينامند : يك - السلطان قطب الدين معزی ، دو - آرامشاه بن سلطان قطب الدين ، سه - الملك ناصرالدين قباچه المعزی چهار - بهاوالدين طغرل المعزی ، پنج - الملك الغازی اختيارالدين محمد بختيرالخلجی ، شش - الملك عزالدين محمد شيران خلج ، هفت - الملك علاوالدين علی مردان الخلجی ، هشت - الملك حسام الدين عوض حسين خلجی ، درباره سلاطين شمسيه هم منهاج سراج علاوه ميدارد : يك - السلطان المعظم شمس الد نياوالدين ابولمظفر التتمش سلطان ، دو - الملك سعيد ناصرالدين محمود بن السلطان ، سه - سلطان ركن الدين فيروزشاه ، چهار - بهآالدين طغرل المعزی، پنج - الملك غازی اختيار الدين محمد بختيار الخلجی ، شش - الملك عزالدين محمد شيران خلج ، هفت - الملك علآالدين عليمردان الخلجی ، هشت - الملك حسام الدين عوض حسين خلجی ، درباره سلاطين شمسيه هم منهاج سراج علاوه ميدارد : يك - السلطان المعظم شمس الدنياوالدين ابولمظفر التتمش سلطان ، دو- الملك السعيد ناصرالدين محمود بن السلطان ، سه - سلطان ركن الدين فيروزشاه ، چهار - السلطان رضيه الدنيا والدين بنت سلطان ، پنج - سلطان علآالدين مسعود شاه بن فيروزشاه ، شش - السلطان المعظم ناصرالدنيا والدين ابوالمظفر محمود بن سلطان . منهاج سراج در جلد دوم طبقات ناصری به تصحيح استاد حبيبی بدوام شاهان تورك در هند و افغانستان چنين ادامه ميدهد : يك - ملك تاجالدين سنجر كزلكخان « قزل خان - ويراستار » ، دو- ملك كبير خان اياز المعزی ، سه - ملك نصرالدين اتميرالبهائی ، چهار سيف الدين ايبك چه « آيبيگ چه- ويراستار » ، پنج - ملك سيف الدين ايبك ، شش - ملك نصرت الدين تايسی المعزی ، هفت - ملك عزالدين طغانخان طغرل ، هشت - ملك تمرخان « تلفظ تيمور بزبان توركی اويغوری تُمر ميباشد و اين كلمه معنی ديگری هم دارد - ويراستار » ، نه - ملك هندو خان مويدالدين مبارك الخازن ، ده - ملك اختيار الدين قراقُش خان ايتكين ، يازده - ملك اختيار الدين تونيه ، دوازده - اختيار الدين ايتكين، سيزده - ملك بدرالدين سنقر رومی ، چهارده -ملك تاج الدين سنجر قُتلق ، پانزده - تاج الدين سنجر كريتخان ، شانزده - الملك بت خان سيف الدين ايبك خطائی ، هفده - الملك تاج الدين سنجر ترخان ، هژده - الملك اختيارالدين يوزبك « يوزبيگ - ويراستار » طغرل خان ، نزده - الملك تاج الدين سنجر ارسلان خان الخوارزمی ، « ارسلان از زبان تورركی اويغوری به معنی شير دلاور و غران است - ويراستار » ، بيست - الملك عزالدين كشلوخان سلطانی ، بيست ويك - الملك سيف الدين اركلی دادبيگ ، بيست و دو - ملك بدرالدين نصرت خان سنقر صوفی ، بيست و سه - ملك نصرالدين شيرخان ، بيست و چهار - ملك كشلی خان سيف الدين ايبك ، بيست و پنج - الخاقان المعظم الخان الاعظم بهآ الحق والدين الغ خان بلبن السلطانی . دوازده :- حكام مغولی يك - چنگيز در افغانستان از ( 616 - 618 هجری ) ، دو - اوكدای بن چنگيز ( 618 هجری ) ، سه - چغتای بن چنگيز از ( 618 - 639 هجری ) ، چهار - تولی خان بن چنگيز خان ( در حدود 620 هجری ) ، پنج - قراهو لاكو بن تولی بن چنگيز از ( 639 - 649 هجری ) ، شش - ارغون بن اباقا بن هولاكو ( در حدود 643 هجری ) ، حكام مغول در حدود يكصد سال در افغانستان حكمراندند و بعداز آن امير تيمور ريشه چنگيزيان را برريد و خود برسرير قدرت آسيای مركزی و افغانستان وممالك ديگر نشست . سيزده :- حكام تيموريان در افغانستان امير تيمور در حقيقت پيش از ( 771 هجری ) بقدرت رسيده بود ولی زمانيكه وی اميرحسين مغولی را از پای درآورد ، آن سال ( 771 ) بود بنآ تارريخ حكومت او را از آن انتخاب كرده اند و او چهل سال حكمرانی نمود ، موضوعيكه بايد يادآور شد استاد حبيبی مرحوم نسبت امير تيمور را چنگيزی گفته است و اين البته برای يك تاريخ نويس اشتباه بزرگ است كه تكرار چنين اشتباهات در حق تاريخ يك مردم ميتواند گناه تلقی گردد . امير تيمور فرزند تراغای خان از قوم برلاس و يكی از خاندانهای نجيب و مشهور سمرقند در شهر كش “ شهر سبز “ ميباشد . بعداز امير تيمور كه خود امپراتورر بود و افغانستان را مربوط فتوحات خويش ساخته بود ، چندين نسل تا زمان سلطان حسين بايقرا در هرات و حضرت ظهيرالدين محمد بابر در كابل حكومت كردند . از بدخشان تابه هرات بشمول كابل و بلخ بدست اولاده امير تيمور بود . سلطان ابوسعيد كه تقريبآ خط مشی امير تيمور را تعقيب ميكرد ، به هريك از اولاده خود هر منطقه افغانستان را داده بود ، مثلآ در قندهار مراد ميرزا ، در كابل ميرزا الوغ بيگ و ميرزا ويس الدين و در هرات بابر ميرزا وغيره حكومت ميكردند . به هرصورت تيموريان از سال ( 771 - 920 هجری ) در افغانستان حكمراندند . حكام تيموری در هرات باستان يك - تيمور مشهور به كورگان و صاحبقران از ( 771 - 807 هجری ) ، دو - شهرخ ميرزا بن امير تيمور از ( 807 - 850 هجری ) ، سه - ميرزا الوغ بيگ بن شاهرخ از ( 850 - 853 هجری ) ، چهار - ميرزا عبدالطيف بن الوغ بيگ بن تيمور از ( 853 - 854 هجری ) ، پنج - ابولقاسم بابر بن بايسنقر ميرزا « برپا كننده رسانس در هرات و شرق » بن شاهرخ از ( 851 - 861 هجری ) ، شش - ابوسعيد ميرزا بن محمد ميرزا بن ميرانشاه بن امير تيمور از ( 861 - 873 هجری ) ، هفت - سلطان حسين ميرزا بن غياث الدين منصور بن بايقرا بن عمر شيخ بن امير تيمور از ( 873 - 911 هجری ) ، هشت - بديع الزمان ميرزا و مظفر حسين ميرزا . شاهان تيموری در هرات تخمينآ يكصد وچهل ويك سال پادشاهی نمودند و بعداز آن قوهً اوزبيگ خان شيبانی سلسله مذكور را از پای در انداخت . حكام ديگر تيمور ها در افغانستان يك - ظهيرالدين محمد بابر بن عمر شيخ بن ابوسعيد بن محمد بن ميران شان بن امير تيمور از ( 910 - 937 هجری ) ، دو - نصرالدين محمد همايون بن بابر از ( 937 - 963 هجری ) ، سه - كامران بن بابرشاه ( حدود ( 960 هجری ) ، چهار - جلال الدين محمد اكبر بن همايون از ( 963 - 1014 هجری ) ، پنج - محمد حكيم بن همايون ( حدود 990 هجری ) ، شش - جهانگير بن جلال الدين اكبر از ( 1014 - 1037 هجری ) ، هفت - شاه جهان بن جهانگير از ( 1037 - 1068 هجری ) ، هشت - اورنگ زيب بن شاه جهان از ( 1068 - 1118 هجری ) ، نه - معظم شاه بن عالمگير از ( 1118 - 1124 هجری ) ، در حقيقت بعداز اورنگ زيب كه امپراتور مقتدر بابری ، تيموری بود ، زعمای بزرگ برنخاستند . مجموع حكومت داری بابريان در افغانستان بشمول شاهان كوچك بابری در حدود 250 دوصد وپنجاه سال دوام نمود و درحقيقت دوره بابری ها در هندوستان بسال 1847 هجری خاتمه ميآبد كه انگليس ها جمله شهزادگان تورك مسلمان تيموری را سربريدند . چهاردهم:- ميران و شاهان محلی كه توركی تبار اند ميران ميمنه : تاريخ جلوس مير اول ميمنه 1751 ميلادی و ختم حكومت ميران 1884 ميلادی ، مير اول بنام حاجی خان ميمنگی آغاز كار 1751 ميلادی ، مير آخر بنام مير دلاور خان ختم كار 1884 ميلادی . شاهان درواز : شاهان درواز پيش از شاهان متآخر توركان قلماقی از نسل تورك های قرغز بودند و از همين شاهان قلماقی اولاده شان در اطراف كابل بنامهای گل آغه « گلبهار » ، جمال آغه و محمد آغه « در لوگر » بنابر علتی سكونت اختيار كردند ، ( اين سه شهزاده به حكمرانی درواز دل نبستند و گل آغه بنسبت عشقش به دختر زيبای سالنگی با دو برادرش درواز را ترك كردند ) . مدت حكومت قلماق ها طويل است و اسنادی درين خصوص بدست نداريم . شاهان متآخر درواز : نسب شاهان درواز كه شاهان متآخر كه ابولآبای آنها ندرر محمد خان پادشاه بلخ ميباشد به انترتيب معرفی ميگردد : يك - پادشاه بلخ ندر محمد خان بن دين محمد خان و تاريخ بحرالاسرار محمود كتابدار بنام او نوشته و اهدآ كرده است ،از ندر محمد خان دو فرزند بنامهای سبحان قلی خان و عبدالعزيز خان ، دو - سبحان قلی خان دو فرزند داشت ، اسكندرقلی خان و عبدالله خان ، سه - محمد مقيم خان فرزند عبدالله خان پادشاه بلخ كه سلسله اولاد های او در بلخ پادشاه شدند و كتابی بنام او « تاريخ مقيم خانی » تآليف شده است كه از نظر نگارنده گذشته است . يك - اسكندر قلی خان فرزند سبحان قلی كه شهزاده بلخ بامی بود ، بدرواز رفته و مقام شاهی درواز را با همكاری مردم درواز بدست آورد و شاهان همان قلماقی را از درواز معدوم ساختند .و شاه اول شاهان متآخر درواز همين اسكند قلی بيگ ميباشد . دو - شهً دروز خان ، سه - شهً سلطان محمود خان ، چهار - شهً تورك خان ، پنج - شهً محمد اسمايل خان ، شش - شهً محمد ابراهيم بيگ ، هفت - شهً محمد سراج خان ، هشت - شهً ابولفيض خان ، نه - شهً محمود شان . فرزند شهً ابولفيض خان عبارت از شهً محمد وليخان دروازی وكيل السلطنت اعليحضرت شاه امان الله غازی ميباشد . كتابی در باره اش ازين قلم تحرير و به چاپ رسيده است . ميران بدخشان : يك - مير ياربيگ خان ( پنجاه سال حكومت كرده ) ، دو - شاه سليمان بيگ ( هفت سال ) ، سه - مير يوسف علی خان ( پنج سال ) ، چهار - مير پادشاه فرزند مير يوسف علی ، پنج - مير ضيآ الدين ( هژده سال ) ، شش - مير سليمان خان بن شاه سليمان ، هفت - ميرزا نبات ابن مير ضيآ الدين ، هشت - مير پادشاه بن مير يوسف علی ، نه - سليمان خان ( هفت سال ) ، ده - سلطان شاه فرزند مير پادشاه ملقب به اژدهار ، ( ميرزا برهان الدين بن مير پادشاه و برادر سلطان شاه پادشاه اعزازی ) ، يازده - مير محمد شاه بار اول ، دوازده - آقسقال بهادر از طائفه قرلق مير نبود مگر حكومت كرده است ، سيزده - مير محمد شاه بار دوم از ( 1207 - 1237 قمری ) ، چهارده - مير سلطان ولد مير محمد شاه از ( 1237 - 1267 قمری ) ، پانزده - مير ياربيگ خان بن مير محمد شاه از آغاز سال 1267 قمری بر مسند ميری نشست ، شانزده - مير كلان برادر مير محمد شاه و عموی مير ياربيگ خان ( چهار سال ) ، هفده - مير سليمان شاه ولد مير محمد شاه از ( 1283 - 1285 قمری ) ، بعداز مير سليمان حكومت بدخشان از ( 1286 - 1300 قمری ) بدست خانان قطغن قرار گرفت . « قطغن به زبان توركی به معنی “ممنوع” است - ويراستار » ، هژده - مير ياربيگ خان ( پنج سال ) ، نزده - مير شاه زمان الدين ( بيست سال ، بعضی ها گويند كه او سی سال حكومت كرده است ) ، بيست - مير جهاندار شاه ( پنج سال ) ، مادران امير حبيب الله خان و سردار نصرالله خان دختر يكی از كنيز های همين مير بدخشانيست ، بيست و يك - مضراب شاه ( يك و نيم سال ) ، بيست ودو - بار دوم مير جهاندار شاه ( يك ونيم سال ) ، بيست وسه - مير محمود شاه ( پنج سال ) ، اين مير پدر مرحومه شاه بيگم مخفی بدخشی ميباشد ، بيست و چهار - مير عالم خان بن شاه سليمان ( يك سال ) ، (( بدخشان بمدت پنج سال در تصرف امير شيرعلی خان )) . بيست و پنج - مير بابا خان امير الامرآ ، بيست و شش - شهزاده حسن ولد ميرشاه ( دو فرزند اين پادشاه بنامهای مير زمان الدين خان و مير ياربيگ خان بدوره امير حبيب الله خان و شاه امان الله خان شهرت بسزائی داشتند ) ، بيست و هفت - مير عالم خان ( هفت ماه ) اين مير آخرين مير بدخشان بود . ميران بدخشان كه اصلآ از توركان سمرقند ميباشند به اين شكل آغاز حكومت آنها قرار گرفت : « امير ياری بيگ خان مع الامرآ آقسقالان خود عازم بلخ گرديده بملاقات سبحان قلی خان مشرف شده پس از چند روز مرخص گرديده و لاكن در حكومت و مسند ميرياری بيگ خان در خطه بدخشان برسم استقلال از طرف خان بلخ رخصت يافته بملك بدخشان آمدند .» ( ص نهم تاريخ بدخشان ) درين وقت پادشاه بلخ سبحان قلی خان بود و همين سبحان قلی خان است كه شهزاده خود را بنام اسكندر قلی خان منحيث پادشاه ملك درواز فرستاد . و معلوم است كه سبحان قلی خان قدرت زياد داشته است . آغاز حكومت ميران از 1068 تا دوره حكومت امير عبدالرحمن خان ميباشد كه تقريبآ سيصد سال حكومت كردند . شاهان شغنان و باميان ، در قسمت اينكه تورك ها به شغنان حكم رانده اند در چند جای آورديم و بآنهم اسناد كم وجود دارد ، اما ميران باميان كه جمله تورك ها بودند ، درباره شان درين مقاله نوشته شده است . همچنان در قسمت خان های قطغن كه مركز عمده شان خان آباد امروزی بود معلومات كمتر بدست آمد و درين مقاله شكل تفصيلی آنرا نياورديم . در احصائيه بالا از سلاطين تغلقيه ، لودی ها ، سوری ها ، خلج ها و ترخان ها كه زياده حكمروائی شان در سرزمين هندوستان كه تصرفات زيادی را به افغانستان هم دوام داده و زير نظارت وحكومت خود داشته اند درينجا ذكر ننموديم زيراكه موضوع بدان نسبت طويل ميگردد بنآ تا جائيكه امكان داشت تقريبآ بيش از بيست خانواده ويا سلسله حكام توركی را در افغانستان كه حكومت كردند و جمله آثار تاريخی و شهكاری ها مربوط آن شاهان تورك افغانستان بودند آورديم . اگر حكومت های تورك ها را در افغانستان در هر گوشه قرارر دهيم و همزمان سه يا چهار سلسله را در گوشه های مختلف افغانستان منحيث حكام بشناسيم دست كم سه هزار سال را توركان حكمروائی كردند . بطور مثال فريغونيان ، غزنويان ، سلجوقيان و غوران كه البته همزمان و گاهی مستقل حكومت كردند و اگر از هر يك عليده شمار شوند بازهم حدود سه هزار سال ويا زياده تر را دربر خواهد گرفت .و اين احصائيه شامل لاويك ها و انوك ها ميباشد كه استاد جنت مكان حبيبی آنها را به پشتونها نسب داده اند . و بايد مكررآ عرض شود كه اصلآ استاد از روی خيال موضوع را به پشتون كشانيده اند ، لاويك را كه كلمه اصل به “لويك” تبديل كرده و “لوی” را بزرگ و سردار ترجمه نموده و بعدآ در آن باره كتاب نوشته است كه اصلآ بصورت قطع اساس و ريشه ندارد ، آنها “لاويك ها” جمله از نژاد كوشانی ها ، يفتلی ها و هون های ختنی ميباشند كه قبلآ هم از گفته خود استاد ثابت ساختيم كه آنها ارتباطی به تبار پشتون ندارد . كلمات اصلی لاويك و انوك است و لويك فقط ساخته و بافته ميباشد ، فرضآ اگر ساخته نباشد ، خوانندگان را راجع ميسازيم به معنی لغت “لوی” كه در توركی چيست و چه معنی دارد ، و بنگريد متون توركی را از جمله نوشته ها و تحقيقات استاد برلاس را . عروق های تورك : اينك برای رفع اشتباه يك تعداد برادران تورك هزاره و ايماق وغيره آمار دقيق عروقهای توركان را ميآورم ، و ناگفته نماند كه تعداد عروق دقيق جمله توركان از امكان دور دست است تا در نوشته ها آورده شود ، زيرا ملت تورك يكی از ملت های بزرگ دنيا و در حدود سه صد وپنجاه مليون تخمين زده ميشوند كه در خاك آسيا و اروپا در قسمت های بزرگ حيات بسر ميبرند . اين عروق ها كه درينجا آورده ميشود بقرار تحقيقات دانشمند محترم مولو ابولاسفار محمد علی بلخی كه از كتب معتبر مخطوط و مطبوعه استخراج گرديده و نيز علاوتآ تحقيقات ديگر را ما برر آن علاوه نموديم : 1 - مين 2 يوز 3 قرق 4 اونغجت 5 جلاير 6 - سارای 7 اون ( هون ) 8 - قونغرات 9 - تورك هزاره ( تاتار ، نايمان ، توركمن ، زاولی ، بربری ، خلج ، غلج ، خلخ قرلق ، چگل ، لاچين ، چيچكه ، ترخان وغيره نامهای فرعی ديگر و البته نامهای زير كلمه هزاره كه درينجا آورده شدند در ميان اصل اقوام تورك وجود دارند و درينجا