vrijdag 6 november 2009

موقعیت تاریخی دهـــــستان در منطقه


موقعیت تاریخی دهـــــستان در منطقه
محمد نادر ظهـــیر از هـرات
بنا بروایت تاریخ ، دهستان یکی از قدیمی ترین نواحی ترکمن نشین محسوب میگردد .
کتاب حدود العالم از جمله ثقه ترین کتب تاریخی آسیای مرکزی بشمار میآید مولفش این اثر گرانبها را در سال 372 هجری قمری به یکی از امیران سامانی اهداء نمود. درصفحهء 142 آن آمده است که دهســتان از زمرهء نواحی است که متعلق به غوز ها ( اغوزها ) میباشد. وی می افزاید که مــزار علی ابن ســـگزی نیز در همین موقعیت قرار دارد .
ابوالقاسم ابن حوقل نصیبی در کتاب ذیقیمت المسالک و الممالک خویش که در سال 977 میلادی نوشته شده است ، غـــزهارا از ساکنین اصلی دهـــستان و سیاه کوه یا منقــشلاق خوانده و ادامه داده است که مردمان این سرزمین صیاد و شکار چی های ماهری هــستند.
مورخ مشهور دیگری بنام حــمدالله مـــستوفی که متعلق به سالهای 740 هجری قمری میباشد در کتاب معروفش بنام تاریخ گــزیده در مورد دهستان نگارش و تتبع چنین دارد : قباد بن فـــیروز ساسانی در آنجا سدی ساخت و سد مذکور را مرز و حدود دانست میان اتراک و سایرین . و در بارهء آب وهوای آندیار میگوید : دهـــــستان ناحــیتی است که دارای هوای گرم بوده و آب این سرزمین از طریق رود اترک تأمین میگردد.
دهــــستان قدیم از ترسیم کنندگان اصلی راه تجاری تاریخی ابریشم به شمار میرود فلذا در ایجاد تغییر و تحولات سیاسی اقتصادی و فرهنگی منطقه نقش بسزای داشته است . چنانچه مورخ توانا قرن پنجم هجری قمری خواجه ابوالفضل محمد بن حسـین بیـــهقی متولد 385 هجری قمری در صفحهء 135 کتابش گرگان و دهستان را از بلاد پیشرفته و متمول آنزمان خوانده که تلخیص گفتارش در مورد فوق چنین است :
آنگاه که منوچــهر قابوس والی گــرگان خواست تا از امیر مسعود غزنوی اعزاز و اکرام فوق العادهء بعمل آورد ، تحایف نفیس را از سرزمین های گرگان و دهستان گــرد آورده و به سلطا ن پیشکش نمود .
دهــــستان از لحاظ اهمیت اقصادی دارای موقعیت سیاسی خاصی بوده زیرا موارد در تاریخ دیده شده که بعضی از امراء و سلاطین از آن منطقه بعنوان پایگاه امن برای خویشتن در مواقع خاص استفاد بعمل آورده اند .
دانشمند محترم دکتور غلام رضا در صفحهء 217 کتاب خود ( تاریخ آسیای مرکزی ) در بارهء موضوغ فوق الذکر اشارتی داشته است که اختلافات عمیق در میان پسران ایل ارسلان بوقوع پیوست ، سلطان شاه پسر کوچک ایل ارسلان به مدد و یاری مادرش به تخت سلطنتی جلوس نمود . چون برادر بزرگترش تکش ارسلان از جریان آگاه شـــد به کمک و یاری دختر گـــورخان ( همسر فوما ) فرمانروای قراختاییان ، لشگر عظیمی را بسمت خوارزم گسیل نموه و سلطان شاه شکست خورده همراه بامادرش از آنجا فرار نموده و به دیار دهــــستان پناه گرفتند و بعدا به دربارسلطان غیاث الدی غوری رفته و ماندگار شدند.
بعضی از مورخین موقعیت جغرافیای دهـــستان را چنین شرح داده اند :
ـــ یاقوت حموی که در سالهای 1179 - 1229 میلادی میزیسته در کتاب معجم البلدان خود دهستان را ناحیهء متصل به گرگان و در کنار دریای خزر خوانده است .
ـــ اســتاد بارتلد دانشمند روسی در صفحهء 174 کتابش که بنام جغرافیای تاریخی مسمی است از دهستان بعنوان منطقهء با سابقهء تاریخی یاد نموده است .
ـــ شاعر و عارف مشهور ترکمن علامه مختومقلی فراغی ، از دهستان بعنوان ناحیهء مقدس یاد آوری نموده است .
دوستان عزیز ! خوب است تا ختم این نوشته را با شعری زیبا ی از مختومقلی فراغی در بارهء دهستان مزین نمایم :
دهســـتاننـــگ بایرنـــده باد صــــبانی گورســـم
بهــاءالــدین، مـــیرکلان، زنــگی بابانی گورسم
(( در فضای دهستان نسیم باد صبا بمشامم آید و من اندرین حال وهوا بهاءالدین ، میرکلان و زنگی بابا را می بینم ))


E-mail . nadirzaheer@yahoo.com



نگاه مختصربه تاريخ ايمـاقـهـا و نژاد تورکها درافغانستان


نگاه مختصربه تاريخ ايمـاقـهـا و نژاد تورکها درافغانستان
نوشتـه : از صالح محـمد حساس
سال چاپ : 1388
چاپ دوم
چاپ: مطبعه ميرزا اولوغ بيک
مزار شريف
بسم الله الرحمن الرحيم
سخني چند درمورد چاپ دوم اين رساله:
اين رساله که زيرعنوان (نگاه مختصر بتاريخ ايماقها) به تيراژ 500جلد دوماه قبل بچاپ رسيد ه بود نسبت علاقه ايکه خوانندگان محترم ابرازداشته اند در اين مدت کوتا ه به فروش رسيد وبراي چاپ دوم ضرورت زياد احساس گرديد. اين نبشته درابتدأ به جواب يکي ازنبشتة بنام ( نگاهي به ديروز وامروز ايماقها) آغاز گرديده ولي فراتر ازجواب نبشتة فوق معلومات تحرير يافته بود ، بنأ نظربه پيشنهاد خوانندگان وعلاقه مندان واخلاص مندان نهايت محترم عنوان اين رساله کوچک ازنام (نگاه مختصربه تاريخ ايماقها) به (نگاه مختصر بتاريخ ايماقها ونژاد اتراک درافغانستان) تغيرداده شد. با ابراز سپاس بي پايان از خوانندگان ومخلصين عزتمند به اي نبشتة کوچک ارج ومقام والا داده مشوّق بيحدوحدود من شده اند اينک باضم يک سلسله معلومات بيشترديگر و نظريات پيشنهادي مشوّقين گران قدراين رسالة چندصفحه يي براي بار دوم چاپ وبدسترس شان قرارداده ميشود .
با عرض حرمت
صالح محمد«حسّاس»

نگاه مختصر به تاريخ ايماق و نژاد اتراک در افغانستان
نوشته يي را زيرعنوان (نگاه مختصر به ديروز وامروز ايماقها) که تحريرو پخش ارگان نشراتي: انجمن دانشجويان وروشنفکران ايماقها عنوان شده است مطالعه نمودم ،لازم دانستم تا دررابطه به اصالت، نسب وتاريخ ايماقها از اوراق تاريخ ، ريشه کلمة ايماق ونسبت اين عروق را باکلمه ايماق چيزي به رشته ي تحرير بِاورم .
ازاينکه درآن نبشته بدون اراية اسناد دقيق تاريخي وبدون استناد بکدام آثار،صفحه وجلد کدام تاريخ ونويسندة آن ،اين قوم را به آرياييها ،آوستاييها وپيشداديان نسبت داده است وتورک ها را به اين متهم ساخته است که گويا بدون دليل آنهارا از عروق تورک محسوب مي نمايند. اين را تاريخ نگاران ميدانند که بدون اراية اسناد مؤثق ودقيق ،اقتباس ومؤخذ ازکدام تاريخ وبرخورد تعصب گرايانه،اينگونه نبشته هامتکي برافسانه ها وقصه ها وقراين ، تحريف تاريخ وفريب يک قوم داراي تاريخ وافتخارات ونسب تاريخي آن تلقي شده وميشود.

اوّل اينکه به استناد آيات متبرّکه (يايهااناس انا خلقنکم من ذکر و انثي جعلنکم شعوبأوقبايل لتعارفواان اکرمکم عندالله اتقکم) کتاب آسماني، خداوند يکتاهمة نسل بشررا قوم ، قوم وطايفه ، طايفه هست نموده که شناخت وتفکيک هرقوم وطايفه وفرد آسانتر گردد .ثانيأ اينکه يکديگررا چگونه ميپذيرند . طايفه ييرا بارسانيدن به اريکه قدرت وزماني هم بذلت امتحان ميکند که آيا هميشه يکديگر را منحيث برادر و با خود برابر داراي حقوق ميشناسند ومقام وکرامت انساني قوم ازقدرت افتيده رابرابرخود احترام ميکنند ياخيرويا درحال به ذلت قرارگرفتن هنوزبه تهديد وتحقير ميگيرند ومورد اذيت قرارميدهند ؟ وهمين قوم ازقدرت افتيده طاقت کوچک شدن رادارد وبه آوردة تقدير وبه ارادة آفريده گار حوصله دارد ويا که اصل ونسبيکه دارد به آن که ارادة اوتعالي رفته است ازآن انکارنموده اصليت خودرا ازدست داده خودرا به قوم ونسب ديگري نسبت ميدهد؟؟وراه گريزوانکارکردن را ازاصل نسب خودکه خلاف ارادة اوتعالي ميباشد جستجومينمايد؟ اين امتحاناتيست پياپي ازبندگانش گرفته ميشود.

بناءً براي شناخت دقيقتر اين قوم بزرگ وداراي تاريخ به اسناد ودلايل زيرين مي خواهم اشاره نمايم :

اگرمابه فرهنگ با اعتبار عميد مراجعه نماييم درابتدأ رديف ( ق) چنين ميخوانيم: (ق ـ حرف بيست وچهارم ازالفباي فارسي که قاف تلفظ ميشود. در حساب جمل "100" اين حرف درلغات فارسي سره وجودندارد ودرکلمات مأخذ ازعربي و تـُرکي استعمال ميشود ودر بعضي ازکلمات فارسي هم بجاي غين وکاف بکاررفته است) . بناءً کلمة ايماق مطلقأ تورکي است و هيچ فردي از اين انکارکرده نميتواند . بدليل اين : همان طوريکه درمصدرساختن کلمات فارسي يادري (دن) يا (تن) دراخير هرکلمه پيوندميشود، درمصدرساختن کلمات تورکي (اوزبيکي) (ماق) ودرتورکي (تورکمني ) وتورکي تورکيه (مک) در اخيرهرکلمه پيوندميشود. بناءً ايماق ازآن کلماتي ازتورکي است که داراي پسوند مصدر (ماق) ميباشدکه ازاوماق و اويماق بالآخره ايماق شده است که در اصل اويماق يا اوماق ويا ايماق امروزي معني نسل و نسب و عروق را ميدهد. و در پارسي و عربي چنين ساختار کلمه وجود ندارد.

مياييم بالاي اصل قضيه ايماقها: اصل کلمه اويماق بوده درصفحات تاريخ اويماق، اويماقات، اويماقلي،اويماغلي ياايماق وايماغلي آمده است برعلاوه که به تورکي بودن اصل کلمه هيچ شک وترديدي وجودندارد اين کلمه چگونه بالاي اين قوم گذاشته شده است يعني که اين قوم ياتورکي الاصل بوده و يا اين نام را تورکها بالاي اين قوم گذاشته وبه قسم جز تورکي الاصل قدامت تاريخي داده اند.

به اين قوم که گاه گاهي، جمشيدي، ايماق يا ايماقات اويماق يا اويماقات گفته اند بايد متذکرشد که تورکها ازسومري ها تاسلجوقي ها وتيموريها فيصدي زياد ايشان صحراگرد وصحرانشين بوده اند،در ارتباط به ايماقهاييکه مانندبخشي ازايماقهاي ميمنه که خودرا کويي ياکوهي ميدانند برعلاوه دلايل فوق دليليکه درصفحه 121 کتاب خاطرات دودمان تورک واوزبيک در مسير تاريخ تأليف ابي الاسفارعلي محمدبلخي آمده است:... قدامت تورک ها که در جزيرة قرَم 3 هزارسال پيش از حضرت عيسي (ع) قبيله ي بناءًم طاوري (تاوري) سکونت داشته اند اين قبيله ي که تورکي به قوم کوهي يا کوهستاني تعبيرشده است 4986 سال قدامت تاريخي دارند.

اين جمله را مأخذ ازصفحه 33 رساله تاريکي هاي سرخ ومجلّة وارليق شماره 7و8 سال پنجم ماههاي مهر وآبان 1362 ص 5 نشان داده است.

درصفحه 143 همان کتاب در باره ايماقها چنين آمده است:... اگر از شعوب ابتدايي باشد که ازقبيله اصلي که شامل 92 عروق ميباشد مجزاشده باشد تاجايي در تواريخ وجود دارد مانند قبيلة : آچاميلي، قازاياقلي، که از قبيلة (مين) انشعاب کرده اند ...

عروق (مين) به استناد ص 124 و 131 همان کتاب عروق نمبر(1) از 92عروق احفاد اتراک بوده است.

دررابطه به کويي ياکوهي بودن اين قوم بايد گفت: ازاينکه درزبان مردم کويي بوده قرارگفته هاي بزرگسالان ومحاسن سفيدان ميمنه درطول کمترازيک قرن است که دري زبانان به معني تورکي آن ارجي نگذاشته اصل کلمه را اززبان دري تعبير نموده کوهي تحريرنموده اند.

درصفحات (70-79) تاريخ مقيم خاني نوشته (منشي محمديوسف شبرغاني) درقرن 10 و11هـ ايماقات را از سلالة تورک خوانده ايماقهاي قندوز و قطغن (قتغن) زمين را قرايي تحرير نموده است. ازقوم بزرگ قرايي ياقره يي در المار، قيصاروکوهستانات ولايت فارياب نيز وجود دارندکه بزبان تورکي اوزبيکي تکلم مينمايند. اين به همه گان واضح است کلمه قره يا قرا (سياه) تورکي ميباشد. در صفحة 3728 جلد3 لغتنامة علي اکبر دهخدا آمده است: (تورکي مغولي) تبار و قبيله (غياث اللغات) چ ايماقات، طايفه دودمان چ ايماقات (فرهنگ فارسي معين).

ناگفته نماندکه ازعروق ايماق درهر جا و دربين هرقوميکه جاگرفته اند هنوز کلمات اساسي مانند: آته، آنه ،آپه،آچه، آيه، ايجه، اينه ،جييه، کورپه... اززبان اوّلي (تورکي) شان بالخاصه درزبان نوزادان ايشان موجود است.

در ارتباط 12 ايماق درص31و32 کتاب شجره تراکمه نوشته ابوالغازي بهادرخان تحت عنوان "اون ايککي يوزلوک وييگيرمه تورت ايماق نينگ معني سي نينگ ذکري " چنين آمده است: ... ايل نينگ وخلق نينگ يوزلريغه توقان يوزليک لري تورور تيمک بولور وتقي اول کيم اوغوزخان نينگ بير نيچه آت قويغان کشيلري وقومادين توققان نبيره لري . مونلرهم ييگيرمه تورت کشيلرايرديلر،برچه سي نينگ آتلريني يوقاريده بيربير ايتيب تورورميز، بولرنينگ برچه سي ايونينگ تشقريسينده اولتورديلر،واون ايککي سي آت توتوب اولتوردي واون ايککي سي ايشيکده اولتوردي بوييگيرمه تورتدن توققنلرغه "ايماق" ديديلر،اصل ده"اوماق"رسم تورورکيم قره اولوس نينگ برچه سي سوزني بوتون ايته بيلمس،يارتي ايتورلر، اوشبوچاغده هم بيرکشي بيرکشيدين سورسه ايلينگ ني اوماقي ني تورورتيب سورور.

اوغوزخان درساحات کاشغرستان (قشقرستان) قزاقستان ومغلستان کنوني درقسمتي ازافغانستان امروزي وحتي ازايران پادشاهي نموده وبه استنادفوق بالاي 12 نبيره خود ايماق (نسل) نام گزاري نموده که تاحال 12 ايماق نام مانده است ، اگرقوم ايماق زاده هاي کوه پايه هاي افغانستان باشند وازعروق تورک واوغوزخان نيستند اين نام ازاولاده اوغوزخان چگونه به آنها آنجا انتقال يافته است ؟ طبيعيست که درزمان سلطنت ويابعدها ازسلالة اوغوزخانيها درکوهپايه هاي افغانستان نقل مکان وزيست نموده اند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:3 توسط دققاق د ف | نظر بدهید


چهار ايماق که معني (چهارقبيله يا چهارنسب) را ميدهد عبارت اند از: "جمشيدي" زاوري يا زووري (ظهوري کنوني) تايمني وتايموري ميباشند بشکل ذيل ازنسب تورک هستند :

1- جمشيدي ها واغلبأ فيروزکوهي هاي امروزي که درتاريخ به اسم فيروزکوهي قدامت کهن تري ندارد ،نيز ازسلالة تورک هاي ساکا ها وتوکيوها ميباشند ، پس و پيش باکاولي ها وزاولي ها وارد دامنه هاي کوههاي مرکزي ازجمله کابل کنوني شده اند که کاول يا کابل ازقاول، زابل از زاول گرفته شده که در رديف و هم وزن آن اسماي نظامي مانند :چينداول،چينکداول،قراول،کيپتاول،يساول،بکاول،هراول،چپاول، شقاول ،بهاول، دقاول ،سوزاول ،ينگاول، ... ميباشد. وکابل شاهان نيز تورک النسب بوده استعمال کنندگان همين اصطلاحات فوق نظامي ميباشند. که حتي رنه گروسه بزرگترين نويسنده فرانسوي دراثرخود کابل شاهان را ازنسب تورکان مغول مينامد، اگر خوانندگان محترم تحمل خواندن وپذيرفتن اين حقيقت راداشته باشند که امروز بخشي ازصاحب نظران به اين باوراند که مقبره شاه دوشمشيره ولي مقبره رتبيل شاه از کابل شاهان ميباشد. وزاولي ها عبارت اند از نژاد خَـلـَخ(خه لخ) يعني خلج قرلوق بوده اند. برعلاوه بازماندگان کوشاني ها ، ساکاها، توکيوها، قالاچ ها، کاولي هاو بابري ها ... در کابل صرف در حصه موجوديت قزلباشها در صفحه 296 کتاب افغانان – جاي – فرهنگ – نژاد درزمان شاه شجاع مي نويسد: قزلباشها که مهاجران تورک اند از سوي ايران آمده اند 12000 تن در کابل بود و باش دارند در مراد خاني ، چنداول، جوانشير و رکاخانه يعني مرکز کابل زيست دارند. بناءً بصراحت ميتوان گفت که باشندگان اصلي کابل و حومه آن از نژاد تورک مي باشند. موجوديت قديمي ترين اسماي فراوان جغرافيايي تورکي در مرکز و محلات کابل شاهد اين مدعاي ماست. مانند چنداول، قره تاي چنداول، ده بوري، ده مزنگ، ده کيپک، ايرغيمير، مراد خاني، کوه قروق،ديوان بيگي، فاضل بيگ، قرغه ، چيمتله، قروق تيپپه دردارالامان، آقسراي درقسمت شمال کابل ،درة چومله ياچيمله درپغمان ..... و آله ساي خوجه قـَوچي، باباقوچقار، ته تيمور،چيغچي،لوخ توغه ي ،چَيکل، اِسترغيچ ، بيگلر بيگي ، قلعه مراد بيگ ، قره باغ ، خـَلخ زاييها ،تويب دره ،توتيم دره ،توک دره ،تيکلر،توغ بيردي ،دايميرخان، بيکلر... در در شمالي. کيچکين (پنجشير) اونابه ، تواخ و....... درپنجشير. دراينجا صرف درشهر کابل وشمالي بعضي از اسماي جغرافيايي تورکي نام برده شد اگر بسطح افغانستان هم نام برده شود هنوزهم بالاتر از 50% اسماي جغرافيايي ازکلمات تورکي ميباشد.

در صفحه 34و35 کتاب پژوهشي درتاريخ هزاره ها زاولي هارا شاخه ي از يفتلي ها آورده است. درصفحة 136 و137 همان کتاب متکي به اسناد بااعتبار تاريخي تحت عنوان ايماقها چنين ميخوانيم : کلمه ايماق تورکي مغولي است،بمعني قبيله وقوم. "ايماقها" ازچند قبيله مختلف تشکيل شده اند ودراصل نام شان چهار ايماق بوده است که ازقبيلة: جمشيدي، هزاره(هزاره بادغيس وهرات) فيروزکوهي وتايمني تشکيل يافته اند، اقوام تيموري، زوري ودُرزي شاخه ي ازقبايل تايمني محسوب ميشوند. نام چهار ايماق احتمالأ درزمان تيموريان هرات به آنان داده شده است وآنان ولايت غورتانواحي هرات وبادغيس پراگنده ميباشند... يعني که ايماقها از يکجا شدن جهارعروق تشکيل شده اند، مانندقريه شش پرکه دراولوسوالي دولت آباد فارياب ازشش قوم جداگانه ( خلجيها، تايموريها،زوريها، زيرکيها تايمنيها ومغولها ) تشکيل شده اند تادرحدود چهل سال قبل هرقوم بزبانهاي مروجه خود تکلم مينمودند که باداشتن زندگي هاي کوچي در يکجا، امروز ديگران زبان خودرا گم کرده تمامأ بزبان غلجيي کنوني(پشتو) تکلم ميکنند.

2- تايمني و تايموريها که بعدتر ازساکاهاو توکيوها از سلالة تورک مغولها وارد افغانستان شده اند و هزاره ها نيز ازقوم تبتي ها ويوچي ها اندکه بنابر فشار هيونگنوها (سلالة کوشانيها وسيتيها) به کوه پايه هاي افغانستان پناه آورده به مرورزمان زبان وعادات خودرا تغييرداده اند .

درصفحة 427 کتاب (افغانان) جاي – فرهنگ – نژاد، نوشته مونت استوارت الفنستون(سفيرانگيس درزمان شاه شجاع)آمده است:چهار ايماق اصلي عبارت ازتايمني (تيمني) هزاره ،تيموري (تايموري)، و زوري نخستين بخش اين ايماقان شامل دوبخش ديگرقپچاق ودُرزي نيز هست. به استناد رديف ب جلد 4 لغت نامه ده خدا بهرام چوبين که يکي از قوماندانان دوران ساسانيان در کابل بوده است، در صفحه 187 پژوهشي در تاريخ هزاره ها متکي بر چندين منابع با اعتبار تاريخي مي نويسد: ... بنابرين در زمان بهرام چوبين کابل مسکن تورکها بوده است. يعني تورک نشين بودن کابل قبل از دوران کابل شاهان مهر صحه گذاشته اند. وبخش دوم جمشيدي وفيروز کوهي نيز شامل ميگردد ... ودر پاورقي همان صفحه چنين آمده است : در سوريه قبيلة بزرگي بوده که ايماق ناميده ميشده ازلارستان آمده وآنجا مقيم شده است و اتابيکان ايران(لرستان وپارس) از آن جمله اند. درصفحه 428 همين کتاب چنين ميخوانيم : ...... بي گمان ايماق وهزاره از يک اصل ونسب برخاسته اندوشايد نام هردو قبيله هزاره وايماق ازيک منبع گرفته شده باشد. درصفحه 425 کتاب مذکوردرارتباط هزاره وايماقهابشکل ذيل ميخوانيم :... هرچندکه سيمايشان اين گمان را به وجود مي آورد که اصالت تاتاري داشته باشند وروايتي آنان را ازنژاد مغول مي پندارد ،درواقع تاامروز ازآنان به نام مغولان يادشده وبيشتراوقات بامغولان وچغتاييان مجاورهرات درآميخته اند... درآن صفحة کتاب موصوف آمده است: ابوالفضل مدعي است که آنان بقاياي ارتش منگوخان (منگوقاآن) شاهزادة مغول ونوادة چنگيز مي نگارد که تاروزگاري بسياري ازهزاره گان به زبان مغولي سخن ميگفته اند. (اشعار وکلمات فراواني را نيز ازبين هزاره ها وايماقها جمع نموده تحريرنموده است). آنانيکه ازافغانستان اند و ميخواهند ازاصل ونسب خود آگاهي داشته باشند برايشان خواندن کتاب پژوهشي در تاريخ هزاره ها وافغانان – جاي ،فرهنگ ، نژاد حتمي تلقي ميشود. بالخاصه ايماق وهزاره ها که دراکثر صفحات کتاب (افغانان)... ازجمله صفحات600،533،532،513،434 ،431 ،429 ، 428 426، 425 ،382،352 ،287 ،286 ،182، 152،111،357 ، 428 و... ايماق وهزاره هارا ازيک نسل مغول، تاتارو تورک الاصل خوانده است. برعلاوه اسناد معتبر فوق النجيو نويسندة شهير فرانسوي (درقيدحيات) ميباشد، در اثريکه درمورد باشندگان افغانستان نوشته است و در کتاب حدودعالم ، در رديف الف فرهنگ دهخدا هم متکي بر اسناد آثار تاريخ ؛ايماقها را ازنسب ودودمان تورکها قلم زده اند. شورمان تاريخ نويس انــگليس در کتاب The Mongols of Afghanistan با تفصيل ايماقها را از نژاد مغل خوانده مي نويسد که ترجمه دري اينست : براي اولين بار ظهيرالدين محمد بابر کلمه ايماق را بالاي اين عروق استعمال نموده است، قبل از آن در هيچ منابع اسم عروقي بنام ايماق تذکر نرفته است.

وقـَلـَج (قالاچ )هاياخلج هاکه اسماي امروزي آنهابه غلجيهاياغلزايي ها مبدل گرديده است متکي برسکيج صفحات اخيرکتاب خاطرات دودمان تورک واوزبيک درمسيرتاريخ(مانند شهنامه فردوسي متکي برافسانه ها است) ازاولاده تورک خان ونواسه حضرت يافث (ع) نسبت داده ميشود.

ونظربه حکم تواريخ غلزايي ها يا خلجي ها (قالاچ ها) ازدودمان تورک اند ، مرحوم پوهاند عبدالاحمد جاويداستاد فاکولته ادبيات پوهنتون کابل که شخصيت بزرگ دررشته تاريخ،ادبيات وفرهنگ شناخته شدة کشوربود با اراية اسناد بااعتبارتواريخ مضموني را درسالهاي 1337 يا 1338 به مجلة ادب به نشر سپرده بود ، بجرم اينکه اين راز وواقعيت تاريخي را افشا کرده واصليت غلجاييها که ازنسب تورکهااند چرا برملاساخته است، به قسم جزايي ازطرف زمام داران وقت از استادي پوهنتون برطرف وبه رياست تأليف وترجمه وزارت معارف وقت ازجملة منتظرين گرفته شده است . ويک جلد مجلة مذکور موجود ودرجايي محفوظ ميباشد. ودرصفحه 380 کتاب افغانان ، جاي – فرهنگ – نژاد ، نيز ميخوانيم : غلزايي ها(قلچها) اصلأ باشندگان ايران اند درزمان نادرشاه افشار متواري شده به افغانستان آمده اند وپادشاهي آنها توسط نادر شاه بمشکل شکست خورد . اينان بدو بخش منقسم ميشوند : تورانيان و برهانيان (بورانيان) ، بزرگترين قوم ايشان تورانيان اندکه به خليلي هاي هوتکي وتوخيها منقسم شده اند .گمان ميرود خروتي هاهم نيز ازاين قوم باشند ، وسليمان خيل علي خيل اندر (سهاک) وتره کي از عروق برهانيان اند . شيرپايي استانکزي ، سلطان زي ، ياسمول زي ، احمد زي ، قيصر خيل ازسلاله بعدي وقلندرخيل نيز دراطراف کتواز از احفاد آنها اند. به نسبت اينکه قلاچها ازنژاد تورک اند درايران ويادر هر جاييکه زيست و زندگي داشتند ادامه آنها تورک ميباشند .

درصفحه 306 همان کتاب مينويسد : يوسف زيها يک قوم بزرگ افغانان است ولي يک نسل آميخته پشتو وفارسي زبانان اند . دراينجا اشتباه ميرود پشتونهاي سرحدات قالاچها وفارسي زبانهاي آن نيزتاجيک قالاچها بوده ازاحفاد تورک بودن ايشان را ثابت سازد.

درصفحات متعدد همين کتاب قوم چيلوشيتيهاي کتواز را چهلباشي يا چلباشي هاي تورک خوا نده درصفحه 374 ازيک نژاد بودن دُرانيان نيز مشتبه شده مينويسد : درانيان خوشکل اند وسيماي متفاوت دارند. يعني اين نظر دليل تورک بودن ايشان را درصفحات بالا تأئيد مينمايد.

مشکل مؤرخين دري زبان وپشتون هاي کنوني ما اينجاست که غرق درتعصب وغروراند آموختن وصحبت کردن بزبان تورکي (اوزبيکي و تورکمني) را به خود عيب واحساس حقارت ميکنند وبه آيت شريف (اِنماالمومنون اخوة فااصلحوابين اخويکم) وآيات کريمه که درآغاز اين نوشته آمده است کمتردقت ميکنند،وغيرازخود وزبان خود بديگران ازرشي قايل نيستند. بناءً ازريشه وتاريخي بودن اسماي قومي وجغرافيايي ..... تورکي مروّج کشور وتاريخ آنها خالي ذهن ميمانند ، بدون دريافت ريشه اسما وتاريخ کلمات به تعبيرهاي خيالي به تحرير ميگيرند ويا ازروي تعصب وبدبيني ميخواهند معني اسماوکلمات مروّج تورکي راتغييردهند،مانندکه:(ايري تام)راحيرتان،بويني قره را شولگره، خواجه دوککه را خواجه دوکوه ، قوش تيپپه را خوش تيپه،تاش گزر، را تاجگزاروجنده که نام تاريخي علم مبارک ميباشددراين اواخرميخواهند به جهنده تغيربدهند ؛جهنده مي نويسند. واگر ازاسماي تورکي عين کلمه را هم مينويسند بيشتر باغلطي املايي انشأ ميکنند مانند اولوس را ولس اوردک را وردک قـَوچي را قـُچي يورت را اورت..... مينويسند ودرغيرآن به ريشه وتاريخ کلمه بانديشند ومراجعه نمايند به زبان شناسان وکسانيکه به آن زبان تکلم ميکنند آنگاه مرتکب چنين اشتباه نميشوند ،هم ريشه آن پيداميشود وهم تاريخ وحقيقت بدست ميآيد. مانند کلمه (افغان) برداشتيکه ازاين کلمه دارند ازروي معني تحت لفظي پارسي آن (ناله وفغان ) معنا ميکنند اگرمااين کلمه رااززبان تورکي بگوييم بالاي ما به غضب خواهندآمد، وگرنه اين کلمه افغان نيست بلکه اوغان است، کلمة مذکوردربين تورکها، حتي درزبان مردم پشه يي نورستاني وبلوچان وهزاره ها بلکه درزبان اکثريت مطلق مردم افغانستان اَوغن، اوغان، اوگن، اوگان مورد استعمال داردکه شروع ازقرن 19 (ع) افغان تحريروقبول شده است ، اگرخواسته باشيم به اين قوم پيشينه ديرينه ترداده باشيم يا اين را بپذيريم که :درسواحل بحيرة خزر( بحيرة کسپين کنوني)"خزر به عنوان قومي ازتورک نژاد" وجودداشته که بنام (اغوان) يادشده است بعضيها به اين معتقداند اين قوم ازآنجا آمده باگذشت زمان اغوان به اوغان تبديل شده است.اگراين کلمه را اوغان بپذيريم وازروي معني تحت لفظي آن قبول بکنيم وبه آن تاريخ وپيشينة بيشتربدهيم کلمة(اوغان) مستقيمأ معني تورکي دارد که اوغان آويغان يا آويگان يعني ازيک جهت به جهت ديگر تغييرحالت کرده وتبديل وضعيت نموده وگرايش کرده را ميگويد که اين کلمه باآمدن تورکها نامگذاري قوم گرايش کرده ازقوم تورک به قوم ديگرگرديده است. قراريادداشتيکه تحت عنوان (هزاره هاي اوغان وجُرمايي) درکتاب پژوهشي درتاريخ هزاره ها آمده است هزاره هاکه تورک النسب اند بنام هزاره هاي اوغان درسرحدات هرات وايران وجود دارندکه هنوز اوغان ياد ميشوند.

براي اثبات اين ادعا بايدمتذکرشدکه (تاي يا داي وزاي)که اصل ريشه تورکي مغولي دارد تاي به لهجه تورکي شرقي وداي به لهجه تورکي غربي معني خيل وقوم راميدهد وزاي هم درزبان تورکي مغولي تخم،نسل ونسب راميدهدکه باوروداقوام فوق الذکرتورکي واردفرهنگ کشورگرديده که زبان آنهاتغييريافته ولي چينين کلمات تاهنوزاززبان تورکي درزبان پشتوودري درکشور استعمال ميشود: اولوس، جرگه، لوي، انا، اکا، اتل، کاچوغ(قاشّق)، جَغه(يقه يايخن)، اورت(يُورت) کروت (قروت)،گون (که کلمه تورکي مغولي است معناي جمع وتوده را ميدهد گوند ساخته اند) تاي، داي، زاي يا زَي.... تاي ياداي که دراول ياآخرکلمه آمده است مانند: آلتاي، اوکتاي، چغتاي، تيمورتاي قره تاي ، ياتايمني، تايموري،يا داي زنگي،دايکوندي، دايميرداد، داي کلان، داي چوپان،داي ختا، داي پولاد، داي ميرک، داي قوزي، داي ختن، داي قلندرويا زي رضا، زي حسين،زي نظر،زي جاني،زي شادي،زي غوله،زي قوزي، زي ختاي(درهزاره جات) ... اين دليل هايست بر قدامت فرهنگ هزاره ها که از عروق تورکها اند زي پشتونها از آنها گرفته شده است. که هنوزبه قسم اسماي اقوام ومحلات درکشور وجوددارد. همين تورکها بوده اند درساحات کنوني کشورما زيست داشتند (اوغان) شده اند وهنوزآثارزبان قديمة آنها باقيمانده است. خلاصه اينکه اگرماازداشتن چنين يک تاريخ روشن ايشان را ناديده بگيريم باعث سردرگمي وسرگرداني محققين گرديده ميگردد.

درپاراگراف فوق ازتورکي مغولي بودن اولوس ، جرگه ، لوي ...... تذکر بعمل آمد همان سانيکه اين کلمات ازفرهنگ تورکان مغولي گرفته شده عملي آن نيز بنامهاي جرگه هاي قومي (اولوسي جرگه ، لوي جرگه، قوريلتاي وکينگاش ) ازقديم الايام ازمروجه آنها بوده است ، هيچ کسي ادعاي آنره کرده نمي توانند که اين فرهنگ ابتکار قوم ديگري به اسماي فوق بوده باشد ،البته هرجا اجتماعي وجود دارد مشوره ها نشستها وجلسات نيزصورت ميگيرد، اما تدوير جلسات بنام هاي جرگه ، ولسي جرگه يا لوي جرگه اقتباس ازفرهنگ تورکان مغولي است . البته ازتدوير چنين جلسات درتاريخ مثالهاي فرواوني وجود دارد وتحرير هرکدام آنها را بامثال تاريخ وصفحه جلد دراين نبشته کوچک لازم نميدانم .

به همين شکل ميتوان ادعاکردکه ايران از اير(مرد) تورکي گرفته شده که به آن با اضافه نمودن ا،ن جمع مرد ساخته اند (مثليکه درپاکستان درجمع نمودن کلمه خاتون" زن" تورکي خواتين ساخته اند ) ولي بدون اينکه به معني اصل کلمه بانديشند کلمه ايران را گرفته شده از ايريا ، آريا و آرين .... فکرکرده اند.

موضوع ديگر نيز قابل بحث دانسته ميشود برعلاوه کلمات فوق که اززبان تورکهاي ساکاها توکيوها وقلچ ها حتي مغولي ها هنوز درفرهنگ پشتو جاي داشته است خود کلمة پشتو نيز بزبان تورکي قديمي همريشه ميشود، ميتوان گفت پش يا پک قوم باشد وتو،جاي ،محل وستان او،مانند: ارپه تو،اريتو، شباغتو، جغه تو،جِنـَيتو، چيچکتو ، جَوزرتو، شولوکتو، کررکتو، پودينه تو، گيخاتو،اولجاي تو، شاتو، ارکتو ،.... (معناي لغوي اصل کلمه" تو" ريشه ، بيخ وبنياد راميگويد که تاهنوزهم دربين مردم اوزبيک اولوسوالي اندخوي " تو" ودربين ديگر اوزبيکها " تيب يا تويب"استعمال ميشود)... ديگر اين را هم ميتوان گفت که دراخير(تون) پشتو(ن) غوننه باشد تلفظ نشود اگر(ن) غوننه نباشدهم بين تون وتو يک (ن) فرق دارد که درپشتوهم بجاي ستان،جاي محل تون آمده مانند: درملتون ، پوهنتون... ودر تورکي نيزبجاي ستان، زار وجاي محل ومسکن (تو) استعمال شده است مانند :چيچکتو، جغه تو، شُليکتو،تورپاختو.... که درسطور فوقوسيعأ نام گرفته شد، بجاي پوهنتون ويونرستي بيليم تون يا (تو)، بجاي پوهنحي وفاکولته بيلر تو بجاي انستيتوت بيلگي تو وبجاي مکتب اوقول يا اوقووتو وبجاي شفاخانه ايسن تو تورکي تحريرو معادل ميشود. بجاست که گفته شود کشمش را درزبان تورکي (مييز) ميگويد باعلاوه نمودن يک حرف (م) به اوّل آن (مميز) ساخته اند، ميتوان گفت که باعلاوه نمودن يک حرف(ن) تو را(تون) ساخته اند... وازکلمات دري هم مانند جاي را حاي وجانرا حان .. ساخته اند.

درارتباط پشتونها: مؤرخين ومحققين ايراني يا ازروي بعضي ازتواريخ اسلام ويا ازروي افسانه ها بااحتمالات به اين باور شده اند که ابتدايي ترين اين قوم ازبني اسراييل اند . ودرصفحات کتاب (افغانان) جاي – فرهنگ – نژاد ،نوشته مونت استوارت اين را نيزتأييدنموده است : همچنان سيدجمال الدي افغان دراثرخود تاريخ الافغان پشتونهارا ازنسل دوسبط بني اسراييل نوشته است. که دراثر مهاجرتها خودرا به کوه پايه هاي جنوب شرقي افغانستان وپشاور ميرسانند بزندگي خود ادامه ميدهند وبالاخره باباشندگان آنجا زبان مشترک پيداميکنند که عبارت اززبان پشتو باشد. وبالخاصه قالاچ هاکه ازنسب تورکي اندازقبل دراينجا وجودداشته اند باآنها ملحق ومدغم ميشوند بااستفاده اززبان تورکي قالاچها وزبان دري به ايجاد اين زبان (پشتو)نايل ميآيند ، کلمات کثيريکه اززبان تورکي و دري درزبان پشتوموجوداست دليل اين مدعاست ودليل ديگر اينست که : اگرخواسته باشيم مضمونيرا اززبان فارسي به زبان اوزبيکي يا به پشتوبرگردانيم اوّلين کلمات آن به آخر وآخرين کلمات آن به اول جمله ميآيد واگرجمله يي را ازپشتو به اوزبيکي ويا ازاوزبيکي به پشتوترجمه نماييم درآن صورت هرکلمه جابجا ترجمه ميشودودرهردو زبان صفت قبل ازاسم تحريرو تکلم ميشود . وهمچنين درهردو زبان پسوند (ده)و (دي) درآخرجملات استعمال ميشود که درتورکي (دور، دير يا دي و ده) بجاي (است) ودرپشتوهم (دي و ده) بجاي (است) استعمال ميشود که هنوزهم دربين اوزبيکهاي مرکزميمنه ، قيصار، المار، وکهستانات فارياب بجاي دور يا دير دي (است) بيشترطرف استعمال قرار ميگيردکه نزديکيت هردو را نشان ميدهد. يا درساختار مصدر کلمات پشتو ازهمان شيوة يساول ، بوکاول ،چاپاول،هراول،قراول وغيره کارگرفته شده مانند : استول، اچول، رسول، غوله ول ،نازه ول وغيره وغيره... که مترادف باکلمات فوق مصدر تورکي ميباشد که يکسان تلفظ ميشود.

براعلاوه گروپي ازبني اسراييل (قبلأ زبانشان بايد عبراني باشد) وقالاچهاکه درفوق تذکريافت گروه ديگري از ابتدايي ترين انسانها دربين اين کوهپايه ها بنام (کرماشيها) زيست داشتند با آنها ملحق ميشوند که ازداشتن علايم انسانهاي ابتدايي آنها است که عبارت ازموجوديت درازي اضافه گي ايکه درختم پاييني ستون فقرات وعدم سنتي بودن ذکرايشان است ؛ که الي 40 سال قبل اين علايم در وجود شان ديده شده است.

اين را نيز قابل ياد آوري ميدانم که براعلاوه ازسه گروه فوق ديگر ازعروق واحفاد تورکها نيز درجريان تاريخ ازاثر زيست باهمي به آنها مدغم وملحق ومتکلم بزبان پشتو شده اند ازقبيل : جاجي ها(جوجي ها)، تورانيان،بک ها(بيک ها)، اچين ها،بابريها،تايموريها،وباقيمانده ازسلالة تيموريها، جمشيديها، زيرکيها، زووريها(ظهوريها) ،ايماقها قپچاقهاي غوروهزاره ها وتورکلانيان يا تورکانيان و اُتمان خيل ،چيلويشتي (چيل باشي ها) وميرزاکه (ميرزا اکه ) ......

بايد متذکر شدکه پارسي ها واشکانيها ازقديم ترين اقوام پارسي زبانان که مانندپيشداديان، کيانيان ساسانيان وسامانيان ادامه هاي بعدي آنها ميباشند، دري زبانان يا پارسي گويان اصلي ميباشند وديگردري گويان باداشتن نسبتي هاي قومي باابتدايي ترين عروق پارسي زبانان داراي ارتباط نسبي نميباشند بلکه ازاقوام اتراک هستندکه تغييرزبان وفرهنگ نموده اند. که هنوز بانامهاي قديمي ترين قومي ونسبي خود يادميشوند. واصل دري زبانان مانند تاي،داي،زاي، يا خيل داراي پسوند يا پيشوند نسبتي عروقي نيستند. وديگر پارسي گويان عمومأ ازاقوام اتراک ميباشندکه دردرازناي تاريخ دري گوي وجذب وحذف شده اند. مانند : قسمتي ازايماقها،تاتارها،بيات ها،باياني ها،زاولي ها،کاوليها ، تايمني ها ، تايموري ها، هزاره ها ، تورکمن هاي هزاره ها ، نايمني هاي هزاره ها، قرلوق هاي هزاره، سايغاني ها ، مولقاني ها، کوشي ها (کوشاني ها)، شاهرخيها ، قزل باش ها ، بابري ها ، تيموري ها (بازمانده گان امير تيمور) ،تورانيان ،بيک ها ، سلجوقي ها ، اوتکي ها(هوتکي ها) ، غوريها (قيپچاقها ،ايماق ها وتايمني ها ) شنسبي ها ، يفتلي ها ، بادغيسيها( باي قيزيها)، قلماق هاي کابل ، سيتي ها.......

تذکربايدداد: کتاب درسي که بچاپ رسيده وبه دپارتمنت تاريخ وادبيات پوهنتون کابل تدريس ميشود ازنزدم مفقودگرديده اسم آن کتاب نيز فراموشم شده است محصليني که آن را در پوهنتون کابل خوانده اند حتمأ ياددارند درآن قوم پشه يي ها ونورستاني ها نيز ازاحفاد کوشانيها وسيتي ها نشان داده شده است يعني تورکي النسب ميباشند.

درصفحه408 کتاب افغانان ، جاي – فرهنگ – نژاد ، چنين مينويسد : ناصريان به گمان اغلب بازمانده گان سيتي هاي ديروز وتاتارهاي امروز اند . ودرصفحه 434 همان کتاب ذکر ميکند : ...... درمورد باشندگان هرات يک دهم دراني ومابقي مغول،ايماق، چغتايي و بلوچ اند.

موضوع ديگرقابل ذکر،موضوع ابداليها ميباشد دربعضي ازتواريخ ودايرة المعارفهاابدال را (اََودَل) پسرسوم (ترين) ودرجايي هم پسر (خبرشون ياشرخبون)فردنامدار ازآن قوم ذکرگرديده است. ودربعضي از تواريخ ابدال را يک عروق جداگانه خوانده است. اما درصفحة 359 کتاب (افغانان) جاي – فرهنگ – نژاد،چنين ذکرميکند: دُرانيان راپيشتر ابدالي ميناميدند، تا اينکه احمدشاه درپي خوابي که روحاني معروف چمکني(چکمني) ديد، نام ابدالي رابه دراني تغييرداد..... ودرصفحات 481- 482 همان کتاب نيزمشرح استدلال فوق را تصريح ميدارد. ولي متکي برسکيج صفحات اخير کتاب شجري تراکمه ابداليهارا نيزازعروق تورکمن يادکرده است.