آورده ميشوند ) .10 - آلچين نيمان ( نايمان ) 12 - آرغين 13 - قبچاق 14 - چيچاك 15 - قلماق 16 - ايرات 17 - قارلوق ( قرلوق ) 18 - تورگاوت 19 - بوسلاق 20 - چمرچين 21 - قطغن ( قطغن قوم بزرگی است كه شامل ولايات بغلان ، تخار و قندوز “كندوز - روز روشن” ميباشد و نام يكی از خانهای بزرگ تورك نيز ميباشد ) 22 - قلچی 23 - كينگس 24 - بويراق 25 - قويرات 26 - بوزای 27 - ايماق ( ايماق ها كه دارای چهار قبيله ميباشد : تايمنی ، جمشيدی ، فيروزكوهی و زوری / در كنار زوری دونام ديگری ميآيد كه آنها سوری و تيموری ميباشند و اصل كلمه همان زوری است كه از “زوركوه” غورات وجه تسميه آن پديد آمده است ) . 28 - ۲۸ - ختای 29 - قانلی 30 - اوزجه 31 - قوچی ( قچی ) 32 - بولاچی 33 - اوفلاچی 34 - جولون 35 - جيت 36 - جيوت 37 - بوياوت 38 - اوترانچی 39 - ارلات 40 - كرايت 41 - اونغوت 42 - مانغيت 43 - قانغيت 44 - اويماوت 45 - قاچات 46 مركيت 47 - بورقاوت 48 - قورالاس 49 - قارلاف 50 - ايلچی 51 - قيش ليق 52 - اوغلان 53 - قدای 54 - تركمان 55 - دورمان 56 - تابين 57 - تاما 58 - جلاير 59 - مچت 60 - قيرداری 61 - رمادان 62 - مومون 63 - آدای 64 - توقسابه 65 - قرغز 66 - اويروچی 67 - جيرات 68 - بوزات 69 - اويسون 70 - جورگا 71 - باتاش ( تباش ) 72 - قويسون 73 - سولدوز 74 - تومای 75 - تاتار 76 - تيلاو 77 - قايان 78 - شرين 79 - قورلاوت 80 - چلقس 81 - اويغور 82 - ياباقو 83 - آغير 84 - بوزان 85 - بوزاق 86 - مويتان 87 - مجار 88 - قوچاليق 89 - چوران 90 - چورچوت 91 - بارين ( بهرين ) 92 - نقوس 93 - قزاق 94 - قره قلپاق 95 - قره چای 96 - قوچامن 97 - تورغاق 98 - قنگلو 99 - اوموت 100 - بغلان : ( بغلان اصلآ نام قومی است بمانند قطغن و ولايت بغلان بنام همان قوم منسوب است ) . 101 - لقی 102 - قرقين 103 - برلاس 104 - دورمان 105 - بچقر 106 - اورتاچی ( اوترنچی هم گويند در ارگو ) 107 - چوبرغان ( اصلآ شبرغان از همين كلمه گرفته شده است كه اعراب حرف “چ” را به حرف “ش” مبدل ساخته اند ) 108 - آلچين 109 - ارب ( عرب ) 110 - لاچی 111 - لنگور 112 - فولات چی 113 - ارلات 114 - جانی بای 115 - تويداق 116 - قوچاق 117 - موغول ( مغول ) 118 - چقماق 119 - يراق 120 - برلاق 121 - اسراق 122 - چولاق 123 - اورتاق 124 - براق 125 - قتماق 126 - ميركه 127 - بورلق 128 - ازاق 129 - چيچكه 130 -خلج 131 - لاچين 132 - چوگل 133 - ترخان و صد های ديگر . به اثر تحقيقات و كاوشها به اين نتيجه رسيديم كه تمام اقوام ويا به عباره ديگر خيل ها و طوائفيكه در ميان توررك ها موجود بوده ، عينآ در ميان تورك های هزاره وجود دارند . و دو كلمه مغول و عرب را كه درر رديف ديگر طوائف ملاحظه نموديم ، آنها مغول های تورك شده و اعراب تورك شده ميباشند ، البته مغول و تورك چندان تفاوتی ندارند ولی اعراب از نسل ديگر ميباشد كه برادروار در كنار هم زيست مينمايند . ادامه دارد