درصفحه 290 جلددوم لغت نامه علي اکبردهخدا ابدال که ازبدل کردن وتبادله گرفته شده چنين ميخوانيم : ابدالي ازطوايف افغانستان درزمان نادرشاه درحوالي هرات منزل داشتند ونادرشاه آنان را ازسرحد ايران کوچ داده نزديک قندهارمسکن گرفتند ودرسال 1160هـ ق يکي ازبزرگان اين طايفه موسوم به احمد خان به پادشاهي تمام افغانستان وقسمتي از هندوستان نايل آمد وتمام طايفه به دراني موسوم شدند........ دراينجاقابل تذکردانسته ميشودکه ابداليها درحقيقت از (اَودل)گرفته شده باشدوياخبرشون ياشرخبون فردي ازچنين قومي بوده باشد داراي تاريخ ديگري ميباشندولي گنگ، والي بالاي ادعاي شجرة تراکمه مهر صحه بايد گزاشت (ابداليها) درحقيقت تورک باشند وغلجيها هم تورک اند ، پس پشتونهامتشکل اکثرأ ومطلقأ ازتورکها بايدباشند. به هرصورت اين بمعني آن نيستکه هرقوم وعروقي که زبان وفرهنگ خودرا تغييرداد نسب خودرا نيز تغيرداده باشد. اگرنسب خودرا دقيقتر شناسايي کرده نميتوانند ازمورفولوژي يعني شکل وشمايل وسيماي ظاهري شان هويداست که دراصل تورکي الاصل ميباشند. براي اينکه قديمي ترين پارسي ويا پشتون اگرباديگر قومي ارتباط خوني نگرفته باشند تغيرشکل ننموده اند وآن پارسي گوي يا پشتوزبانيکه چهره اوّلي پارسي وپشتون را ندارند تورکي الاصل ميباشند.

بلي چنين گروهي هم وجود دارندکه بکلي اصل نسل خودرا گم کرده وخودرا ازنسب پارسي الاصل ميدانند مانند: آنها ييکه ازنسل يوناني ها که داراي چشمان آبي ويا قسمأ ميشي وعلايم بخصوص يوناني را دارند که با شکست سلالة سکندر درکوه پايه هاي هندوکش وپنجشيرونورستان پناه برده زنده مانده اند ويا بعضي ازعروق تورکي مانند کاوليها وزاوليها .....

پشتونهاي اوّلي که نسبت داشتن کمتر روابط خوني باديگر اقوام، مورفولوژي يعني چهره وشکل اولي (چشمان خيره وتند وبيني بلند گوشت دارکماني، ريش غلو و تن پرپشم)خودرا نسبت به ديگران بيشتر حفظ کرده اند ويا پارسي الاصل ها داراي ( روي وزنخ باريک تر بيني بلند منقاري وجلد سفيد) اند، مجزا ازاين فارقه هاي نسبي اين دو عروق پشتون و پارسيها اند، متباقي اقوام وعروق هاي اين مرزوبوم که روي گرد گونه هاي برآمده ،رنگ زرد سرخ گونه بيني هموارويا قسمأ هموارباسوراخهاي گرد به هر تاي ، زاي (زَي) خيل پسوند وپيشوند نسبتي دارند تمامأ تورکي الاصل ويا آميزش يافته باتورکي النسب ميباشند، البته دربعضي انسانها وافراد باشندگان کشورباوجوديکه اثر آميزشهاي گوناگون وروابط خوني قرون متمادي بين عروق هاي مختلف دررنگ پوست وجلدها تفاوتهاي آميختگي رنگي را بوجدآورده است باآنهم از روي رنگ وجلد وعلايم استثنايي شان نيزقابل شناخت اند که ازاحفاد تورک ميباشند.وزاي يا زَي خيل که درقرون اخيرمانندعلم خيل، بابکرخيل، سليمان خيل نورزي يا عبدالرحيم زي ،محمودزي... شامل آن زاي وتاي قديمي فوق الذکر نميشوند بلکه پسوندهاي بعدي اند که دراين قرن اخير گذاشته شده است.

برگرفته شده از ویبلاگ:

اؤزبیگ وبلاگی

dinsdag 11 augustus 2009

احمد شاه بابا را (( ابدالی)) میگوئیم

پروفیسور عنایت الله شهرانی
احمد شاه بابا را (( ابدالی)) میگوئیم
در کلمه ((ابدال)) سوالات وجوددارد و بعضی ها چون استاد حبیبی گویند که این کلمه از یفتلی، هفتالی وهپتالی مأخذ است واین تنها به یک صورت تحقق پیدا میکند احمد شاه را ازنسل سیتی ها و از تورکستان چین بشناسیم. در غیر آن اگر او پشتون باشد کهبه یقین هم است باید به یفتلی ها نسب داده نشود، زیرا هنوز بقایاییفتلیان در وطن ما به تورکی اویغوری صحبت مینمایند.درمیان راه پشاور و راول پندی منطقه ایست که در آن (( زیارت حسن ابدال))قرار دارد و شاید اسلاف احمد خان ابدالی متولیان ویا از مریدان حسن ابدالبوده باشد، کلمه((ابدال)) اصلأ از لغات عربی و در اصطلاحات آنرا بصورتمبالغه می آورند و میگویند که ((وی مرد بی بدیل است)) وشاید هم از اینمفهوم گرفته باشد در غیر آن نسبت دادن به مرد شریف، صالح و نیکو کار ویامطابق ترجمهء فرهنگ عمید ((مردان خدا))خواهد بود. در این جا فر هنگ عمیدبدون در نظرداشت (الف باکسره و یا الف با فتحه) ترجمه کرده است ولی درغیاث الغات چنین آمده (( گروهی از ولیاء که حق تعالی عالم را به وجودایشان قایم دارد و آن همه در عالم هفتاد شخص اند چهل بدر شام و سی کس درجایهای دیگر، یکی از اینان بمیرد دگر از مردم بجای او مقرر شود)). اگراحمد شاه ابدالی به دو توجیه اولی ((ابدالی)) گفته نشود، شاید وی ارتباطیبه حسن ابدال داشته باشد که غالبأ حسن ابدال ازهمان جملۀ هفتاد اولیاالله باشد وگذشتگان و یا اجداد احمد شاه به این ابدال و یا شاید به ابدالهای دیگر مرید و یا ارتباط داشته اند؛ طوریکه گفته آمد شاید به نسبتاطوار و کردار خوب احمد خان را لقب ((ابدال)) ،چون((در دران)) دادهباشند. طوریکه میگوئیم((خادم دین رسول الله)) ویا((المتوکل علی الله))یا(( ضیاء المت و الدین)) و غیره.اگر احمد خان ابدالی را پشتون بشناسیم طبعأ او بزبان پشتو میگفته و مینوشته و یقینأ تورکی را که به زبان نادر افشار بوده و فارسی را که جهانشمول است میدانسته و شاید هم اگر وی پاکستانی و اجدادش از پاکستان امروزیآمده اند بزبان اردو آشنایی داشته است.باید دانست که یک اندازه اشتباهات وبی اعتمادی ها از نوشتن تاریخ احمدشاه بابا آغاز می یابد مثلأ کسی اگر اورا پاکستانی (ملتانی) ویا هندیبگوید چه هنگامه های برپا خواهد شد، در حالیکه درتاریخ معتبر وطنمان ویراملتانی آورده است. و چونکه او پشتون و در افغانستان پشتون ها زیاد انداورا ((بابا)) میخوانند، در حالیکه بابر شاه در اندیجان تولد و در کابلپادشاه شده است و همزبان های او در افغانستان کثیر و نمیتوانند اورا((بابا)) خطاب کنند. هم چنان هستند غوریان و غزنویان و محمود غزنوی که ازمادر زابلی و خود غزنیچی بود و عظمت امپراتوری او زبانزد قاطبهء مؤرخیندنیاست،اورا بابای افغانستان نمی شناسیم، پس از قرینه چنین برداشت می شودکه تاریخ را با صداقت ننوشته اند و قضاوت های عادلانه در آن انجام نیافتهاست و ازهمین تخطی ها و انحرافات ریشه های تعصبات قومی آب میگیرد.چون افغانستان در جوار خود مملکت همسایه دارد گاهی هم تواریخ ساختگی ومبالغات آنها تاثیرات بدی را بداخل کشور ما وارد می سازد.اگر چه مملکت پاکستان کشور جوان و تازه تشکیل یافته از افتخارات تاریخیمحروم میباشد ولی بگفته پروفیسو هاشیمی آن (( شهر فتنه ها و دسایس)) هیچوقت دست از مداخلات بر نمی دارد.ایران همسایۀ دیگر ما که تاریخ آن بدون تاریخ افغانستان و تاریخافغانستان بدون تاریخ آن نمیتواند مکمل باشد چونکه وقایع و قضایای مشترکزبان و فرهنگ مشترک را در طول تاریخ کهن داشته ایم. بگفتهء یک نفردانشمند ایرانی به اسم محمد امینی در جریدهء ((ایرانیان)) و غیره منابعدر حدود دهزار سال اتراک در ایران حکم راندند ولی در زمان حکم روایی دوشاه متأخرشان با تبلیغات زیاد به نفع یک طائفهء ایرانی ها به یک صد وهشتاد درجه تغیر جهت دادند و تنها ایرانی یا آریایی را محکم گرفتند. وهمهخوبی های جهان را به ایرانی نسبت دادند. وهمینطور بود افغانستان پیش ازاحمد شاه ابدالی بدست تورک ها بوده که درآن حکومت ها هزاره های وطن نیزاشتراک داشتند.اگر حکومت های متأخر افغانستان بدست تورک هامی بود،به هر شکل که می شدافغانستان را مال خالص خود می شمردند و هم چنان به ترتیب گفته ء بالا اگرحکومت های متأخر افغانستان بدست تاجیکان می افتاد همه را چون ایرانیان،منسوب می ساختند به یزید گردها، ساسانیها، ودیگر آرئیایی نژادان وتبلیغات به اشرافیت آریایی ها چنان ادامه می یافت که کسانیکه اعصاب ضعیفداشته و با نزدیک ساختن خود به آریانا همه خویشتن را به آریایی منسوب میدانستند. بدون اینکه اندک ترین تفکر به اصلیت آدم و یکی بودن آن بنمایندو حقیقت دارد که بگوئیم جمعیت انسانی از یک مبدأ نژادی برخاسته اند کهشاید هزاران سال بیک فرهنگ مشترک و زبان مشترک زیست نموده باشند.مثلأ بنی اسرائیل با آنکه از هر حیث از جملهء سرداران بشریت محسوب میشوند، یکی از پشتون های دانشمند آنطرف سرحد وطن مان بنام شیر محمدابراهیم زایی بفرمان حاکم انگلیسی درهند کتابی را بنام ((تاریخ خورشیدجهان)) نوشت و قاطعانه ثابت ساخت که جمله پشتون ها از نسل اسرائیلی میباشند وخویشتن را منسوب به اسرائیل میدانند، ولی چون در افغانستان موضوعحکومت و اقتدار داشتن است از آنرو ارواح شاد استاد حبیبی و دیگران اینقوم شریف را به آریایی ها نسبت می دهند و شاید هم آریایی باشند و منظورما تنها در اینجا تو ضیحات است و نه تثبیت و نسبت دادن های قاطع، و چهرسد به آنکه همه را از هزاره ها گرفته تا کوشانی ها و یفتلی ها بهآریایی نسبت میدهند و در این باره بخوانید آثار استاد فقید حبیبی را ومقابله کنید با کتاب های تواریخ خورشید جهان، امپراتوری صحرانوردان رنهگروسه و دیگر منابع انگلسی و غیره.روزی این نویسنده متوجه مردم غلزایی ها و خلجی ها شد و به کتابحدودالعالم مراجعه نمود و اصل و نسب این قوم نجیب را به ترکی های خلجینسبت داده شده یافت و بعد از آن مقاله ء پرمحتوای شادروان استادعبدالاحمد جاوید را در باره نسب و نژاد غلزایی ها در(( آریانای برون مرزی))مطالعه نمود. وسپس در بعضی جاهای دیگراین موضوع را پیگیری نموده بعدأدر مقاله ای از موضوع ذکر گردید، اما یکی از دانشمندان که ارتباطی بهتبار پشتون ها داشت از آن رنج برد، حتی مقاله هنوز به چاپ نرسیده بود کهمقالهء مطول را برعلیه این جانب نوشت و گفت که غلزایی ها منزلهء یک((سر)) را دربدن پشتون ها دارد و اگر سر آن گرفته شود به این مردم چه میماند. پس از همین جاست که به گفته مورخ فضیلت مآب استاد هاشمی به تاریخ،این موضوعات صدمه وارد مینماید در حالیکه این همه پژوهش ها فقط برای درکحقایق و جستجو از پی ا صالت ها می باشد و مشکلات ما اولأ از جانب زعماوبعدأ ازطرف علما تولید میگردد و تاریخ خصوصیات خود را از دست میدهد.آقای شبانکاره یی درکتاب مجمع الانساب محمود غزنوی را از نسل یزید گردثانی میداند و یزید گرد را، بصورت ماهرانه به چین فراری می نماید و بعدأاولاده او را سبکتگین و بعدأ از آن سلطان محمود کبیر می سازد. در حالیکهبارتولد در ((ترکستان نامه))میگویدکه ((سبکتگین در آغاز یک تورک کافربود)) وبعدأ به بهترین مسلمان شهرت یافت وهم چنین محمد امینی ایرانی میفرماید: ((محمود غزنوی نخستین پادشاه دورهء اسلامی است که از او با نامسلطان یا د شده است. شایان اشاره است که اگر چه سبکتگین ، پایه گذاراین سلسله و پدر سلطان محمود به روایتی قبیلهء ترک برسخان(برسغان) و بهروایتی دیگر از ترکان قرلق برخاسته و جای تردید نیست که در جنگ قبایل ترکاسیر شده و به برده فروشی درچاچ (تاشکند امروزی_شهرانی) فروخته شده و ازآنجا به غلامی الپتگین از فرمان دهان نظامی سامانیان در آمده است با اینحال پادشاهان غزنوی تبار نویسان دربار خویش را برآن داشتند که تبارنامهءجعلی برایشان بنویسند و تبار غزنویان را به یزید گرد سوم ساسانیبرسانند))(ایرانیان شمارهء 246 آمریکا).وقتی کتاب ((ابوریحان بیرونی)) که توسط یک دانشمند ایرانی تحریر یافتهبود بدست این نگارنده رسید، اولتر از همه در صدر کتاب نوشته شده بود که((به سلسلهء بزرگان ایران)) بعدأ بخاطر که او را صبغه ء ایرانی گری دادهو شرعی بسازند، چنین نوشته اند که البیرونی در خانهء یک ایرانی به مانندچوپان گوسفند چرانی کرد، چون که او از بیرون قریه تصور می شد، مثل که مااکنون خارجی میگوئیم به وی نسبت ((بیرونی)) را دادند در حالیکه شاید همالبیرونی به ایران پای نگذاشته باشد و البیرونی اصلأ و حقیقتأ در جاییبنام ((بیرون)) در اوزبکستان فعلیه تولد یافته و شهکاری های خود رابدربار سلطان کبیر محمود غزنوی نوشته و هم در آنجا گذشته است که او نه بهایران چوپانی کرده و نه تخلص خویش را به معنی ((خارجی))انتخاب نموده استو اصلأ تخلص خویش را بمفهوم جای تولد خود گذاشته که اکنون نام آن درترکستان(خوارزم)ورد زبانهاست، درین باره مراجعه کنید به((جغرافیای...))حبیبی صاحب.دریکی ازکتابهای تألف این نگارنده نام معلم ثانی ابو نصر فارابی ذکریافته بود، مهتمم کتاب بخاطر یکه اورا از افغانستان ثابت نماید نوشتهبود(( ابونصر فارابی افغانستانی))، و در مجلهء گلبرگ شمارهء هشتم چنینآمده بود(( زمونژ نو میابی ابونصر فارابی.... چه په اروپا که الفارابیشهرت لری (د افغانستان دننی فرایاب)دوستنکه یا و سیج په نامه سهمه کسیزیژی دلی اوهلته لوی شوی دی)). در حالیکه این نوسندگان ((فاریاب))افغانستان را با (( فاراب)) ترکستان نتوانستند فرق نمایندو او در فارابتورکستان تولد ودر جوانی جانب بغداد رفته و کلمهء ((دوستکند)) به اصطلاحآنطرف آمو بمانند تاشکند، سمرقند، ویارکند و غیره مشابهت دارد و ما اگراورا به ناحق افغانستانی بیاوریم مفاد آن در چیست؟د ه ها شخصیت ایرانی که دانشمندان عزیز ما می باشند حضرت خداوندگار بلخویا مولانای رومی ثم بلخی را محظ فارسی زبان وضمنأ عارف ایرانی گفته اند،درحالیکه آن بزرگوار خودش فریاد بر میداردکه (( نیمیم زترکستان نیمیم زفرغانه)) بدین شکل صد ها مشکلی را در می یابیم که مؤرخین و نویسندگانیااز روی احساسات و یا از روی تعصب واز روی عناد .یا از روی خوش آمد بهزعما ویا از بیخبری و نا آگاهی به فرمودهء جناب استاد هاشمی به تاریخ ضرررسانیده و مؤثقیت وقایع را از بین می برند.مثال های دیگری داریم که در قسمت مشکلات تاریخی اثر دارند. تا زمان امیرعبدالرحمن خان سرحدات افغانستان به صورت رسمی و یا جدی تعین نشده بود،افغانستان و ساحهء آن را گاهی مؤرخین بزرگ وگاهی هم کوچک می نوشتند. اگرچه امیر شیرعلی خان صفحات شمال را بنام ترکستان درجریدهء شمسالنهارذکرمیکند ولی بمجردیکه امیر عبدالرحمن پادشاهی اش را ازجانب انگلیسقبول شده یافت، خود را بنام(( پادشاه افغانستان و ترکستان)) معرفی نمودو این نشانه هنوز در روضه شاه ولا یتمأب مزار شریف وجود دارد وچه رسد بهکتب معتبر دیگر در حالیکه صفحات شمال وطن را تورکستان صغیر میگفتند ولیاکنون نام تاریخی اش را عمدأ از بین برده شمال ویا بنام های دیگر یادشمینمایند. و همین عبدالرحمن پنجده و بدخشان را به رایگاه به روس ها بخشیدو بر خط دیورند قرارداد صد ساله امضأ نمود، چونکه خودش پشتون بود وسعیکرد که درصفحات شمال از قوم خود را آورده برایشان خانه و جای دهد. امااین شخص جاه طلب وقتی میدانست که موقفش در خطر است ازقتل پشتون هایبیچاره دریغ نمی کرد مثل قتل مولوی عبدالرحیم قندهاری در خرقهءمبارک.یک موضوع بسیار مهم که قابل یاد آوری میباشد اینست که زمانیکه کتاب((ریاض الالواح)) مرحوم شیخ رضای خراسانی را میخواستند به چاپ برسانندیکی از مؤرخین اول وطن با یک خطاط مشهور مطبعۀ دولتی که اصلأ از یک ولایتمی باشند هردو در کتاب خانهء عامهء کابل کتاب را چنین اصلاحکردند.((هرجاییکه کلمهءترک)) آمده بود آن را(( تره ک))، آنجایکه ترکستانآمده بود آنرا((صفحات شمال وغیره به سیاق خط مرحوم خراسانی جعل کردندوبجا خواهد بود برای تأئید این قلم پژوهشگران به آرشیف ملی مراجعه فرموده، به گفتهء ما مهر تأئید بگذارند، این شیخ رضای خراسانی که از نوابغروزگاربود در هنر شهرهء آفاق داشت وکتاب دیگرش که ((خزائن السکوک)) نامدارد هردو را نوشته و نقاشی هم کرده که یکی از افتخارات بزرگ وطن میباشد. چون این کار را ((انجمن تاریخ )) مملکت ما انجام داده ، پس بایددانست که آب ازسرچشمه درتاریخ نویسی گل آلود است.دراین روز ها کتاب ((پرزندانی خاطرات تبصری))که در باره ء کتاب خاطراتارواح شاد محمد هاشم زمانی نوشته شده است از طبع برآمده و در آن به تعدادسی و دو نویسنده و صاحبان صلاحیت در قضاوت به کتاب ها که اکثریت آنها ازقوم نجیب پشتون میباشند در نوشته های خود از پادشاه و اعیان دربارش داغها و بسی جگرخونی ها نشان داده اند، درحالیکه پادشاه و اعیان او پشتونمحمد زائی اند و از آن چنین نتیجه گرفته می شود که پادشاه تنها می خواهدپادشاه و آمر باشد و اگربداند که یکی از برادرانش ویا شخص دیگری ازملیتپشتون روزی دعوای بزرگی و سلطنت نماید آنرا به مانند امیر عبدالرحمنازریشه برخواهند کند. چنانچه که مرحوم میر زمان خان که یک مجاهد پشتونبود وبر حصول استقلال در مقابل کفارغزا و فعالیت های زیادی را با اقاربشانجام داد، بمجردیکه حکومت دید که وی شخص با نفوذ می باشد، اورا با بیشاز یک صد نفر اقارب و دوستانش به امر پادشاه و محمد هاشم خان بزندانانداختند که بعد ازطی سالها زندان نیم شان مرده و نیم دیگر نیم زنده ازحبس رها و بعدأ تبعید گردیدند.سرورانرا بی سبب میکرد حبس گرد نان را بی خطر سرمی بریددلیل پادشاه با این سربریدن ها چنین است که می گوید این کسانیکه سر بلندمی نمایند، آنها گستاخان می باشند که هوای مقام سلطنت را بسر میپرورانند:باز گستاخان ادب بگذاشتند تخم کفران و حسد ها کاشتندبخوانید دو کتاب اول و دوم پروفیسور سید سعدالدین هاشمی را که محمد نادرشاه خان چقدر اولاد معصوم و بیگناه وشجاع قوم پشتون افغانستان را سر بریدو بیاد بیاورید عبدالرحمن لودین و دیگر را. خود کامگی ها البته به شاهانتعلق نمی یابد، بلکه تعداد زیادی ازجوامع بدین امراض تعصب و خود بینیگرفتار می باشند. خصوصأ کسانیکه حس تفوق طلبی دارند و یا احساس کمبودی رادر روان خویش می یابند که با لاخره عقده هایشان می ترکد و بشکلی از اشکالیا بخود ، یا قوم خود و یا سمت و منطقه ء خود توجه نموده دیگران رافراموش و نادیده می گیرند مثلأ در این باره چند مثال ارائه میگردد:باری که مقالۀ جنجال بر انگیز((نظام سیاسی آینده ء افغانستان)) نشر شد بهنظر میلیون ها شخص موافق و صد ها هزار دیگر مخالف منفعت تصور میگردید.چون که در افغانستان یک تاریخ مؤثق نوشته نشده و از جانب دیگر اقوام خودها را بخوبی نمی شناسند و یک نظام ثابت با قاعدهء وسیع و دموکراسی واقعیوجود ندارد، از آن سبب چند مثال از عکس العمل های منفی مردم وطن مانرابسیار مؤجز تحریرمیدارم. عکس العمل بسیار زیاد جدی از جانب یک قوم محترمکه بر سر اقتدار بودند نوشته شد و تعدادی هم اگر در نسب به آن قومارتباطی نداشتند باز هم خود ها را به پای آنها می آویختند تا جای و منصبیرا بدست بیاورند،یکی از آنها بخاطر پریشان شده بود که آیا او میتواند طبقسنت فامیلی اش منحیث والی در صفحات شمال مقرر شود؛ یکی دیگر که پدرش ازآن طرف سرحد جنوبی آمده و نزد آشنایان منحیث مخبر و جاسوس آنطرف تصورمیگردید به نویسندهء مضمون تیلفونی گفت که غیر از قوم ما همه اقوامخاریجی و بیگانه می باشند و ما دست کم پنج هزار سال با ینطرف در این خاکحیات بسر می بریم.یکی دیگر از هواخواهان که ا صلأ کسی اورا به قوم متذکره منسوب نمیدارد وبا نویسنده مقاله هم دوره و هردو یک دیگر را بخوبی می شناختند گفت کهنویسندهء مقاله را کسی نمی شناسد و او یک شخص مجهول الهویه می باشد واگر اینطور اشخاص تاریخ بنویسند، تاریخ آنها چه ارزشی خواهد داشت؟خیلی ها دلچسپ است که یک نفر از استادان پوهنتون کابل که باری به مقامریاست فاکولته طب هم رسیده بود، نوشت که فدرالیزم تجزیه بار می آورد ونویسنده میخواهد از آن تاجکستان کبیر بسازد.در مثال دیگر یک کسیکه خود را به قوم شریف تاجیک منسوب می دانست چنان برنویسنده آن مضمون عصبانی و قهر شده بود که در سیستم فدرالیزم منفعت تاجیکاز بین میرود و این بزرگوار بحدی به ضد موضوع احساساتی سخن میگفت کههمینقدر نمیدانست که تاجیک مظلوم در طول تاریخ چی منفعتی را بدست آوردهبوده ویا داشته است.یکی دیگر از مصیبت های بی درمان اینست که کلمهء ((منم در جهان)) درمملکتما حکم میراند، گویا اینکه من از قوم نجیب و تو نا میباشم ، با آنکه صدها مثال در این موضوع وجود دارد و ضرورت نیست مثالی را در آن باره آوردولی دلچسپ خواهد بود که مفکورهء تبعیضی و تفریقه اندازی یکی از اشخاص راکه وی به حزب پرچم منسوب و بدوران آنها بمقام ریاست فاکولته رسیده بود،عقده های تبعیضی خویش را پنهان نتوانسته در مجلهء (( آریانای برونمرزی))مقاله ای را به همکاری یکی از هم زبان خویش به مفهوم ((بدمنظری...))مردم ترک بچاپ رسانید. از همین جاست که تخم نفاق و تخم دشمنیکاشته می شود و بقرار فرموده پروفیسور هاشمی تاریخ بجای اینکه حق رابیانبدارد ، دست خوش متعصبان قرار میگرد و مسخ می شود و هر کس بقوم مقابل خودچیز ها می نویسد.شما خوانندگان محترم توجه فر مائید که مدتی زیادی یکی از مجاهدین سربکفبنام احمد شاه مسعود جنگ ها کرد و زحمات زیادی را در راه استقلال انجامداد، بالاخره شخصی بخاطر ضدیت شهرت او کتابی را بنام ((دویمه سقوی)) نوشتو آنرا نشر کرد گویا اینکه از قوم تاجیک یک سقو شاه حبیب الله کلکانی ودوم آن همان مجاهد متذکره می باشد یعنی اینکه هر تاجیک که هوای سلطنتدارد او سقوی می باشد.یکی از مصیبت هائیکه در قسمت تاریخ نویسی، تاریخ را ضعیف می سازد، تقلیدهای بیجای وبی تعمق و بدون قضاوت محقیقین از کتب تاریخ است.مثلأ صد هانویسنده ودها مؤرخ وطن مان از متقدمین خود تقلید کرده و گفته اند کهصابر شاه نام در میان اهل مجلس بعد از فیصلهء مصلحانه ء قندهار خوشهءگندم را بر سر سلهء (دستار) احمد شاه ابدالی گذاشت و گفت که منبعد ترادردران گویند. شاید این واقعه درست باشد ولی معلوم نیست که آنشخص مجذوبکی بوده و از کجا آمده بود آیا او یکی اشخاص با کرامتی بود که در قندهارمی زیست، ویا کسی بود که از خاک هند آمده و یا از ایران احمد شاه را باآمدن او به قندهار همراهی کرده است؟طبعأ کسانی پیدا شده اند که برایشبمانند سید جمال الدین، شجره ای را تحریر و بچاپ سپرده اند. دوم اینکهاحمد شاه ابدالی طوریکه گفته آمد آدم کم عقل نبود که به قندهار بصورتتنهایی و شخصی آمده و بحضور اقوام پشتون قندهار سرخم نماید و از آنهاتقاضا نماید که اورا به مقام پادشاهی برسانند، مثلیکه محمد نادر شاه خانشاه حبیب الله کلکانی را شکست داد و در عقب خود هزاران عسکر وطرفداراستاده بودند که ای مردم اینک مرا پادشاه می گیرید یا اعلیحضرت امان اللهخان را، درحالیکه اگر شخصی نام غازی امان الله را بزبان می آورد، دریکثانیه معدوم و حیاطتش خاطمه می یافت و مردم گفتند که ((صاحبا، محترما))توپادشاه هستی. احمد شاه ابدالی که سالها جنگ آوری و رزم آرایی را از نادرافشار آموخته بود، آیا درعقب خود لشکر فراوان و مشاورین بزرگ از اقواممختلفه نداشت و او آنقدر بی عقل بود که اگر درمجلسی کسی میگفت که به عوضاو حاجی جمال پادشاه باشد و او با اعصاب آرام بگوید که بلی درست است.مؤرخین وطن بازهم یک موضوع را که خیلی حساس و مهم میباشد کتمان کرده اندو نگفته اند که رکاب داران، میرزایان، مشاورین و لشکریان احمد شاه کی هابودند و آنها متشکل از اقوام مختلف مخصوصأ تورک ها بودند، زیرا نادرافشار که نام اصلی اش نادر قلی بود از مردم ترکمن و دارای سپاه اکثرأتورک بود و به سیاق نام او بود که سر افسرانش نام های اولاده ء خویش راتیمور قلی و سلیمان قلی گذاشته بودند.قزلباش ها بقرار حصائیه رئیس قوم قزلباش ها در افغانستان بنام آقایلطیفی اکنون تعداد شان تقریبأ به یک ملیون بالغ می شود همه از مردم ترک واز ایران آمده اند و لشکری را بدربار صفوی ها تشکیل کرده بودند و از آنستکه از آن قبیله با احمد شاه ابدالی و دیگران همزمان به قندهار آمدند.البته هرگز انکار نخواهیم داشت که در میان لشکر احمد شاه از قوم دیگرافغانستان تشریف نداشته باشند، طبعأ کثیری از هموطنان تاجیک و یا فارسیزبانهای ایرانی هم موجود بوده اند.مشاورین قزلباش دولت و حکومت های افغانستان تقر یبأ از یکصد و پنجاه سالبا اینطرف در استقرار حکومت های پشتون تباروطن فعالیت های بیدریغ کردندو مراجعه کنید و بخاطر داشته بیاورید حرکات امیر دوست محمد خان کهچقدرها با این مردم درتماس بوده و همکاری ها یافته است. رکا خانه ء مشهورچنداول، افشار و دها نقطه ء کابل زیبا از همین مردم قزلباش تا کنون پر میباشند، از علی مردان خان مشهور و ظفر احسن خان هم عصر صائب تبریزیتورکانی بودند که به کامگاری بابریان و تیموریان در کابل گام برمیداشتند،میر زاهد هروی از دانشمندان سترگ و مؤظف حکومت کابل که تاجیکتبار وطن بود او نیز بدوره خود ازخادمان بزرگ و وطن مان بوده است.در این باره هرگز مؤریخ منصفی را سراغ نداشته ایم که بنویسند و اعترافنمایند و اقلأ بخاطر روشنی و توضیح تاریخ وطن و اقوام که در مملکت ما چهدر حراست و چه در فرهنگ کار کرده باشند معرفی نمایند.باز هم امیرعبدالرحمن با همه تعصب با صراحت لهجه در تاج التواریخ می نگارد که مادرامیر دوست محمد خان ترک جوانشیر و مادر محمد افضل خان و محمد اعظم خانترک طهماسبی بودند ، مادر امیر حبیب الله و سردار نصرالله والدین امیرعبدالرحمن دختر میر جهان دارشاه در بدخشان و تورک تبار می باشد.اکنون باید این موضوع را بپذیریم که مردمان وطن مان با پیوند های مشروعو زندگی های باهمی فرهنگ زیبا و مشترکی را بمیان آورده اند که هیچ فرقیاندر میان مردم ، بجزفرق های ساختگی از متعصبین بد کردار دیده نمی شود.بقول ابوالمعانی بیدل:درموج و قطره هیچ فرقی نمیتوان یافت ایغفلان دوی چیست ما هم همین شما ایمبراستی عالم واقعی با تعصب مخالفت دارد، همین حضرت بیدل ترکی التباررابار اول علمای بزرگوار پشتون تبار مهر دل خان مشرقی، غلام محمد طرزی،سردارنصرالله خان، سردار عزیز الله خان و دها سردار پشتون در افغانستانشهرت دادند و خداوند همه شانرا غریق رحمت سازد وهمان ملاحبو آخوندقندهاری جد بزرگوار استاد حبیبی بود که کتاب ((زیچ الوغ بیگی)) راازتورکی ترجمه نمود.موضوع جعلیات تاریخ را درافغانستان نتنها پروفیسور سید سعدالدین هاشمیمنحث مؤرخ بیدارو حق شناس دران بحث نموده و نویسندگان را اخطار میدهد تادرست بنویسند و وقایع را جعل نسازند بلکه دیگر علمای وطن از این آفتزمینی و یا ساخته و باخته و بافته ء گزافه گویان رنج میبرند.در شماره 711هفته نامهء ((امید))یکی از قلم بدستان شهیر بنام عبدالعلی نور احراری ازدست تاریخ نویسان و جعل کاران بستوه آمده و مقالهء را زیر عنوان ((تاریخرا باید از سر نوشت)) تحریر و بچاپ رسانید. همچنان دانشمند فرهیخته ءدیگر بنام خواجه بشیر احمد انصاری (خواجه ء انصار) دوکتاب به نام های((استبداد)) و افغانستان در آتش نفت)) را انتشار داد که اسرار نهانی و پشتپرده های زعما و جعل کاران شانرا فاش و علنی گردانید.شخصیت دیگری ازدانشمند گرامی بنام پروفیسور عبدالرسول رهین که تمام عمر خود را درخدمتمطبوعات وکتاب و کتابدارای صرف نموده درمقالهء مشهور خود بنام (( مطبوعاتدر دورهء زمام داری محمد ظاهر شاه )) رادر مجلهء آریانا ی برون مرزیانتشار داد و پردهء اسرارپنهان را بزمین زد و حقایقی را بعوض جعل در میاناهل فرهنگ و دانش به خوانش گذاشت.الحمد الله ولمنه با رهبریت علامه محمود بیگ طرزی، شاد روان استاد میرغلام محمد غبار و اینک پروفیسور هاشمی و دیگران که نام های گرامی یک عدهدربالا ذکر گردید وعده ءزیادی دیگر مردم ما متوجه راست نویسی و حق گوییمی باشند تا باشد که سرنوشت واقعی مردم ما بسوی کشانیده شود که بسود آنهاتمام گردد.اگر گفته های بالا همه به سیاست ربطی داشته اند ولی در این چند جمله ءمختصر در قسمت سیاست کلامی چندی را دربارهء پادشاهان و امیران ارائهمیداریم.این یک امر طبعی میباشد که پادشاهان و حکام بصورت کل سیاست مداران وسیاسیون می باشند و باید گفت که در این حالت مؤرخین ما با احترامیکهبایشان قائل می باشیم خاصتأ در تاریخ زعما متأخر افغانستان ما را بهبیراهه میکشانند. وناگفته نگذاریم که منظور ما همه مؤرخین نمی باشند وهدف ما عبارت از آن اشخاص اند که زیر احساسات شخصی آمده ، یا مؤرخیندرباری هستند که از ترس حکام ویا به سبب بدست آوردن لقمهء نانی جانب حکامرا گرفته بخود و جامعهء خود جفا نموده وتاریخ را نقض مینمایند.بسیار دور نمی رویم اگر خوانندگان کتاب((شورش کابل)) را که منشیعبدالکریم آنرا نوشته است ، خوانده باشند میدانند که باغازی وزیر محمداکبر خان یا مجاهد بزرگ وطن کدام اقوام دربرانداختن قوای انگلیس رولداشته اند. هیچ مؤرخی درآن باره از آن کتاب یاد نمی نماید، زیراکه یارانو لشکریان او تنها از یک قوم نبودند بلکه تورک های افغانستان دربرانداختن انگلیس ها با وزیر محمد اکبر خان رول عمده داشتند،چنانچه کهجناب آصف آهنگ بقول منشی عبدالکریم گوید: ((جنرال سلتین ، جنرال مکناتنمی نویسد: که بااکبر خان یک سپاه قوم دراز تورانی آمد، که بنوشته منشیعبدالکریم و گفته که اینها به هیکل دیو هستند ، قوت فیل دارند وحملهء شیراز توپ وتفنگ ما هراس ندارند ما زیر برچه آنها بسیار تلفات دادیم، تمامعسکر خود را جمع کرده ایم در بالا حصار و غیرصلح دیگر راهی نیست))امیدشماره 119.درست است که علی حضرت تیمورشاه درانی مرد عیاشی بود ولی از فرهنگی بودناو و دیوانی او کسی بخوبی یاد نمی نماید و شعرای دربار اورا چون میر هوتکافغان وغیره ذکر نمی کنند که به مانند جهانگیر دربار او ازدانشمندانپربوده است؛ فرزند تیمور شاه بنام شاه محمود بخاطر شکست دادن برادرش شاهزمان پادشاه بسیار خوب افغانستان به ایرانیها سرخم نکرد، وباز شاه شجاعبخاطر اعادهء مقام برادرعینی اش شاه زمان خان که هردو از مادر ارمنیبودند و شاید هم از روی جاه طلبی خود را به انگلیس ها تسلیم نمود ومؤرخین ما به شیوه ء یکدیگر و تقلید از هم فقط درپی بد گویی تنها شاهشجاع اکتفا کردند و حتی از دیوان بسیارعالی او و سبک و روش ادبی وی حرفیرا درمیان نگذاشتند.آیا همین دوست محمد که طرفدارانش اورا ((امیر کبیر)) میگویند نبود کهبار اول لقب امیر را درافغانستان سربلند و آزاد پذیرفت، واقعأطرفدارانشنادانسته پیش از کلمهء ((کبیر))کلمهء((امیر))را آورده و امیر کبیر ساختهاند،گویا که اولین بار او بود کلمهء ((امیر)) را به عوض ((پادشاه))پذیرفت ودراین راه از دیگران گوی سبقت ربود و امارت را استقبال کرد وآنامیر دوست محمد نبود که سرمنشاء بی غیرتی را درفامیلش بمعنی انگلس پرستیآورد، متأسفانه طرفدارانش چه بهانه های برای وی ساختند و تسلیمی او را بهانگلیس ها برحق شمردند.شاه محمود و شاه شجاع با همه بیگانه پرستی بنامشاه می شدند وسر سلسله تسلیم شدگان شاهان بعدی همین ((امیر دوست محمد))بود که این یادگار منحوس را تا زمان علیحضرت غازی امان الله خان بجاگذاشت. اما از شاه حبیب الله کلکانی شنیده می شد که او الفاظ ناسزای خودرا ازیک طرف تا مسکو و از جانب دیگر تا لندن با آواز بلند میرساند وپروایهیچ یک را نداشت ؛ مگر بدورهء نادرشاه خان وبعد ازآن استعمار و ستثمارشکل ورنگ دیگری را بخود گرفت وبی مورد نخواهد بود که دراین بارهخوانندگان را به نوشته های مرحوم میر غلام محمد غبار رجعت بدهیم.دربارهء مؤرخین معاصر مستقیم و غیر مستقیم سخن ها گفته شد، اما از قدماباید گفت که بیهقی شهکاربزرگی را انجام داد که متأسفانه چندین قسمت نوشتههایش مفقود الاثر می باشند و شاید هم کتاب های مفقود شده آن توسط وزیرمحمد گل مومند در ترکستان افغانستان به آتش گذاشته ویا طعمهء دریای جیحونشده باشند.زین الخبار یا تاریخ عبدالحی گردیزی، طبقات ناصری نوشته ء منهاج سراججوزجانی، فضایل بلخ (هرسه کتاب مذکور توسط استاد بزرگوار تاریخ پروفیسورعبدالحی حبیبی تعلیق و تحشیه و بچاپ رسانیده شده اند) حدود العالم،تاریخسیستان، نوشته های ابو ریحان البیرونی کتاب های قابل اعتماد وطن ما میباشند.چند جلد کتابیکه بدورهء تیموریان هرات تحریر یافته، بابر نامهء ظهیرالدینمحمد بابر، همایون نامهء گلبدن بیگم (دختر بابرشاه) که معلومات بسیاردقیق و مؤثق از دوره ء تاریخی قرون هشتم و نهم دارند، تواریخ احمد شاهیو نادری و یک تعداد نوشته های چون اکبر نامه، نوای معارک، شورش کابلتألیف عبدالکریم تاریخ مقیم خانی و غیره اگر بسیار دقیق باشند، اقلأ میتوانند زوایای بسیار تاریک تاریخ وطن را روشنی بدهند اما در قسمتکتاب((تواریخ خورشید جهان)) تالیفی شیر محمد ابراهیم زایی باید ذکر کنیمکه گاه گاهی این نگارنده وبعضی های دیگر از آن بصورت مأخذ استفاده نمودهایم، مگر دراین اواخر گفته شده است که بعضی کسان مغرض با تشبث بی جا ومنفی در صوبه سرحد گفته اند که آن کتاب من بعد ببازار عرضه نگردیده وتجدید چاپ هم نشود. چون که در باره نژاد قومی از اقوام وطن چیز های گفتهاست.تاج التواریخ از گفتار امیرعبدالرحمن ، سراج التواریخ تالیفی مرحوم فیضمحمد کاتب هزاره، عین الوقایع تالیفی محمد یوسف ریاضی هروی، چند کتابدیگر بزبان انگلیسی نمایانگر تاریخ وطن درقرن اخیر می باشند.شادروان احمد علی کهزاد، روشنی های زیادی را در خصوص تاریخ وطن گذاشتهولی توجه خاص اورا در کلمهء ((آریانا)) بوده و علاقهء زیاد به معرفی ملیتهای دیگر نشان نداده. دوره ء این مؤرخ تصادف میکرده بدورهء رقابت هایزیاد از نظر زبان و نام ونژاد با ایرانی ها.استاد عبدالحی حبیبی که عالمبی بدیل و مؤرخ با نام و نشان بودند، اما در بعضی اوقات توجه شان خاصبطرف یک ملیت بوده که دراین مقاله از آن بزرگوار یاد آوری های زیادنموده ایم.کتاب (( هنر عهد تیموریان)) استاد عبدالحی حبیبی ازیادگارهایزرین اوست و در آن کتاب بجز از حق گویی به هیچ چیزی توجه نکرده است واستاد در حدود بیش از هشتاد کتاب نوشته است. شادروان میر غلام محمد کهاورا درین اواخر قهرمان تاریخ نویسی می شناسند، حقا کی با تهور زیاد بسیمسائل که شاید هرگز کسی نمی نوشت،تحریر داشت. میرصدیق فرهنگ کتابی را کهتحریر کرده با وجود یکه ارتباط به دربار داشت استقبال زیاد گردید. مرحوممولوی استاد عبدالروف فکری سلجوقی کتاب های زیادی را تعلیق وتحشیه وتآلیف نمود،((مزار هرات اورا)) طور نمونه بیاد خوانندگان میگذاریم.استادبزرگوار پروفیسور عبدال شکور قندهاری در حدود یکصد کتاب که چندی ازآندرمورد تاریخ میباشد بیادگار گذاشت.پروفیسور میر حسین شاه خان علاوه ازتعلیق و تحشیه((حدود العالم)) تألیفاتی زیادی بجا گذاشت،اینک پروفیسورسید سعدالدین هاشمی علاوه از تألیفات متعدد در تاریخ دو کتاب ماندگاروپرمایه که مؤثقیت دارند بچاپ رسانید. دانشمندان دیگری چون جلال الدینصدیقی، سرورهمایون، حضرت صاحب فضل غنی مجددی، داکتر نصری حق شناس،پروفیسور داکتر حبیب برشنا(بزبان جرمنی) وغیره کتاب های خوبی را برشتهءتحریر آوردند که قابل قدرو یادیاوری میباشد. چند جلد کتاب به ارتباطتاریخ این نگارنده که غیرمسلکی می باشد به رشته ء تحریر درآورد که اگرخوب باشد می توانند اقلأ ریفر نس و یا معلوماتی اندک داشته باشند.ای کاش در افغانستان یک عده مؤرخین بصورت تیم تاریخ افغانستان را بشکلدرست می نوشتند ویا اینکه هنوز که هنوز است آمادگی این کار خطیر را درنظر بگیرند وامید است در آینده این آمال برآورده شود وتوکلت وعلی الله.درکاروان مؤرخین ذکرشده که شاید تعدادی فراموش این قلم شده باشد، استادسید سعدالدین هاشمی از جملهء همان نخبه نویسندگان و مؤرخین با انصاف میباشد که حرف حرف و کلمه به کلمه اش بی سند آورده نشده اند.به اثبات قولخود خواننده را به مقدمهء کتاب مشروطیت و مقالهء (( باز تاب وقایع تاریخیافغانستان در اسناد محرم اندیا آفس لندن)). در مجله ء آریانای برون مرزیبمدیریت پروفیسور رسول رهین وغیره رجعت میدهیم. امید وارم این شرح و بسطمطول بخوانندهء محترم خستگی نیاورد. زیرا به بهانهء نقد و بررسی چیزهایرا گفتیم که بعضی ها نگفته بودند. 2مقدمه ء بالا بخاطر رسیدگی بهتر درکتاب ((نخستین کتاب در بارهء جنبشمشروطیت خواهی درافغانستان))بود. اما دراین مبحث، توجه ما بصورت مشخص تربرسرکتاب مشهور می باشد که در روی صفحهء اول پشتی نوشته شده: تالیف وتجدید نظر پوهاند سید سعدالدین هاشمی. به تعداد دوهزار نسخه به سال 2004م به ظرفیت365 صفحه با صحافت خوب ودیزاین عالی درمشهد مقدس به چاپ رسیدهاست.کتاب((نخستین کتاب دربارهء جنبش مشروطیت خواهی در افغانستان))(در ربح اولقرن بیستم) با چهرهء دورهء جوانی علامه محمد بیگ خان طرزی آغاز وباچهرهء درخشان میر غلام محمد غبار بپایان میرسد.آغا صاحب استاد هاشمی اهدای کتاب را اینطور می نو یسد:(( اهدا بهمعتقدان، حامیان،پیشگامان و مبارزان افغانستان برای آزادی ، دموکراسی،عدالت اجتماعی،جامعهء مدنی،حقوق بشر،رفاه و ترقی اجتماعی)). درصفحه ءبعدی عکس اولین شمارهء ((سراج الاخبار)) راکه به همت والای پدرمطبوعاتسردارمحمود بیگ طرزی تاسیس شده در ج نموده است.کتاب متذکره طوریکه ازنامش پیداست درحقیقت دنبالهء کتاب جنبش مشرطه خواهیدرافغانستان می باشد،با تفاوت های اینکه کمی ها و کاستی های جلد اول رادرین جلد تکمیل کرده و معلومات زیاد دیگررا با موضوعات و عکس های جدیدآورده اند.آنچه را که باید دراین کتاب پیش از موضوعات دیگر بدان متوجه شویم اینستکه چرا استاد هاشمی درعنوان کتاب خود کلمهء((نخستین)) را گنجانیده اند،وآن علتی دارد.با آنکه پیش از استاد محترم مقالات متفرق در بارهء مشروطهخواهی تحریر یافته بود ولی کسیکه بار او اکثرمسائل و وقایع مشروطه خواهیرا در افغانستان جمع و زیر یک عنوان منحیث کتاب مستقل تهیه داشته استادهاشمی بود. مگر با تأسف تمام کتاب شان از محدودهء پوهنتون کابل چندانبیرون نرفت و نظر به تقاضای زمان باید هم چندان معرفی نمیگردید و گرنهکتاب ورد زبانها قرار میگرفت بمانند نوشتهء مرحوم غبار کتابش یک دورهءجنبش را میگذشتاند.نوشته های استاد عالیجاه عبدالحی حبیبی و سید مسعود پوهنیار هم دربارهءمشروطه خواهی می باشند و در هردو جلد ((افغانستان در مسیر تاریخ)) و درکتاب(( افغانستان در پیج قرن اخیر))قضایای مشروطیت بصورت گسترده توضیحاتداده شده است. اما استاد هاشمی به معلومات شخصی و حافظوی اتکاء ننموده ،بعد از پژوهشات و تحقیق و تعقیب زیاد با تهیهء اسناد مؤثق کتاب اولمشروطه خواهی را تحریر نموده است. وناگزیر در هردو کتاب عنوان مشابه رالازم دیده ورنه میتوانست بدونام مختلف عنوان داده شوند.نوشته های این کتاب به توسط پوهاند هاشمی که زیادتر وقایع یک یا دو نسلپیشتر را نشان میدهد، سعی گردیده که باکسانیکه زنده مانده و وقایع رابچشم سر مشاهده کرده اند درتماس شده ومعلومات جمع و بعدآ مقابله نمایندو به مؤثقیت کتاب بافزایند. ازجانب دیگر نسخه های سراج الخبار، مکاتیب ویادداشت های دوران پیشتر را نشانه های آن، با منابع و مأخذ داخلی و خارجیچون اندیانا آفس لندن و آرشیف های دیگر مأخذی میباشند که مؤلف محترممراجعه نموده اند.آمده است که ((از کوزه همان تراود که در اوست))دربخش مقدمه راجع به صحتنوشتن تاریخ استاد هاشمی میفرماید: من به این باورم که اگر واقعیت هایتاریخی برپایهء اسناد ارزنده واصیل تنظیم نشود وتاروپود مندرجات ریسمانپوسیده شایعات و بعضی از شهرت های نا پایدار وروایت های حاکم بهم تنیدهگردد، درخور اعتماد شایان استناد نیست. ارائه اسناد تاریخی با تعدیل وتحلیل آن بسود این یا آن از هر محقق و پژوهنده ای که باشد عادلانه نیستجعل، مسخ، گزافه گویی، شایعه ها وروایات غرض آلود، ستایش بی حقیقت و مذمتبی پایه ازارزش و اعتبار می کاهد... همین نویسندگان بنا به گرایش های خاصکه ریشه در احساسات وعصبیت های قومی دارند، عوامل اصلی وعمده را نادیدهمیگیرند و باگزافه گویی وافرط گری جز افزون برای اشتباهات تاریخی،کاربیشتری انجام نمیدهند))(ص:ب و ج).از روی افکار و نظریات این مؤلف محترم که درسطور بالا گذارش داده اند،دانسته می شود که آنچه دراین کتاب بقلم خودآ ورده اند، مؤثق و با اسناد وقابل اعتماد می باشد و چنانچه که باردیگر می فرمایند: ((بر بنیاد اینباور تا حد توان کوشیدیم ازاین عمل که ارزش و اعتبار علمی اثر را خدشهدار می سازد پرهیز و دوری جویم ونیز اصل امانت و دقت تمام و ضبط و نقلمطالب را تاحد امکان دراین اثر رعایت نمایم... که سیمای گذشته واهمیت اینجنبش را ترسیم میکند و بادلایل استوار و بااتکاء اسناد معتبر، شایعه هارا لرزان می نماید...))(ص : ج).در این مقدمهء مختصر کتاب جلد دوم مشروطیت پروفیسور هاشمی گفته اند، کهسعی کرده اند از مبالغات، تحریفات و تخطی خود را دور داشته باشند، بآنهماز روی تواضع و بزرگواری فرموده اند: (( از آن جا که هیچ اثر نمی تواندکامل باشند به تناسب مختلف ، کمبود ها و نواقص میداشته باشد، ومحتاج بازنگری میباشد، ازاین روبرای تکمیل کمبودها ، این کتاب در اختیار خبره گانرشته، فرهنگیان فرهیخته،محققان جدید و اهل نظر قرار میگیرد تا دربارهءآن تحلیل ها، داوری و قضاوت روشن بینانه و عمیق نموده، کمبود ها ونارسایی های آن را تکمیل و...))(ص:د)تفاوت نوشته ءا ستاد هاشمی بایک تعداد دیگر نویسندگان اینست که دیگرانمیگویندکه ((اشتباهات شان را خوانندگان ازروی بزرگواری نادیده بگیرند))ولی استاد هاشمی منحیث یک معلم دانشمند و متواضع میفرماید که اشتباهاترا برملا و برآن پژوهش و غور مزید گردد.ناگفته نگذاریم که مقدمهء کتاب، یکی از پیشگفتار های بسیار جامع می باشدکه واقعأ آنرا می توان آیینهء واقعی متن مطول کتاب دانست و معلوم است کهمقدمه را بعداز تکمیل کتاب با غور وتعمق زیاد تحریر کرده اند.فصل اول:عنوان این کتاب را مؤلف ((سراج الاخبار افغانیه یا آشیانهء آزادیخواهان))گذاشته و آنرا یکی از راه های خوب حرکت ها و جنبش ها خصوصأ جنبش مشروطیتمیداند. درآغاز بحث ها استاد هاشمی منحیث یک مؤرخ بیدار و حقنگر شهنشاءبزرگ شرق سلطان محمود غازی را ((سلطان کبیر))میخواند. سپس تماسی به شخصیتبزرگ محمودطرزی گرفته، طرزتفکر و شخصیت وی راکه چطور با اندوخته هایسیاسی، علمی، سیاحتی وتماس با بزرگان دیارعرب و عجم شکل گرفته معرفیمیدارد. مؤلف منشأ افکار ونظریات مشروطه خواهی را به سید جمال الدین اسدآبادی نسبت میدهد و در صفحات بعدی ملاقات های هفت ماههء محمود طرزی را اززبان خودش می آورد که این ملاقات ها مؤثرترین ومحرک ترین درانکشاف حرکاتسیاسی محمود بیک طرزی بشمار میروند. استاد هاشمی یکی از اشارات استادحبیبی را دربارهء بیک صاحب (محمود بیک طرزی) بدیدهء اغماض نمیگیرد ودلایلرا برآن نشان میدهد. بعدأ مقام والای ایشان یا سردارواقعی وطن را درحرکتدادن بسوی ترقی وتعالی مردم افغانستان از طریق مطبوعات، خاصتأ سراجالاخبار شرح میدهد و اززبان محمود بیک خان درقسمت اهمیت جراید می آورد:(( خلاصته الخلاصه عرض می شود که از ده جریده ء هفته وار منظم همدم و همقلم که همگی به یک مسلک و یک خط حرکت قدم می زنند، کار یک لک نفر عسکر رابه هر مدعایی که داشته باشید می توانید بگیرید))(ص3 وآن از سراجالاخبار).استاد هاشمی جملهء بالا را در پا ورقی آورده اند ولی این نگارنده بر آنستکه جملهء بالا چون بیداری مردم را درمطبوعات ، سیاست و فرهنگ تشویقمینماید و درحقیقت باعث تحرک مشروطیت میگردد نه تنها باید به پاورقی نمیآمد بلکه دررأس و مقدم متن کتاب قرارمی یافت.مؤلف محترم بعد از توضیحات سودمند دربارهء سراج الاخبار درخصوص زمزمه هایحب وطن، پیکار، آزادی خواهی و دیگر نظریات مفید با تأثیرات مستقیم آن رادرارگان استعمار و پریشانی استعماریون به خوانش میگذارد.درقسمت دوم مؤلف محترم ، عکس العمل های دول هند برتانوی و روسیهء تزاریرا زیر مطالعه قرار داده ، مفاهیمی از نظرات آنها را بخوانندگان عرضهمیدارد و نشان میدهد که اخبار افغانیه چطور درتورکستان تاثیر انداخته وچگونه وایسرای هند از نشر آن ناقرار میگردد.استاد هاشمی اشعار انقلابی شادروان مولوی صالح محمد خان قند هاری را کهاستاد حبیبی نیز اورا از جملهء سیاسیون مشروطه خواهی معرفی داشته است میآورد. و میگوید که نشر و توزیع سراج الاخبار درهند و روسیه ممنوع قرارداده می شود. و محمود طرزی به حدی در فعالت های و حرکات سیاسی اش انگشتنما شده میباشد که امیر حبیب الله وی را رسمأ اخطار میدهد که اگر نوشتههای انقلابی را دوباره به نشر بسپارد از مملکت اخراج خوا هد شد. ونکتهءمهم دیگر اینجاست که استاد هاشمی موقف بین المللی افغانستان را درسیاستتمثیل خوب داده است. از جانب دیگر با آنکه موقف افغانستان و افکار سیاسییک تعداد انقلابیون افغانستا را بصورت مشخص دریک حالت بسیار حساس نشانمیدهد، درپس پرده مقام و تأثیر کارهای محمود بیک طرزی ونوشته های اورا بهکسانیکه عمیقأ متوجه اعمال شایسته اش باید شوند میفهماند.فصل دوم:با مطالعه ء این فصل دانسته می شود که مؤلف پیش ازاینکه فصول کتاب را بهاتمام برساند سعی داشته است هر آنچه را که میخواهد درهرفصل ، درج و فصلسازی نماید،همه مسایل داخلی را با موضوعات خارجی در تحلیل گرفته، چنانچهکه درین بخش می آورد: (( جنگ جهانی اول و اثر پذیری آن برافکار روشنفکراناصلاح طلبان و آزادیخواهان افغانستان)) بعدأ موقف افغانستان را درینموقع حساس و ورود هیئت های ممالک مختلفه را با نفوذ آنها درافغانستان وافغانستان را که بر دیگران یا ممالک متحابه اثر میگذارد شرح و بسط دادهو مفاد و مضاد موضوعات را درتحلیل میگذارد.درصفحه ء 67 فصل دوم استاد هاشمی رول افغانستان را ازطریق رهبر آزادیخواهان هند مهندراپرتاپ چنین می آورد: (( گویا هند برتانوی در آستانهءقیام عمومی قراردارد درچنین فرصت حساس و خطر ناک اگر حمله بر هند از جانبافغانستان صورت گیرد خیلی مؤثر وقاطع ثبت خواهد شد، پلان و طرحمهندراپرتاب مورد قبول واقع شد)). ودراین مورد مؤلف علاوه میدارد: (( ازآنجا که امیر حبیب الله و برادرش سردار نصرالله خان از پدر آموخته بودندکه با نرمش و سازش سلاح خشم و پرخاش راهم دردست داشته باشند، بناء سردارنصرالله خان را از داخل ارگ شاهی کشید و به قصر صدارت موجود بنام(( زینالعماره)) جا داد تا مردم بتوانند بدون قید نزد او بیایند و هرخان و ملکو روحانی به سهولت باو رسیده بتوانند و تمام امور قبایل را نیزادارهنماید، درصورت لزوم بتواند حرکتی را بوجود آورده و اگر بخواهد جهادی رااعلان نماید وآن را مظهر ارادهء مردم افغانستان جلوه دهد،پس همین ترتیببود که : امیر حبیب الله تمام معاملات ضد برتانیه را به سردارنایبالسلطنه سپرد وخود معاملات به طرفداری انگلیس را بدوش گرفت.))(ص71).درینجا استاد هاشمی دو مفهوم عمده را ارائه میدارد: یکی اینکه ((نرمش وسازش)) را از وصایای امیر عبدالرحمن میداند و فکرش شود که امیر عبدالرحمندرمقابل مردم خودخشن و مستبد و درمقابل انگلیس ها نرمش و احترام داشت وآرزوی انگلیس ها هم همینطور از شاه بود. دیگر شاید ازگفته استاد هاشمیچنین استنباط نمائیم که امیر حبیب الله واقعأ زیر تاثیر مسلمانان آمده وحرکتی را که دردل برآن خوش بوده از طرف برادرش سردارنصرالله خان که باانگلیس ها خصومت داشت سربراه سازد که دراینصورت او خواسته است هم لعل بهرابدست آرد و هم یارش را نیز نرنجاند.بهتر خواهد بود که این فصل بسیار عمده را خوانندگان درکتاب پیدا نموده وبخوانند و اگر دراین مختصر به هر جمله و پاراگراف تبصره شود ، زیاده تراز متن میگردد.فصل چهارم:درین فصل مؤلف محترم کابلستان را که از مرکز عمده و شهر بسیار تاریخیافغانستان میباشد بحیث یکی از کانون های عمدهء فعالیت ها و مبارزاتآزادیخواهان هند عنوان میدهد.وبعدآ بمانند فصل گذشته ارتباطات مردم هند و افغانستان را توضیحمینماید،هم چنان درخصوص جنبش خلافت و فسلفهء آن بحثی مفصل دارد و مسایلرا که خواننده بخواندن آن ضرورت احساس مینماید آورده است.ارزشیکه این فصل دارد اینست که درآن موقف و مقام خلافت واقعی اسلامی ذکرشده و از خلافت صدراسلام تا سقوط خلافت اسلامی تورک ها ی عثمانیه، وطرفداران و مخالفان خلافت، فعالیتهای ضد خلافت از طریق انگلیس ها، حرکاتسید احمد غرب گرا تا لارنس عربی جاسوس مشهور انگلیس رابه تحلیل گذاشتهاست. واحساسات پاک مسلمانان را درنیم قارهء هند و افغانستان با فعالیتهای مولانا عبیدالله سندهی ودیگران که تاحدی این مفاهیم درکتاب (( خاطراتظفر حسین آیبک ))هم ذکرشده می آورد و استادهاشمی درین فصل منحیث یک مؤرخواقعی با آنکه خود مسلمان خوب می باشد، بیطرفانه و بدون احساسات نظرهاداده واز موضوعات بسیار مهم این فصل را مثلأ درص113 از فیصلهء کراچیبریاست محمد علی چنین می نگارد: (( مبنی براینکه ادامه خدمت مسلمانان درارتش بریتانیا، خلاف شرع است و اگر بریتانیا به ترکیهء عثمانی حمله کند،مسلمانان هند، هندستان را جمهوری مستقل اعلام خواهند کرد)).انگلیس ها ویک عده اروپائیان که از وجود خلافت اسلامی پرقدرت سخت رنجبرده و به تشویش می زیستند بفکرآن بودند که به هروسیله ای شود باید خلافتازمیان برده شود و متأسفانه بی احساسی یک عده مسلمانان و همسایگان عربراه فروپاشی شش صدو چند سالهء خلافت اسلامی ترکیه را تقویه نمودند. وازنوشته ءبالادانسته می شود که واقعأ مسلمانان هند برتانوی درراه تقویه ءاسلام و حمایت شان از مرکز عمدهء خلافت یاخلافت اسلامی ترکیه حمایت نمودهو خود ها را برآن پیوند می داده اند.مسایل دیگر یکه درین فصل آمده فعالیت های بسیار عمده ء پادشاهان تورکاست. اول طلعت پادشاه، انور پادشای قهرمان و جمال پاشا را چه درجرمنیومناطق دیگر ذکر نموده است. انور پاشا را که مدتی در مملکت جرمنی بسر میبرد بنام مستعار(( پروفیسور علی بیک))می شناختند.درین فصل از جمعیت محصلان لاهوری، تشکیل حکومت جلای وطن هندوستانیهاوغیره معلومات داده شده است.فصل پنجم:دراین فصل پروفیسور هاشمی ارتباطات روسیه ء شوروی را با افغانستانبخوانش میگذارد وتخطی های روس را با احساسات پاک مردم افغانستان در مقابلتجاوزات روس به افغانستان مثل جزیرهء ((رقد)) وتورکستان یا ماورالنهر کهاکنون آنرا آسیای مرکزی گویند نشان میدهد. درحقیقت این فصل شرح آغازکثافت کاری های روسها و افکارشوم استعماری وتعرضات شان در افغانستان وتورکستان میباشد. دراین بخش از سیاست بازی های متلون روس ها ، نیرنگ وزرنگی ها ونیز از محافظه کاری ها وهوشیاری های شان درحفظ روابط جانبینروس و افغانستان ذکررفته است.درفصل ششم بهتر است یک پاراگراف استاد هاشمی را که زیاده تر توجه شان درفعالیت های انقلابیون و آزاد یخواهان بین کابل و مسکو میباشد بیاوریم: ((درین بخش سعی بعمل آمده تا فعالیت های عمدهء یک تعداد چهره ها و شخصیتهای کلیدی انقلابی و آزادیخواه را که در حوادث و رخدادهای خودر مطالعه ءما اثر گذاشته اند به بررسی و مطالعه قراردهیم، تا باشد جایگاه رفیع ومواضع سیاسی این سیما ها درپویهء فعالیت های سیاسی شان درین منطقه روشنشود(ص170).راجا مهندرپرتاب، مولوی برکت الله ، مولاناعبیدالله سند هی،ام، ان، رای وغیره از هندوستان انور پاشا و جمال پاشا از ترکیه و یک عده کسان دیگر راجناب هاشمی بصورت جامع معرفی نموده و از موقف و کاروایی شان بیان داشتهاست که واقعأ می توان از آن معلومات بکرو تازه را بدست آورد.درفصل هفتم استاد هاشیمی یا مؤلف دانشمند دربارهء قتل امیر حبیب اللهخان معلومات زیاد را ارائه داشته است که در جلد اول هم ازآن بحث شده ولازم نیست که درین مختصر بحث نمائیم.3بخش دوم مسئله دوم مشروطیت(جوانان افغانستان)دربخش دوم، بفصل اول مؤلف محترم پروفیسور هاشمی مرحلهء دوم مشروطیت را ازروی جلد اول کتاب مشروطیت شان ترتیب و تنسیق بهتر داده ، عناوین را تفکیکو موضوعات را بصورت مشخص با فعالین جنبش مشروطیت زیر مطالعه و معرفیقرار داده است. هم چنان ارتباطات و نتایج مشروطه خواهان و افکارمشرطیت راتصریح بخشیده، مرامنامه و طرز کار وفعالیت ها را بصورت نیکو ارزیابینموده است.مثلأ درص 243چنین می آورد:(( جوانان افغان)) این مرحله، الهامات خود را ازاندیشه های دوره هایمشرطه خواهی قبلی و شرایط جدید ملی و بین المللی عصر گرفته و همین عواملخمرمایهء افکار اندیشه های آنان را درمرحله ء دوم تشکیل داده بود)).درقسمت سهم داشتن اقشار مختلف بدوام گفتار بالا مؤلف محترم چنین اشارهمینماید: (( خصوصیت بارز این دوره که دررهبری آن اکثرأ طبقهء متوسط شهریو قشری روشنفکر مبارز قرار داشت آن بود که درترکیب آن نمایندگان اقشاروملیت های مختلفهء کشور شامل بود)).درمیان نوشته هائیکه تا کنون دربارهء مشروطیت و جنبش های آنها هر آنچهکه نوشته شده است نوشته های پوهاند هاشمی به محققین توضیحات بسیار مهمروشنی خاص بخشیده که از آن میتوان نتایج خوب بدست آورد.فرقه مشر سید حسن خان:پوهاند هاشمی درپاورقی صفحهء 251 بقول مرحوم استاد حبیبی از فرقه مشر سیدحسین خان ((شیون)) یاد مینماید. تخلص ((شیون)) درافغانستان زیاد است وطوریکه استاد حبیبی می نویسد شاید تخلص وی ((شیون)) باشد، امادرکتاب((زندانی خاطرات)) نوشته شاد روان هاشم زمانی این تخلص ذکر نگردیدهاست. مگر از قرار گفتهء سید مسعود پوهنیار، استاد حبیبی وهاشم زمانی واضحمیگردد که همه شان دربارهء یک شخص سخن میگویند.درقسمت جای تولد جنرال سید حسن خان هم اختلاف آمده، آقای پوهنیار وی راازچارباغ لغمان و مرحوم سید شمس الدین مجروح اورا از ((خوگیانی)) دانستهو از گفتار مرحوم مجروح دانسته می شود که وی سید حسن خان را بهترمیشناخته و چنین میگوید: (( سید حسن فرقه مشر دسید حسین پاچا زوی وو، پهخوگیانی که اوسیده)) (ص 234 زندانی خاطرات) پوهنیار، سید شمس الدین پاچاو سید حسن فرقه مشر پا چا، هرسه از جملهء پاچاهان (سادات) می باشند.فاجعهء قتل مرحوم فرقه مشر سید حسین را هاشم زمانی از زبان یک مهاجرتورکستانی بنام سلیم از جملهء محبوسین در مجلس که سرپرستارهم بوده تصدیقمینماید و سر پرستار مذکور بوقت واقعهء شهادت و قتل او شاهد عینی بودهاست.اگرچه کتاب استاد حبیبی پیش از هاشم زمانی چاپ شده است ول واقعهء قتلفرقه مشر مذکور را هاشم زمانی بصورت دقیق از زبان سلیم آورده است، چونکهخود مرحوم زمانی هم درآن وقت یکی از زندانیان بود. مرحوم فرقه مشر سیدحسن که بقرار بیان هاشم زمانی ((حسن)) وشاید هم ((حسین)) تخلص داشته، دراشعار خود(( سید حسن)) آورده است.مثلأ: دازما نصیحت واوره ((سیدحسنه راشه پریژده داریشتنی و نیا نوریدرجای دیگر می آورد:ستا احتیاج و ضرر کوم نا علاج رنجوردعندلیب په دستو ر راته فریاد شه منظورزه (( سید حسن )) ژرا شیون می دی شعار وطنه وطنه زار وطنهاز ادبیات بالامعلوم می شود که استاد حبیبی کلمهء((شیون)) را مصرع آخرگرفته است که به گمان ها درست نمی آید. چون شعر پشتو و شعر فارسی هردوبا شیرنی های مختلف جلوه میکند، در سیلاب ها و اوزان و کنایه ها و نزاکتها فرقهای دارند، از آنست که شاعر پشتو بی ترس و تکلف می تواند نام مکملخود را به ابیات سرودهء خود بیاورد ولی در شعر فارسی اینطور نیست کمترمشاهده می شود.مرحوم سید حسین خان فرقه مشر از شخصیت های بسیار مهم معاصر وطن بوده وبامحمد گل مومند همیارویا همدم بوده وچون برخلاف محمد گل مومند، شهیدسیدحسن آغا مرد پاک طینت ، با وجدان و وطن دوست بود و بمقابل سردار محمدهاشم که مرحوم هاشم زمانی درکتاب زندانی خاطرات کنایتأ اورا صدراعظم کبیرخطاب می نماید، حقایق را میگفته، ازآن سبب سردار محمد هاشم برسید حسنکینه برداشته توسط داکتر عبدالرحیم اور را درزندان بشکل بسیارناجوانمردانه با تزریق زهر ببدنش شهید کرده و چند لحظه قبل از شهادتشواقعهء قتل خود را به سلیم تورکستانی که اعتمادی هم به او داشته اظهارنموده است مرحوم سید حسن به سلیم گفته است که واقعهء قتل مرانزدت طورامانت گفته ام وموضوع را به شخص اعتمادی بگو تا وطندارانم از موضوع واقفباشند.مگر محمد گل مومند بر علاوه اینکه به حکومت تسلیم شد و برادر ششم نادرشاهو محمد هاشم معرفی گردید با سوزاندن و ازمیان بردن هزاران نسخ خطی بزبانهای تورکی، فارسی و عربی را که به افتخارات فرهنگی و تاریخی مردم ما تماممی شد، ازصفحات ترکستان افغانستان معدوم ساخت و با تغییر دادن نام هایتاریخی به تاریخ و فرهنگ و افتخارات افغانستان بزرگترین خیانت کرده و داغسیاهی را به وطن عزیز گذاشت که تا ابد تلافی نمیگردد. هم چنان همین محمدگل مومند، با سرسپردگی زیاد به نادرشاه خان برعلیه بزرگترین، شجاع ترین ونامدارنامداران وطن عزیزافغانستان شهید سعید عبدارحمن لودین در مسجد چوبفروشی بد گویی کرد: ((...خودش را کشته، خانه اش را تفتیش وآثار قلمی اشراضبط نمود و آنگاه محمد گل مومند وزیرداخله درمنبر مسجد چوب فروشی کابلبالا شده ونطقی دایر(( به کفر و زندقه والحاد )) عبدالرحمن ایراد کرد وبوتلی راکشیده به مردم نشان داد و گفت (( این بوتل شرابی است که ازخانهءعبدالرحمن بدست آورده ام )) (ص 310همین کتاب هاشمی)). پس معلوم است کهوزیر محمد گل مومند درقتل وقتال و ازمیان بردن بزرگان وطن سهم بارز داشتهاست. محمد گل مومند درمیان طبقات مختلف و طن یکی از بانیان تعصب و شخصبدنام درفرهنگ و تبعیض شناخته شده است. لطفأ دربارهء این جنایت کارتاریخبه مجلهء((اندشه)) نشریه ای از مزار شریف مراجعه فرمائید. جای تعجب اینستکه بعضی ها کتاب ها دربارهء این شخص یا دشمن فرهنگ وطن نوشته اند.گویااینکه کاروایی های اورا تأئید میکنند. درحالیکه خیانت های ملی، فرهنگی وتاریخی اوورد زبانها بوده ودر دفاتر ایام ثبت می باشد. ووی درقتل هزارانپشتون معصوم و وطندوست چون عبدالرحمن لودین و غیره با محمد هاشم صدراعظمشریک و شاید، او بوده که سید حسن خان را امر اعدام داده است.فصل دوم بخش ثانی:درین بخش استاد سید سعدالدین هاشمی بحثی جالب دارد بنام((جوانان افغان،نخستین قانون اساسی افغانستان)).یکی از ناقص ترین کارها در تاریخ افغانستان اینست که مؤرخین کمتر نامشخصیت ها را ذکر کرده اند و از آنست که ما بزرگان تاریخ وطن مان را نمیشناسیم. مؤرخین سعی کرده اند که نامهای پادشاهان زورمندان و یا یک تعدادسرافسران بزرگ را ذکرنمایند، واز علمای بزرگ، هنرمندان شهیر و غیره ذکریننموده اند.مثلأ مادر تاریخ هرات خاصتأ دورهء تیموریان را بسیار باشکوهمیدانیم و حقیقتأ یک دورهء عالی و تاجائیکه آن دوره را دورهء رنسانس میشماریم. ولی بجز از چند نام بجز امیرعلی شیر نوایی (این نابغه ء زمانزیاده تر بخاطر وزیربودن خودمشهور بود ونه از تالیفات و آثارش درحالیکهآثار او ازکمیاب ترین و مهم ترین خاصتأ درادبیات تورکی محسب می شوند)، یامولانا عبدالرحمن جامی، استادکمال الدین بهزاد، میرعلی و عبدالرحمن هروی، شهزاده بایسنقر و غیره که آشنایی داریم دیگران را نمی شناسیم درحالیکهصدها شخص درین دوره با عالی ترین مقامات علمی و هنری قرارداشتند کهازجملهء شهکارهای آنها تصحیح و تکثیر اثرماندگار فردوسی یا شهنامهء اومیباشد.یگانه کسی که اسلوب یک عده مؤرخین را کنار گذاشت و کاردرنهایت ارزنده وابدی نمود مرحوم استاد پروفیسور عبدالحی حبیبی بود که با نوشتن کتاب((هنرعهد تیموریان)) تا اندازهء این راه را به دیگران باز کرد. و چه قضای خوبیکه پروفیسور استاد هاشمی درمعرفی بزرگان سیاست هم در دیگری را باز کردورنه دوران سیاه هاشم خان یا صدر اعظم کبیر همه را بی نام و نشان و معدومکرده بود. چنانچه درین فصل نه تنها نام بزرگان، سیاسیون،انقلابیون وشجاعان وطن را با بعضی ضعیف النفسان ذکر نموده بلکه درهردوجلد کتابتالیفی شان چهره های هموطنان را باخوبیها و نواقص شان معرفی داشته وخواننده با آشنایی آن چهره ها یکنوع اقناع احساس مینماید، چونکه انسانکنجکاو می باشد وخواسته هرکس درآن کتب بخوبی بروآرده شده اند.درفصل سوم این بخش استاد هاشمی چهره های سرشناس حرکات سیاسی افغانستانرا مشخص تر بیان میدارد. هیئت انجمن ادبی کابل را باچهرهایشان به نمایشگذاشته، سرکردگان محافظه کار جوانان را نام گرفته وبعد از ذکر نام هاغلام محی الدین افغان و میر سید قاسم خان لغمانی، عبدالهادی داوی پریشانرامفصلأ معرفی میدارد و از رزمندگان پرخم و پیچ او که عمر طولانی را نیزطی کرد حکایات می آورد. سپس از عبدالحسین عزیز،فیض محمد ناصری، سید غلامحیدرپاچا، خواجه هدایت الله (شهادت این مرد باعظمت درکتاب((سرنشینان کشتیمرگ)) ذکریافته و شایداستاد هاشمی از آن مطلع باشند)،فقیر احمد خان، فتحمحمد خان جبارخیل، سید هاشم و محمد کریم نزیهی جلوه یاد و هریک را معرفیمیدارد.درقسمت حلقهء رادیکال ها، استاد هاشمی، عبدارحمن لودین و تاج محمد بلوچ واستاد محمد انور بسمل و میر غلام محمد غبار را درجملهء نامدارانافغانستان معرفی میدارد که مرحوم غبار یگانه کسی میباشد که پردهء کثیفاسرار یک دوره از زمامداران را بدور انداخته و دریده است.هم چنانکه فرزندعالیقدروطن پروفیسور داکتر عبدالواسع لطیفی که ایننگارنده در تألیف یکی از کتاب هایشان همکاربودم عاشق گفته و نوشته هایغبار می باشند و رساله ای راهم در بارهء عظمت و شخصیت شان نوشتند. دراینجا نمی خواهم دربارهء غبار و یامؤرخ بزرگوار چیزی بگویم، زیراکه او رادراین اواخر جامعهء افغانستان بخوبی شناخته است.غلام محی الدین آرتی شخصیت دیگری میباشد که استاد پروفیسور هاشمی بنامایشان تماس میگیرد ودرختم معرفی این مرد محترم تاریخی میفرماید: ((حینیکه غلام محی الدین آرتی چند سال بعد از ترکیه (آوارگی) به هند آمداورادرپشاور شهر فتنه ها و دسایس بشکل مرموزی کشتند))(ص 335).سعدالدین بها شخص بعدی میباشد که استاد هاشمی دربارهء وی نوشته وتصادفأ این نگارنده دروقت تألیف کتاب (( پیرخرابات)) (استاد قاسم افغان)بیک مضمون هنری مرحوم بهاء برخوردم و آن مقاله را که دربارهء هنر موسیقیو استاد قاسم ارتباط داشت درکتاب مذکور گنجانیدم. دریکی ازماهای تابستان2005 م درمجلسی متشکل از فرهنگیان افغانستان درکالیفورنیا خانم را ایننگارنده ملاقات نمود که نام گرامی اش را ثریابها گفتند که اسم شان بگوشهاآشنا میرسد، وی شخصیت آزاد اندیش فصیح الکلام و صریح اللهجه بوده وبراستیمثل پدرمبارزش باغیرت و غرق درسیاست بود. تاجائیکه استاد هاشمی سوانح اینبزرگمرد وطن را معرفی داشته خواندن سوانح اش انسان را بفریاد وا میدارد.واحسرتا که چه شخصیت های را ما دروطن داشته ایم، مگر حیات اکثریت شان ازدست ظالمان خراب شده است. دختر مرحوم سعدالدین بهافعلأ برعلیه تبعیض وبطرف عدالت اجتماعی و دموکراسی مبارزه مینماید.درپاورقی ص 337 نامهای دو نفر مبارزین میمنگی بنامهای غلام محی الدینخان و عبدالروف خان را استاد هاشمی ذکر می نماید. این دو برادر رازمانیکه نگارندهء کتاب غلام محمد میمنگی را می نوشت معرفی کرده است. هردوفرزند پروفیسور غلام محمد میمنگی و غلام محمد مینمگی فرزند عبدالباقی خانمینگ باشی می باشد که اخیر الذکر با یک تعداد مشاهر و بزرگان میمنهومیردلاورخان، میر میمنه به امر امیرعبدالرحمن درکابل کشته شدند با آنکهاین دو برادران درایام جوانی وفات یافته اند، اکثر اوقات خود را باسیاسیون با مشروطه خواهان صرف و درمبارزات برعلیه استبداد حصه میگرفتند،چونکه اباء و اجداد شان سالها زیادی موقف سیاسی داشتند و پدرشان غلاممحمد خان از مشروطه خواهان معروف میباشد.درپایان جلد دوم کتاب مشروطیت تالیفی پروفیسور استا د سید سعدالدین هاشمیکسی را معرفی داشته است که بارها نامش درحلقات مبارزین ذکر میگردید ونیز این نگارنده دربارهء آن شهید باعظمت که ازمیرزایان ومنشیان ادیب ودانشمند بزرگ وطن بود درکتاب ((شاه محمد ولی خان دروازی)) معلومات اندکیرا ارائه کرده ام.نام گرامی این منشی اعلحضرت امان الله خان و صورتشهادت او درکتاب ((سرنشینان کشتی مرگ ...)) نیز ذکر یافته و قبل ازشهادت اش که غم طفل صغیرش((آصف)) رابسیار میکشید، اکنون آن طفل حیاتداشته و در اطراف هشتاد سال عمر دارد و متذکر باید شد که اکنون بنام((آصف آهنگ)) شهرت دارد و یکی از بمارزین بسیار باغیرت و با احساس میباشد و مقالات زیاد را به نام مستعار و اصل نام و کتاب های متعدد راتحریر داشته اکنون درکشور کانادا حیات بسرمی برد.کتاب جلد دوم ((نخستین کتاب دربارهء جنبش مشروطیت درافغانستان در ربع اولقرن بیستم)) این جانب تا پایان به غور و علاقه خوانده و استفاده های زیادنمود. واقعأ در پایان کتاب افسوس کردم که ای کاش کتاب و متن آن هنوزطولانی تر بود تا بهرهء بیشتر میگرفتم ولی چکنم که روزگارو زمانه بکاممحدودی از اشخاص می چرخد.خداوند استاد عالیجاه و دانشمند محترم و درست نویس پروفیسور سید سعدالدین هاشمی را که مقام منیعی را در حلقات دانشوران ومؤرخین دارند قوتتحقیقات زیاد وصحت کامل عنایت فرماید. 4پیشنهادات و بررسی ها:دراین بخش مقاله اولتر از همه یک خواهش ظهیرالدین محمد بابر شهنشاهتیموری را از قول کتاب استاد حبیبی می آوریم(( و درخاطمهء آن بابر ازعلمای ماوراالنهرخواهش میکند که اگر خطایی ببینند آنرا به او اطلاعدهند))(ص 71) ظهیرالدین بابر شاه). بابرشاه علاوه از کتاب های زیاددرپایان کتاب ((فقه)) خود جملهء بالا را آورده بود که واقعأ به تقاضا ونوشته استاد پروفیسور هاشمی مطابقت دارد و درمتن این مقاله از حوالهءاستاد هاشمی به خوانندگان یاد آوری کردیم.1_ کتاب جلد دوم مشروطیت یکی از کتب معتبر سرزمین ماست. استاد هاشمیواقعأ در این کتاب باصلاحیت کافی و روش عالی فارسی دری نویسی تحریرنموده، بسیار لغات زیبا را که باید فراموش مردم نمی شد بیادها آورده وبیکسبک خاص نوشته است. مثلأ کلمه((پویه)) و ترکیباتی چون بازنگری، بازنویسی، گزافه گویی وغیره را در تحریر خود می آورد و فارسی دری که یکیازشیرین ترین زبانهاست و زبان ترکیبی است این کلمات را بخوبی می پذیرد.2_ با نوشتن کتاب مشروطیت استاد هاشمی بر علاوهء اینکه صاحب دوستان و حتیپیروان و گروید گان گردیده، تعداد هم از او رنجش خاطر یافته اند وبنگرید درمتن کتاب که بعضی ها بخاطر خوش خدمتی اسرار مجالس مهم و عمدهءسیاسیون را به مقامات حکومتی رسانیده اند و طبعأ بازماندگانشان از آنموضوعات رنج می برند، مثلیکه مرحوم هاشم زمانی از بعضی ضعیف النفسان چونداکتر عبدالرحیم در کتاب خود نام برده که بهترین شخصیت مبارز وطن فرقهمشر سید خان خوگیانی را به شهادت رسانیده است و درنوشته های استاد هاشمیاز این قرار مردم پیدا می شوند.3- در ص 261 کتاب به نقل قول از مرحوم غلام حضرت کوشان، استاد هاشمیآورده اند که خانم شاه حبیب الله کلکانی((فاطمه)) نام داشت. بیاد ایننگارنده می آید که مرحوم کوشان از این نگارنده دروقت تالیف کتابشان ((سرگذشت یک ملت مظلوم ...)) گاهگاهی مشوره می گرفتند و من بریشان گفتهبودم که نام آن ملکه ((بی بی نظیر جان)) است، و فاطمه مادر کلان بی بینظیر جان و دختر امیر دوست محمد می باشد. ملکه بی نظیرجان خانم شاه حبیبالله کلکانی، خانم دوم حبیب الله کلکانی می باشد. مرحوم کوشان مثلکیهمعلومات مرا بشکل سرچشمه گرفته است. زیرا که کلمهء فاطمی رادر تیلفون ذکرکرده بودم. فاطمه جان دختر میر دوست محمد از دختران حسین، قشنگ و زیبارویدرجه یک افغانستان آن وقت بشمارمی رفت،زیبایی وخوشنمائیهای او ورد زبانکابلیان بود که بیت ها و اشعار عاشقانه را در باره اش میخواندند مثلأمیگفتند: (( خود فاطو جانه به جادو گرفت – جان فاتو جانم ای)) وغیره، ایننگارنده چهره پنج سالگی فاطمه جان (فاطو جانم) رابا پدرش امیردوست محمدخان داشتم که یکی از رسامان وقت غالبأ محمد عظیم خان ایبکم آنرا نقاشیکرده بود.بی نظیر جان خواهر استاد عبدالغفور برشنا و هردو نواسه هایفاطمه جان و کواسهء دوست محمد خان میباشد. این جانب بارباردربارهء شانمقالات نوشته و بچاپ رسانیده است. اما ملکهء اولی شاه حبیب الله کلکانیبی بی سنگری مبیاشد که بعد از تبعید طولانی در مزارشریف داعی اجل را لبیکگفت. 4- درص 306 ازپدر داکتر محمد اسماعیل علم ذکر رفته است.باید گفت که تاریخاجداد اسماعیل علم و حاجی غلام سرور دهقان طولانی و با ارزش می باشد کهاجدادشان پادشاهان افغانستان بودند. بدین قرار که پدر داکترمحمد اسماعیلعلم ((محمد علم)) نام داشت و پدر مرحوم حاجی غلام سرور دهقان کابلی (ازعارفان مشهور کابل که بنام دهقان کابلی مشهور است) بنام محمد اعظم یاد میشد و محمد اعظم و محمد علم هردوبرادرو فرزندان محمد حسن خان میباشند.محمد حسن خان از اولادهء میرزا عبداللطیف ولد میرزا الوغ بیگ ولد شاهرخمیرزا و لد امیر تیمور صاحب قران می باشد که این نگارنده مقالهء مطولی رادرنسب نامهء این خانواده نوشته و بخاطر چاپ در کتاب ((مزرعهء دهقان)) یاکلمات دهقان فرستادم.5- در ص 83 کتاب آمده است که: (( در هزارهء دوم ق م آریائیها ازافغانستانبه هند سرازیر شدند و تمدن و یدی را ادامه دادند، بعدأ با نفوذ سیاسیموریایی ها دیانت بودایی به افغانستان راه یافت. از قرن اول تا قرن ششم مبازدوره نفوذ دولت افغانستان (کوشانیها و یفتلیها) درهنداست…).اگرچه استاد عالجاه و گرامی یک مآخذ معتبری را ارائه نداشته اند، باز هماگر ارائه میفرمودند سوال اینجاست که ایا مردم افغانستان بکدام دلیل میتوانند همه آریائی باشند وفعلأ یک موضوع بسیار جدی همین کلمهء((آریانااست که استاد جاوید ودیگران به شمول خود استاد هاشمی بدان اشاره کردهاند.اگر کسی منحیث یک قاضی منصف قضاوت نماید که به چه تعداد آریائی نژاداندرافغانستان آن زمان بسر می بردند، جواب را باید چنین نوشت ،که افغانستانیک کشورکثیرالمیتی می باشد.هزاره ها که نفوس بزرگ را درمملکت ما دارا می باشند بصورت قطع آریایینبوده از اهل تورکان توکیو ویا هون های سفید هستند و مالکان مناطق مرکزیکه غرب و جنوب غرب وطن نیز نفوس کثیری از آنها تشریف دارند و رستم وسهراب افسانوی به همین طایفه ارتباط دارد. تورک نژادان افغانستان یکاکثریت قابل ملاحظه بوده که به نژاد آریایی هیچ ارتباط ندارند و از هراتتا بدخشان حیات بسر می برند. دربارهء نژاد پشتون های محترم سوالات زیادوجود دارد گیرم که اگر یک عده آریایی با شند بزرگترین و پرنفوس ترینشاخهء شان که عبارت از غلزائیهاباشد با اسناد بسیار معتبر آریائی نبودهبه نژاد خلجیها ی تورک تبار تعلق میگیرند و بنگرید به مأخذی چون حدودالعالم نوشته تحقیقی استاد احمد جاوید و منابع معتبر دیگر را.وهم متوجه به اقوام دیگر افغانستان باید بود که شاید آریائی نباشند و دربارهء آنها مطالعات کمتر شده است مثل نورستانیها (یک عده خارجیان نوشتههای دراین باره نموده اند). بلوچ ها، پشه یی ، پراچی، اشکاشمی، شغنانی،واخی،زیباکی، سنگلیچی، مغولی و غیره اقوام اقلیت. اما یک اکثریت قابلملاحظهء دیگر عبارت اند ازسادات و اعراب که هردو از یک نسل میباشند، اینمردم با آنکه زبان خویش را از دست داده اند جمعیت های بسیار زیادافغانستان را مخصوصأ درساحهء تورکستان افغانستان تشکیل داده اند. جنابآقای عبدالستار سیرت تحقیقی درزمینه ء لغات عامیانهء عربی در بلخ انجامداده اند که نمایانگر موجودیت این قوم را می نماید و آنهابعداز اسلامآمده اند.اگر ما همهء اقوام ذکر شده رااز افغانستان خارج ساخته و در شمارنیاوریم،در هزارهء دوم قبل ازمیلاد چقدرنفوس آریائی نژاد را درافغانستان آن وقتداشته خواهیم بود و سوال ما اینجاست که چرا تنها کلمهء ((آریائی))ذکرگردیده است. وچرا آریائیها به یک منطقه که بزرگترین نفوس دنیای آن وقتیا ظهور آدمیزاد که سراندیب باشد و جائیکه آثارکشتی نوح علیه اسلام دیدهشده باشد میروند و تمدن ویدی را درآن سرزمین موثر می سازند، در حالیکهاگر حقیقت هم داشته باشد چند نفر آریائی بمانند قطره دربحر نفوس کثیرهندوان است. وتا جائیکه تصور می شود در هزازهء دوم میلادی بادلایل فوقبجزاز چند هزار آریایی نژاد که از روی بعضی گفتار از جنوب سبریا وجای دگرو شاید هم حتی از هند آمده و در خراسان سکونت کرده باشد به مبهم بودنتاریخ وطن وافکار تبعیضی ومشکلات اتنیکی.طوریکه همگان میدانیم از زمان امیرعبدالرحمن تا کنون مردم هزاره و مردمسمت شمال سخت سرکوب می شوند، از کثافت های مفاهیم تبعضی است که اگرهزاره را گاهی ((هزاره)) بگوئیم آن عزیز فکرمیکند که او را دشنام دادهایم و اگر کسی تورک باشد از ترس خود خود راتورک نخواهد معرفی نماید وقسعلی هذا، امید است همه مؤرخین ، همهء جامعه ء افغانستان را بصورتمساویانه ارج، مقام و اهمیت بدهند.6- درمتن کتاب کلمهء ((مغول)) به تیموریان هند نسبت داده شده است(ص83) کهاینجانب به آن موافق نیستم به تنها استاد فقید میر غلام محمد غبار، مارسلبرون و بارتولد ترکشناس معروف مغول بودن تیموریان هند را رد مینماید،بلکه شواهد زیاد و علایم وافر موجود است که آنها اصلا از شهر((کش)) (شهرسبز امروزی) سمرقند و از ترکستان جنوبی می باشند. و از نگاه شجره که بابرشاه موسیس امپراطوری تیموریان درهند می باشد اورا چنین می شناسیم: بابرولد عمر شیخ ولد ابوسعید ولد محمد میرزا ولد میران شاه ولد امیر تیمورصاحب قران. وتیموریان هرات بنی اعمام بابر شاه هستند. خود بابر دربابرنامه تورک بودن خود راچنین میگوید:باتورک ستیزه مکن ای میر بیانه چالاکی و مردانگی تورک عیان استامیرتیمور یگانه کسی بود که ریشهء یک صد سالهء حکومت مغولی را خشک ساخت واو بخاطریکه به ((یاسای)) چنگیزی علاقه داشت، چنگیز را جد خیالی خود میپنداشت. بدبختانه بسیاری از مؤرخین ما دراین نقطه توجه نکرده اند و استادعبدالحی حبیبی مورخ سرشناس وطن هم درین خصوص اشتباه بزرگ نموده است. ویکیاز مآخذ استاد حبیبی((اکبر نامه)) بوده و ابوالفضل علامی آنرا نوشته کهدر کتاب مذکور شجره عمدأ غلط نوشته شده است وهمین مؤلف میباشد کهدربارهء مردم هزارهء افغانستان اشتباه بزرگ دیگری کرده است.هم چنان استادحبیبی درکتاب ((ظهرالدین محمد بابر)) دراین باره اشتباه نموده است. ایننوع غلط فهمی ها که مردم نتوانستند قضاوت نمایند مشکلات زیاد بارمی آورد،زیرا از روزیکه چنگیز افغانستان را خراب نمود تا امروز مؤرخین ما او رابد گفته اند و حق هم دارند، ولی مغلی نژادان وطن که شاید آنها درتخریبوطن سهم نداشته اند وچون مغل بلا استثناء بد گفته می شوند رنج خواهندبرد، هیچ یک از مؤرخین گاهی هم از ((یاسا)) چیزی نخوانده ایم وبایدمؤرخین از خوب وبد آنها قضاوت نمایند. علاء الدین جهان سوز غوری که عروسالبلاد یا غزنی نازنین را به آتش کشید وخاکستر ساخت آنرا درنظرهموطنانجلوه نمیدهیم گویا هر آنچه که درتاریخ ما داشته ایم باید مردم بخوانند وخود قضاوت نمایند.7- یک نکته ء جالب باارزشیکه از کتاب استاد پروفیسورهاشمی بدست می آیدآنست که شخصیت های بسیارمهم ممکلت راطوریک چند بار یاد آور شدیم،ذکرنموده اند تا مردم مان به آنها آشنا باشند. درشمارهء (712) هفته نامهءامید آمده است که وزارت اطلاعات و فرهنگ خواسته تا یک تعداد جاده ها رانامگذاری نماید و علاوه شده است که یک تعداد نام های خارجیها را نیز بنامجاده های کابل منسوب می سازند.تعجب آور اینکه وزارت اطلاعات و کلتور غمتشکیل یک انجمن تاریخ را نخورده و اگر هم تشکیل کرده است با احترامیکهبرای شان دادیم شخصیت های بی صلاحیت بوده اند. وخداوند این وزارت راتوفیق عنایت کند که بزرگان و طنمان را به برایگان از فقدان معلوماتبدیگران نه بخشند.منظور از اعتراضیه بالا اینست که اگر مسؤلین شاروالی یا اطلاعات و کلتوربه کتاب پروفیسور هاشمی مراجعه نمایند، شخصیت های برجسته را معرفی داشتهاست که واقعأ یک تعداد شان قابل افتخار می باشند و باتصادف نیک آنقدربزرگ مرد ها داریم که مقدارشان از تعداد جاده ها زیاد ترمی باشند. مثلأ:عبدالرحمن لودین، مولوی صالح محمد قندهاری، میر غلام محمد غبار- استادپروفیسور عبدالحی حبیبی، پروفیسور داکتر عبدالحمد جاوید، پروفیسورعبدالشکور رشاد، شاه محمد ولی خان دروازی، منشی میرزا مهدی خان، پروفیسورغلام محمد میمنگی، غلام نبی خان چرخی، هم چنان یکی ازبزرگان مجاهدافغانستان مولوی عبدالرحیم قندهاری که امیر عبدالرحمن اورا به جرم ضدانگلیسی بودن درحریم خرقهء مبارکه ء قندهار بضرب تفنگچه شهید ساخت و دهاشخصیت دیگر.8- از درد آورترین نوشته های پروفیسور سید سعدالدین هاشمی این بود کهدرختم مطالعهء کتاب شان دریافتیم که از آغاز دورهء حکومت محمد نادر شاهخان تاختم دورهء صدارت محمد هاشم خان ویا شاید اندکی بعد از آن چهبزرگانی و شخصیت های عالی همتان نبوده اند که اعلام نشده باشند، مثلیکهدر زمان حکومت کمونستان افغانستان دانشمندان زیادی افغانستان ازبین بردهشدند وجمعی کثیری فرار کردند.9- هرنویسنده ، روش و طریقهء خود را دارد و چون خودشان صاحبان تالیف واثر می باشند ،لذا انتقاد درطرز و اسلوب نوشته هایشان بسیار ارزش ندارد.دراین جا بفکر آن شدم که اگر پاورقی ها آنقدرمهم و قابل گفتار باشند،چرا داخل متن گنجانیده نمی شوند.چنانچه دراین اوقات دراصول پژوهشات مودوروش پاورقی ها کمتر به نظر میخورد. از جانب دیگر با آنکه به گفتهء استادهاشمی پاورقی ها شکل حاشیوی را دارند،ولی بعضی مطالب آنقدر با اصل چسپشدارند که لازم می افتد در اصل متن گذاشته شوند مثلیکه در متن این نوشتهپاورقی صفحهء سوم را ذکر نمودیم.درپاورقی صفحهء هشتادو چهار چون دربارهء حضرت شاه ولی الله دهلوی ذکررفتهمیتوانست اولأ دربارهء زندگی نامه وبعدأ افکارو نظریات او صحبت کرد، همچنان اگر درص 285 متوجه شویم موضوع کمک های سری بریتانیا به محمد نادرشاهبگونهء یک ایجنت که مهمترین رخداد ها می باشد ضرورت آوردن به پاورقی راندارد وغیره، البته این گفته ها هیچ وقت برعلیهء مفهوم عالی متن نمی باشدهنوز هم تعداد زیادی از خوانندگان بشمول این نگارنده از مراجعه به پاورقیلذت برده و یک سرگرمی میداند.10- قابل یاد آوریست که درین مادهء ختم گفتا رما دربارهء استاد عالیمقامپروفیسور سید سعدالدین هاشمی می باشد خوانندگان را دعوت مینمائیم تا بهصفحهء 255 کتاب مراجعه نموده اوراق سه گانه سند مهم تاریخی راکه ازقلمعبدالهادی داوی ،غلام محی الدین آرتی و عبدالرحمن لودین آورده شده اندو از جاندارترین مطالب می باشند بخوانند و بدانند که این معلومات درهیچجای دیگر تا هنوز به نشر نرسیده و استاد هاشمی دراینجا وجیبهءمهم تاریخیرا ادا نموده اند.11- یک اعتراف قابل گفتن اینست که و قتیکه آوازه در افتاد که جلد دومکتاب مشروطیت تالیف پوهاند هاشمی از طبع برآمد، تعدادی بیصبرانه درپیدریافت یک کاپی آن بودند و دلیل آن اینست که جلد اول کتاب درمیان حلقاتروشنفکران نیک درخشیده بود.درخاطمه ذکر میشود که جلد دوم مشروطیت در افغانستان یکی از کتاب هایمعتبر و موثق بوده و بسیار بیطرفانه نوشته شده است. باعرض احترام منابع و سرچشمه ها:-فرهنگ عمید- فرهنگ غیاث اللغات- جنبش مشرطیت درافغانستان، پوهاند عبدالحی حبیبی (....) 1364 هجری ش- شهنشاه سخنور، ظهیرالدین محمد بابر، عبدالله کارگر، پشاور1382 هجری ش- ظهیرالدین محمد بابر شاه ، پوهاند عبدالحی حبیبی، کابل 1351 ه،ش- نخستین کتاب در بارهء جنبش مشروطیت در افغانستان، دردوجلد،پوهاند سیدسعدالدین هاشمی،مشهد 2004 م- آریانا برون مرزی، بمدریت پوهاند رسول رهین، سویدن (شمارهء دوم و چندشمارهء دیگر)- حدود العالم، تعلیق و تحشیهء پوهاند میرحسین شاه خان- تاریخ سیستان به تصحیح بهار، مطبعهء دولتی کابل 1366ه،ش- سرگذشت یک ملت مظلوم ،غلام حضرت کوشان- سرنشینان کشتی مرگ، عبدالصبور غفوری ، چاپخانهء آرش، 1380 ه، ش- زندانی خاطرات،محمد هاشم زمانی، پشاور 2000م- پرزندانی خاطراتو تبصری، محمد هاشم زمانی – چابخانهء میوند ،کابل 2004م- بغرنج قومی وملی درایران : ازافسانه تا واقعیت، مقاله از محمد امینی،ایرانیان، امریکا 2005م- جغرافیای تاریخی افغانستان، پوهاند عبدالحی حبیبی، پیشاور1378- عین الوقایع ، محمد یوسف رضا هر وی ، تهران 1369 ه، ش- تاج التواریخ، امیرعبدالرحمن، پشاور1375ه ،ش- سراج التواریخ ، فیض محمد کاتب- افغانستان از سلطنت امیر حبیب الله تا... خاطرات ظفرحسین، ترجمهء فضلالرحمن فاضل پشاور2002م- شورش کابل، منشی عبدالکریم، چاپ سنگی، سال طبع و محل معدوم- چگونگی اصطلاح نظام قبیله سالاری، جلال الدین صدیقی، کابل 1362 ه،ش

پاسخ جناب پروفيسور شهرانی به محترم ميرزايی

پاسخ جناب پروفيسور شهرانی به محترم ميرزايی
تأمل رتبۀ افکار بیدا میکند بیدل غباری داشت گفتگو نفس در خویش دزدیدم برادر ارجمند و دانشمند گرامی جناب آقای میرزائینوشته معترضۀ محترم شمارا مطالعه نمودم و از توجه شما متشکرمیباشم. باارادت خاص بحضورشما عرض مینمایم که تفوق طلبی بردیگران در اسلام حراممطلق وازنظر انسانیت نیز ناروا میباشد وهمۀ انسانها از آدم و حوا میباشندومطالعات دربارۀ اشخاص و اقوام و طوایف بخاطر شناسایی ها شامل علوم مثبتهو اجتماعیات گردیده است وهمچنان حال محصول گذشته و آینده محصول حالمیباشد. از آنرو نمیتوان ازمعلومات گذشته صرفنظرکرد.هرکس حق دارد از روی آنچه که درنظر دارد بخود ویا قوم و تاریخ مربوطه اشافتخار نموده در آن باره بنویسد تاحدیکه به حق دیگران تجاوز ننموده و ازمبالغه در بارۀ آنچه مینویسد در حذرباشد.محبت من درهمۀ اقوام شریف و نجیب افغانستان زیاداست. بنگرید خدمت اینبرادرتانرا در ساحۀ فرهنگ تاجیک ویا فارسی تاجیکی که بیشتر از همه کارهایبسیاری انجام داده ام که کمترکسی مثل من کارکرده است:1- ازسال 1967 تا 1976 میلادی یک تحقیق دنباله داری را درخصوص یک ((فرهنگتاجیکی)) کارکردم وتقریبا نیم آن فرهنگ در مجلۀ وزین ((ادب)) نشریۀفاکولتۀ ادبیات وعلوم بشری بوهنتون کابل سلسلتا بچاب رسید. که بروفیسورعابد دانشمند تاجیکی وچندنفرفولکلورشناس دیگرآن مملکت برآن کارهاوتحقیقات بخرچ داده اند. وباری هم درمجلۀ ((سخن)) در ایران ازآنبخاطرغنابخشیدن فرهنگ زبان وادبیات فارسی تقدیربعمل آمد. واین اولینفرهنگ تاجیکی فارسی درافغانستان میباشدکه این حقیر نگاشته و اکنون دربشاور زیرچاب است. واین خدمت طولانی بجز محبت داشتن بفرهنگ تاجیکینمیتواند چیزی دیگری محسوب گردد.2- ازسال 1973 میلادی تاچندسال بعدازآن کتابی را بنام ((فلک های کهسار))یعنی دوبیتی های تاجیکی تخار و بدخشان گردآوری و تصنیف نمودم وآندرسالهای مذکور در مجلۀ ((آریانا)) نشریۀ انجمن تاریخ افغانستان نشرگردیدو درآنوقت آقای عبدالحق واله آنرا به انگلیسی ترجمه نمود. ودرسال 1994 مدانشمندان و ادبای ایران آن کتاب را که تصحیح و تزئیدات آورده بودم بنام((دوبیتی های تاجیکی)) بچاب رسانیدند. ومجموعۀ دوبیتی ها بالغ به بیشازیک هزار دوبیتی بودکه تاکنون بزرگترین اثر در فرهنگ تاجیک بشمارمیرود واکنون در مرکز موقوفات داکترمحمود افشار در تهران باز زیر چاب گرفته شدهاست.3- برضرب المثلهای خالص تاجیکی بدخشان و تخار ازسالهای 1966 تاسالدوهزاروچند کارمیکردم ولی ساحۀ جمع آوری زیادشد. درسال 1354 هجری شمسیدرکابل بمطبعۀ بیهقی کتاب مذکور بنام ((امثال وحکم)) بچاب رسید وتقریباچهارهزاروچندصد ضرب المثل فارسی دری وفارسی تاجیکی درآن گنجانیده شده بودوسبس آن جمع آوری ادامه بیداکرد ودر حدود نه هزار ضرب المثل وکنایات رسیدو یکبار درسال 2004 م درایران بچاب رسید ودرسال 2005 میلادی باتصحیحاتلازم در بشاور بزیور طبع آراسته شدواین چاب پشاورچاب هفتم بشمارمیرفت.واین کتاب بزرگترین و اولین اثریست درساحۀ ضرب المثل های فارسی دریوتاجیکی افغانستان که نه درایران ونه در تاجیکستان به این تعداد کارشدهاست. البته در ایران کارهای خوبتر ازآن صورت یافته ولی تعداد جمع آوری منبیش ازهمه است که بزرگترین خدمت بفرهنگ فارسی بشمارمیرود.4- کتاب ((گور اوغلی)) یا داستانهای حماسی ترکستان قدیم افغانستان ویاشمال کنونی و تورکستان جنوبی یا آسیای مرکزی راکه اعراب آنرا مأورالنهرنام گذاشتند بعداز سالهای 1970 میلادی جمع و تحقیق نمودم که بس بزرگمیباشد وآن بسان ادبیات وتلفظ خالص تاجیکی میباشد که به تلفظ فارسیایرانی وفارسی دری افغانستان بسیار زیاد مشابهت ندارد و تو گویی که یکزبان جداگانه است. این کتاب درمجلۀ فولکلور درکابل سلسلتا بچاب رسیدوباریهم یکی ازآن مقاله ها در مجلۀ ((نقدوآرمان)) تحت سرپرستی داکتر برخاشاحمدی در کلیفرنیا بچاپ رسید ودر کابل پروفیسور عبدالقیوم قویم ودرتاجیکستان بعضی دانشمندان برآن کارکرده اند. البته این یک یادگار بزرگدرغنای فرهنگ زبان فارسی میباشدکه بدبختانه ازمصروفیت های بیحد و اندازهتاکنون بشکل اثر مستقل آمادۀ چاپ نشده است.همچنان متذکربایدشدکه دربارۀ سیدزمان الدین عدیم شغنانی که رهبراسماعیلیهشغنان بدخشان بودند کتاب مستقلی نوشته ام که نه درمذهب ونه درنسب بامنقرابت دارد.به همین شکل کتاب ((یمگان یا مزار ناصرخسرو)) – کتاب ((مخفی بدخشانی))دردانشگاه دهلی وسفارت افغانستان آنها بچاپ رسیدند و تعلیقات ((افکارشاعر)) هنوزبچاپ نرسیده و ده ها دانشمندفارسی گوی افغانستان بااین قلمدرمطبوعات معرفی شده اند و ازآن جمله است کتاب ((مشاهیربدخشان)) که درحالنوشتن و تکمیل میباشم. و ده ها کاردیگر برغنای فرهنگ تاجیک ویا فارسی.نمیدانم بالاتر ازاین خدمت کی در افغانستان کرده است که من انجام دادهام؟بایدعرض نمایم که در بالا گفته آمدکه همه اقوام برابر ومساوی وبرادرمیباشند و تفوق دادن یک قوم برقوم دیگر حرام است. اما هرکس حق دارد ازروی حقیقت در بارۀ خود و قومش بنویسد. چون من دشمن تعصب و تبعیض میباشمازآن رو کارهای هم به تقویۀ فرهنگ پشتو انجام داده ام:1- درسال 1354 هجری شمسی کتابی را بنام ((د بشتو امثال او حکم)) به تعدادسه هزار ضرب المثل پشتو بعداز ده سال جمع آوری در کابل بچاب رسانیدم.اگرچه یکی دونفر برادران پشتون قبلا درآن باره کارکرده بودند ولی اثرمنبزرگترین دربین آثار آنهابود. وبه انکشاف زبان پشتو مفید واقع گردید وپشتو تولنه ازآن استفاده های اعظمی نمود ویک پایۀ بزرگ غنای فرهنگ پشتورا تشکیل داد.2- استاد عبدالحی حبیبی از بزرگان قوم کاکر قندهار که تعدادی اورا علامهمیگویند ومن بخاطر عظمت دانش شان اورا بارها علامه گفته ام دربارۀ شرحاحوال و آثارشان کتاب مستقل نوشتم که سلسلتا در مجلۀ ((بیمان)) بچاپ رسیدوشاید بشکل کتاب بچاپ برسد. .من تنها تماس خودرا به علمیت آن دانشمندقایم نموده وبه قوم گرایی های کسی علاقه نشان نداده ام.اینجانب بجزاز یک مقاله که بزبان زیبا وغنی تورکی ویک کتاب بزبان رنگینپشتو و دوکتاب بزبان انگلیسی نوشته ام ، همه آثار دیگرم بزبان آهنگینفارسی میباشدکه به غنای فرهنگ فارسی می افزاید وساده تر اینکه عمر خودرادر خدمت بفرهنگ فارسی تقریبا به پایان رسانیده ام.امیداست برادرعزیز ودانشمندم جناب آقای میرزائی از نوشته های من در ساحۀتاریخ رنج نبرده باشند و اشتباه آنرا نکرده باشندکه من به قومی یا بهاقوام توهین کرده ام، هرگزنی. تنها من چیزهای ناگفتنی را گفته ام ومقالۀ((تأثیرات ناگوار انحرافات تاریخی ....)) رابه افتخار کتاب مشروطیتدانشمند عالیمقام وبرجستۀ افغانستان بروفیسور سیدسعدالدین هاشمی نوشتم کهآنها درقوم ودر نسب بمن قرابت ندارند وازجملۀ اشراف زادگان و روحانیونسادات کرام میباشند و جناب شان برای ده سال استادم بودند و اعتراضات مرادر جملۀ سوال وجواب های شاگردی و استادی شمرده اند.و اما در قسمت مردم تورک تبار چنین عرض است:ازملک تبت ومرکز چین ازطریق یاقوتستان تا مسکو و ازآنجا ازطریقکریمیا(قرم) و بلغاریا و استانبول غربی باسرحدات شرقی عراق وآذربایجان تابادغیس و بامیربه ختن و کاشغر و ارومچی دست کم سیصد ملیون تورک وجوددارند که از آنها بزرگترین شعرای فارسی گوی و بزرگترین شهنشاهان شرقبشمول ایران، افغانستان و تورکستان، از کوشانیها و یفتلی ها گرفته،غزنویان و تیموریان وسلجوقیان تا صفویان و افشاریان و قاجاریان ومنغیتهای بخارا جمله اتراک بوده اند و بخارا را به اثر خدمات دینی مکۀ ثانیساخته و زبان شیرین فارسی را حیات تازه بخشیده اند و از اینکه از دوصدسالباینطرف در افغانستان منحیث ملت مظلوم قرار گرفته اند باید اجازه داشتهباشند که حقایق تاریخ شانرا بازگو نمایند و هیچ گفتۀ شان درقسمت تاریختورک افسانوی و خیالی و ساختگی نمیباشد، بلکه واقعیت ها بوده وهمه برویاسناد شرقی و غربی و مستشرقین میباشد واگر این مردم خودرا به دیگرانمعرفی میدارند درصورتیکه حق کسی را تلف و بایمال نسازند، چرا حق نداشتهباشند که بنویسند و بگویند؟ تاریخ تورک بدون تاریخ تاجیک و هزاره و بشتوننمیتواند مکمل باشد. همچنانکه از آنها بدون تورک نامکمل خواهدبود.برادر دانشور جناب میرزائی، عرض حال اینست که اصلا من منحیث نقاش شهرتداشتم ودر تعلیم و تربیه و مسلک هنر تخصص دارم و در حدود ده کتاب ومقالات بسیار زیاد در بارۀ هنر نوشته وبه چاب رسانیده ام، علاوتا هنرهایزیبارا بفاکولته ارتقا داده و مقام اکادمیک را در ساحۀ هنربه قطاردیگرشقوق علمی قرار دادم که هنرو خدمات هنری به هیچ قومی از اقوامافغانستان تعلق نمیگیرد و فقط و فقط به فرهنگ عموم اقوام افغانستان تعلقدارد و نه به قوم گرایی خاص. امیدوارم این شرح و بیان را در بارۀ خودم،فضل فروشی، خودستایی و خودنمایی تصور ننمایید ومن از روی مجبوریت بایدبجواب می برداختم ورنه بمصداق بیت حضرت بیدل که در آغاز این نوشته آوردهبودم عمل میکردم. باعرض حرمت. نیم شب بیستم فبروری 2007، اندیانا- امریکا

مـــعـــــرفــــــــــی کـــــــتـــــــاب شاه محمد ولی خان دروازی

پروفيسورعنايت الله شهرانی
مـــعـــــرفــــــــــی کـــــــتـــــــاب شاه محمد ولی خان دروازی
وکيل السلطنت اعليحضرت اميرامان الله خان
> > هردم ازين باغ بری ميرسد تازه تر از تازه تری ميرسد> > دانشمند شهير ، شخصيت سياسی ، فرهنگی و هنری کشورعزيزما ، دوکتورعنايت> الله شهرانی ، به سلسله نشر دهها و صدها اثر ارزشمند علمی ، اجتماعی و> هنری ، اخيرا به چاپ و نشر کتاب کم نظيری بنام ( شاه محمد ولی خان دروازی> وکيل السطنت اعليحضرت اميرامان الله خان ) موفق گرديده اند.> اين اثرباارزش از جانب نويسنده توانا جناب برهان الدين نامق ويراستاری> گرديده و به پيشگاه مردم عرفان پرور افغانستان و جهان عرضه شده است.> کتاب که 520 صفحه را احتوا ميکند ، پشتی و صفحه اول آن با فوتوهای شاه> امان الله غازی و شاه محمدولی خان دروازی و انور پاشاه مزين است. در شناس> نامه کتاب کمپوزر خواجه وحيدالله و ناشر کانون فرهنگی قزل چوپان معرفی> گرديده است.> سال چاپ : 1385 خورشيدی برابر با 2007 عيسوی آمده.> تيراژ : يک هزار جلد و حق چاپ محفوظ خوانده شده است.> چاپ فوتوهای تاريخی شاه غازی و شاه محمدولی خان دروازی و خانواده ايشان و> ساير اراکين دولتی و نشر آثار قيمتدار شخصيت های سياسی کشور پيرامون> شخصيت شخيص و محبوب القلوب افغانستان شاه محمدولی خان دروازی محتوای اين> اثررا غنا و مزيت خاصی بخشيده است و خواننده را به واقعات تلخ و شيرين آن> دوران به ويژه به دوره استبداد نادرخانی آشنا می سازد.> اهدای کتاب :> دوکتور شهرانی دراين مورد در ذيل فوتوی شاد روان امان الله و لی پسر شاه> محمدولیخان متولد 1922 م و متوفی 2002 در کليفورنيا امريکا چنين می نويسد> :> اثر حاضر را به خانواده نجيب ، آگاه و گرامی ( ولی ) بويژه به روان پاک> امان الله ولی اهدا می نايم . آنکه : اعليحضرت اميرامان الله خان پادشاه> ترقيخواه ، منور ، فرزانه ، فرهيخته ، وطندوست ، ملت پرور ، محصل استقلال> و ازادی افغانستان اسم خوبش را برسم تبرک برايشانن گذاشته است و نماد> دوستی و علاقه بی پايان آن شهريار والامقام نسبت به شهً محمدولیخان وکيل> سلطنتش می باشد. امان الله ولی از شمار دانشی و فرهنگی مردانيست که همه> گان از شخصيت عالی و بزرگوارش سخن گفته اند.> فهرست کتاب شامل سه بخش و ده فصل است که زندگی نامهً شاه محمد ولیخان> دروازی وکيل سلطنت شاه امان الله غازی را از طفوليت تا وقتيکه بدست> نادرغدار پس از محاکمهً کذايی با يک تعداد از نخبگان ديگر کشور جام شهادت> نوشيد ، در بر ميگيرد.> ما بخش های مهم اين کتاب 520 صفحه ی را بعدا باالترتيب خدمت خوانندگانن> ارجمند درسايت آريايی جسته جسته تقديم خواهيم کرد و اينک در حد گنجايش> اين مقال از نوشتهً زيبای جناب نامق دربارهً بدخشان و بدخشانيان که از> اهميت تاريخی برخوردار بوده و در مقدمه آمده است ، اقتباس مينماييم و به> او توفيق بيشتر ميخواهيم :> > شاه محمد ولی خان ابرمردی براورنگ تاريخ سياسی و نظامی معاصر افغانستان> > با آبداری لعل لبش نرسيدند هرگز> گذشت عمر بدخشانيان بکان کندن> > بدخشان سرزمين زيبای تاريخی و کوهستانی است که در انتهای شمال شرق عزيز> وطنمان افغانستان موقعيت دارد و دريای پنج آنرا در شمال از تاجيکستان> مجزا ميکند. اگر به نقشهً کشور مان دقيق شوييم بيک برگ درخت شبيه است ،> اگر ساقهً همين برگ را با قسمت کوچک پائينی از تنه اش بدخشان را بدانيم ،> بخطا نخواهيم رفت.> بدخشان دارای تاريخ ديرين ، فرهنگ پربار و گذشته پرافتخار است ، بدخشان> بيشتر از ناحيهً داشتن مناظر دلکش طبيعی ، لعل و ياقوت و لاجوردش از> گذشته های دور بدينسو بلند آوازه بوده وقتی قديمی ترين لاجوردی را که> ديرين شناسان از دور فراعنه مصر درنتيجه حفريات آثار قديمی در آنجا> شناسايی کرده اند منسوب به معدن لاجورد بدخشان دانسته اند.> ازمورخان و جغرافيه نگاران دوره های اسلامی به ويژه مقدسی که در سده چهار> هجری قمری ميزيست می نويسد : زبيده خانم ملکه هارون الرشيد در حوالی> معدن لعل و ياقوت و لاجورد بدخشان قلعه اعمار نموده بود که بنام قلعه> زبيده ياد ميشد و ازين معادن لعل و ياقوت و لاجورد استخراج گرديده به> دربار خلافت بغداد فرستاده می شده است.> نامق ميگويد : ( در شب عروسی وی با هارون الرشيد او چندان جواهر و زيور> بخود بسته بود که توان راه رفتن نداشت...> بدخشان در درازای تاريخ پر فراز و نشيب خويش مرجع آمال عاشقان و دلدادگان> ، زيبارويان و پريچهرگان روزگار بوده است ، در برهه هايی از اين دل از> دست دادگان عشق و شهر آشوبان زمان به نحوی از انحا به آن توجه کرده و> آثاری از خويش در دل صخره ها و صحرا های حيرت افرين و دلفريب آن ، بجا> گذاشته اند....> ميگويند سه تن از شاعران يکی بدخشی بوده است ، ديگری بخاری و سومی> خراسانی روزی باهم همسفر ميشوند در راه کسی ايشان را به غذا دعوت ميکند و> برای ايشان طبقی را مالامال از شيربرنج می نمايد و بالای آن روغن زرد را> ريخته می آورد. آنان وقتی اين غذای لذيذ را می بينند چون گرسنه شده بودند> هر يک کوشش می نمايد بطريق پيشتر از ديگر روغن را بسوی خويش بکشد اولتر> از همه بخاری پيشدستی نموده با انگشت از روغن خطی بطرف خودش کشيده می> گويد :> از بخارا لالهً خوشرنگ می آيد بيرون> بدخشی می بيند که بخاری با کشيدن خطی از روغن کارش را انجام داد او هم> مثل بخاری با انگشت خود خط ديگری از روغن بسوی خود کشيده می گويد :> در بدخشان لعل خوب از سنگ می آيد بيرون> بدخشی و بخاری به هدف خود به اين طريق ميرسند ميماند خراسانی. او با خود> فکر ميکند بايد کاری کند که روغن بطور مساويانه به هرسه ايشان برسد و> پلان بدخشی و بخاری را نقش برآب نمايد ، روی آن انگشت خود را در ميان> روغن گذاشته تا که ميتواند آنرا با شيربرنج مخلوط کرده ميگويد :> ازخراسان همچو من يلدنگ می آيد بيرون> خوانندگان ارجمند ! اين بحث را با اين ابيات که در وصف بدخشان از شاعران> پيشين سروده شده به پايان می بريم :> > > اگر کوهً بدخشان لعل گردد> به ديدار بدخشــــانی نيرزد> نصيرای بدخشانی> > سالها بايد تا يک سنگ خـــــاره زآفتاب> لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن> سنايی غزنوی> > جهانی را بحسرت سوخت اين دنيای بی حاصل> کو ياقوت و کدامــــــــين لعل آتش در بدخشانش> ابوالمعانی بيدل> > فکر رنگينم کند نذر شهيدستان شرق> پارهً لعلی که دارم از بدخشــــان شما> اقبال لاهوری> > کوه ماران به کمر لعل بدخشان دارد> اينچنين بخت کجا تخت سليمان دارد> ملاشاه بدخشی> > ما مطالعه اين اثر ارزشمند و استثنايی را به همه خوانندگان عزيز بخصوص به> نسل جوان کشور که ميخواهند به گوشهً ای از تاريخ وطن شان آشنا شوند سفارش> ميکنيم.

zaterdag 11 oktober 2008

فدراسيون فرهنگی توركان افغانستان و“بيگانه مگوئيد مرا زين كويم “

دكتور عنايت الله شهرانی
فدراسيون فرهنگی توركان افغانستان و“بيگانه مگوئيد مرا زين كويم “
قسمت دوم

نويسنده محترم ميفرمايد كه نياكان و اسلاف توركان “فارسی ستيز نبودند و خودشان گويا تمايل پان تركستی و فارسی ستيزی دارند !!! ماشاءالله بدين تهمت بندی بفرمائيد به زبان و فرهنگ تاجيكی چون من نگارنده خدماتی بنيادی كنيد ، به مانند من فرهنگ تاجيكی را كه به مدت چهل سال تهيه داشته ام ، آماده استفاده نمائيد ، ده هزار مثال فارسی را به مدت سی وپنج سال جمعآوری نموده ترانه های وطن تاجيكی را جمع و طبع نمائيد و ده ها مقاله به نفع تهداب فرهنگ تاجيكی بمانند من بنويسيد ، اگر از نويسنده اين همه زهريات بپرسند كه جناب ايشان با اين همه تورك ستيزی به فرهنگ تاجيك چه خدمتی را انجام داده اند ، چه جواب خواهند داد !!! آيا ايشان منكر آن حقيقت هستند كه فرهنگ تورك و تاجيك مكمل همديگر هستند و جدا از هم نميتواند مطالعه گردد !!!
ابومسلم خراسانی را فراموش نكنند كه از توركمنان مرو بود ، حمزه سيستانی با صد روايت در تواريخ از اخلاف شار های سيستان و از طائفه توركان هزاره بشمار ميرود . استاد سبس بادغيسی و نيزك هردو از جمله توركان صفحات شمال بودند و بفرمائيد به كتب تاريخ و نوشته های حبيبی درباره اصل و نسب اينهاييكه از جانب من معرفی شده اند معلومات حاصل نمائيد كه اينها كسانی بودند كه به مقابل اعراب پنجه نرم كرده اند و اسلاف شان با سكندر مقدونی مقابله نمودند .درين وقتيكه ملت بزرگ تورك نفوس اش به سه صد مليون ميرسد و از جمع فارسی به سی مليون آيا دو هزار سال پيش چقدر فارسی زبان وجود داشتند كه به مقابل اسكندر و اعراب لشكر بكشند و امپراتوری تشكيل كنند !!!
قلم بدستان محترميكه بدون احساس مسئوليت قلم برداشته و برعليه يك قوم و طائفه و اسلاف آنها نوشته های منفی و از افتخارات آنها انكار مينمايند ، اولين كار نابجای ايشان اينست كه در بين اقوام برادر و خون شريك زهر نفاق ميپاشند و ديگر اينكه از تاريخ درخشان آن قوم عمدآ انكار نموده و تاريخ را جعل مينمايند.

نويسنده محترم علاوه ميدارد كه “بعداز حمله تيمور بسيار خونريز كه تاريخ از آن به بسيار بدی ياد ميكند” و اينست شما هم به نحوی ميخواهيد او را بدتر و عقده خويش را با زشت گويی باز نمائيد درحاليكه نقطه عطف شما بجز اظهار تورك ستيزی چيز ديگری نميباشد ورنه ذكر نام تيمور درينجا بحثی را ايجاب نميكرد.
آيا شما تاريخ را نخوانده ايد كه موسلينی ، هيتلر ، اسكندر مقدونی ، يعقوب ليث صفاری بزرگترين قاتل مردم كابل ، استالين ، لنين ، ناپليون ، روسهای كمونست ، امريكائی ها ، فرانسوی ها انگليس ها چقدر مردم را قتل عام ها كرده اند ولی اگر “ريگی در كفش خود نداريد” پس چرا تمام وقت مضمون بحث تانرا تيمور تشكيل ميدهد درحاليكه تمام غنايمی را كه تيمور به سمرقند ميآورد نصيب تورك و تاجيك ميكرد .
دررين مقاله درباره فرهنگی بودن او و اولاده او ذكر ها شده است ، چطور وجدان شما اجازه داد به جای آنكه از قتل های امير عبدالرحمن سخن بگوئيد ، برعليه تورك ها عقده گشائی ميكنيد ، البته كدام سخن نهفته داريد !!! روش جهانكشايان قديم و جديد همان كشتن و بستن بوده كه هيچ انسان واقعی نميتواند از آن تقدير نمايد ، اگر عقده خاص به تيمور و اخلاف او نيست پس چرا قلم خود را تنها بالای تيمور صيقل ميدهيد ، درحاليكه تيمور نه تنها حافظ قرآن بود و به علمآ ، هنرمندان ، اوليا و امثالهم حرمت ميگذاشت ، بلكه خودش از علمای بزرگ وقت بود كه با حضرت حافظ و ابن خلدون و صدها عالم ديگر بحث های علمی و عرفانی انجام داده است .
كسانی همچون شما تنها در جهات منفی تيمور چشم بينا داريد مگر تعصب كور اجازه نميدهد تا در مورد عظمت و شكوه و جلال فرهنگی اين سلسله به مانند سلطان الوغ بيگ ، ميرزا بایسنقر ، بابرشاه ، شاه غريبی ميرزا غريبی حسين بایقرا ، جهانگير ، زيب النسآ بيگم ، گلبدن بيگم و ده های ديگر كه صاحب دواوين و تآليفات و افتخار بزرگ شرق ميباشند ، سخن بگوئيد ، زيراكه ميترسيد كه مبادا به مردم تورك سخن خوبی را نثار نمائيد . اما بايد گفت كه به سخن يك يا دو ويا آن ويا اين ، اين حقايق پنهان نميگردند و در صد هاكتاب ، مقاله و آرشيف ها درباره عظمت و مقام تيمور و تيموريان گفته شده و حفظ گرديده است.
بلی ! به معيار آن زمان كسی آدم نكشته است كه دارای قدرت نبوده و حضور آن در تاريخ آن دوره محسوس نبوده است .
نويسنده درمورد قتل عام های كوروش افسانوی هيچگاه چيزی نمينويسند و خود را بی خبر وانمود ميكنند شما ميدانيد كه كوروش افسانوی هم چنان كمتر از تيمور آدم نكشت و آدمكشی آن به تاريخ بينظير است كه بالآخره از دست يك ملكه توركی بنام تمارس خاتون كشته شد ، اين ملكه كوروش را بدست آورد و سرش را بدست خود بريد و گفت همانگونه كه كوروش از كشتن آدمی و خونريزی لذت ميبرد ، سر او را در ميان خون بگذاريد تا گنده شود و از آن ديگران حذر داشته و پند بگيرند .

از نويسنده محترم تورك ستيز خواهشمندم تا به كتاب “منم تيمور جهانكشآ” ترجمه ذبيح الله منصوری مراجعه نمايند و درباره تيمور معلومات شانرا بيافزايند . شما از تخريبات تيمور ذكر كرديد و به خاطر نفرت از ملت او از تعميرات خودش و اولاد هايش چيزی ننوشتيد .
اگر تيمور چند شهری را با زور تصرف كرد ولی توركستان خصتآ شهر سمرقند را عروس البلاد جهان ساخت مثليكه همزبان و همحون او سلطان محمود كبير غزنی را عروس البلاد ساخته بود ، همان تيمور بود كه بار اول قبر فردوسی را دريافت و مزارش را با مرمر آباد ساخت . اولاده تيمور سه صد سال در افغانستان با شرافت و بزرگواری حكم راندند تنها جهانگير نواسه تيمور چهارصد شاعر و نويسنده كه عمومآ به زبان فارسی شعر ميگفتند و مينوشتند مستمری داد و فرهنگ فارسی را در نيم قاره هند غنامندی بخشيد . ولی انگليس ها بوقت استعمار فارسی را از ريشه كندند . مگر همان كهنه كار های انگليس نميباشد كه تا اكنون مفكوره تفرقه اندازی اش برما حكمفرماست .
ازينكه نويسنده محترم ميگويند كه بزرگان تورك در سابق تنها توجه به فارسی كردند وبايد هم كنونی ها مثل آنها به فارسی خدمت نمايند ، بايد يادآور شد كه امروز نيز شعرآ و اُدبای تورك تآثيرات غيرقابل انكار در رشد وبالندگی اين زبان دارند مگر توجه روشنفكران تورك به زبان مادری خود ، نبايد به واقعيت ها پرده اندازد .بطور نمونه ميتوانم كه يادآور شوم كه تنها اين نويسنده شش جلد كتاب بنيادی به زبان تاجيكی نوشتم كه اين ميتواند خدمت بزرگ به زبان و فرهنگ تاجيكی محسوب گردد . بنآ نشايد كه تهمت فارسی ستيزی برما ببنديد .لطفآ قلم را برداريد وهرقدر كه ميخواهيد به وصف فرهنگ و زبان خود بنويسيد ولی نبايد اين حب شما به بغض با ديگران تبديل شود .
اين ادعا كه ميگوئيد شهرياران تورك خالص به فارسی توجه كردند ، نادرست است : بابر شاه توزوك را به توركی نوشت ، ميرزا الوغ بيگ زيچ الوغ بيگی را به توركی نوشت تا كه آنرا مولوی حبيب الله محقق قندهاری بفارسی ترجمه نمود . صفوی ها و قاجاری ها بدربار خود توركی را رسميت داده بودند ، تورك های عثمانی علاوه ازينكه به فارسی علاقه داشتند ، جمله مكاتيب و رسمیات شان به توركی بود . آقای داكتر احسان يار شاطر نويسنده بزرگ ايران و ايران دوست ميگوید كه تورك ها يكهزار سال تمام در ايران حكم راندند ولی فارسی ستيزی نكردند . واقعآ فارسی از بركت خدمات تورك ها فارسی شد . بزرگان اول شعر و ادب فارسی تورك ها اند و تا اكنون مقام شان درميان اهل دانش فارسی زبانها اول بوده و رهبری زبان فارسی را ارواح شان بدست دارد ، عنصری بلخی ، فرخی سيستانی فرزند جولوغ (اولوغ) عِسجدی تركمن ، مولانای بلخی ( خداوندگار بلخ ) ، نظامی گنجوی ، خاقانی ، هلالی ، ابولمعانی بيدل ، لطفی هروی ، انوری ابیوردی ، ظهيرالدين فاريابی ، عليشير نوائی ، ميرزا اسد الله غالب ، امير خسرو دهلوی و صد ها و هزاران ديگر همه توركی زبانان بودند .
اينكه نويسنده محترم ميفرماید نادرقلی سلطان صفوی بود ، اميد كه تجديد نظر نمايند ، وی از جمله توركان صفوی نبود و صفويان توركان آذری بودند ، نادر قلی خان افشار از جمع توركمه ها بود.
ازينكه نويسنده ميگويد قبايل (( قبايل زرد پوست صحرانشين “آلتای و اورال” از شرق در قلمرو سامانيان «خراسان » )) ، بايد دانست كه صحرا نوردان تنها تورك ها نبودند بلكه همه بشر در آغاز به صحرا ها حيات بسر ميبردند و بعد ها هريك جايي را برای بود وباش انتخاب و زندگی كردند . و حضرت آدم و بی بی هوا در افغانستان آمده آريائی ها را بدنيا نياوردند . شايد آنها در سرانديب وجای های گرم ميبودند .
ديگر اينكه سامانيان خالص تاجيك ويا تورك نبودند ، زبان شان نيمه تورك و نيمه تاجيكی و دربارشان به تاجيكی بود ، برای مزيد معلومات درباره سامانيان كه تورك نژاد بودند براجعه بفرمائيد به كتب معتبر تاريخ چون تاريخ رشيدالدين وهم نوشته های بار تولد ومراجعه كنيد به كتاب پژوهشهای ايران شناس نشريه محمود افشار ، تحت عنوان “سامانيان” و پيدا كنيد جملاتی را كه گفته شده است ( سامانیان از اولاده های سامان ياوقوی ) و پيدا كنيد كلماتی را كه گفته شده است ( سبكتگين هم قبيله سامانیان ) يعنی كه سامانيان هم از جمله قرلوق ها بوده اند.
آلپ تگين و سبكتگين چطور ميتوانند كه صحرا گردان باشند ، درحاليكه حكومت سامانان را آنها ميچرخاندند و سبكتگين كه از شهزاده های توركستان بود ، در شكست از جنگ بسيار سخت اسير جنگی گرديد و مراجعه كنيد به كار های او و اولاده های او چون محمود غزنوی كه جهان را به لرزه درآوردند.
لازم است اين سوال را از نويسنده گرامی بكنيم كه چه اتفاقی افتاده كه صحرانوردان حكومت سامانيان شهرنشين را حراست ردند و فرهنگ شانرا تقويت بخشيدند ، آخر تا كدام اندازه جعل تاريخ و تا كدام اندازه تورك ستيزی !!!
از شهادت مرحوم طاهر بدخشی رئيس و موئسس حزب سازا سالهای زیادی تير نشده است و ما زندگان هر كدام با آن مرحوم ارتباط شخصی ويا رسمی داشتيم ، آن مرحوم يكنفر توركی زبان ارگوی بدخشان و از قريه حافظ مغول بود ، پدرش محمد ذاكر جان وكيل مشورتی ولايت بدخشان و در خانه به زبان توركی اوزبيكی سخن ميگفت و در نسب از قبيله برلاس و از احفاد اميرتيمور صاحبقران بود. بياد ميآيد كه در وقت بزرگداشت آن مرحوم بعداز ده سال شهادتش در كنفرانس رسمی در كابل يكی از برادران پشتون جناب غيرت بزبان پشتو فرمود كه « چون مرحوم بدخشی صاحب خودش يك اوزبيك بود ..... »ولی بعداز ختم گفتارش رئيس كنفرانس آن گفته را ناشيانه و وبا خشونت رد كرد و گفت « بدخشی صاحب اوزبيك نبود بلكه يك تاجيك بود » آيا نميتواند اين يك اهانت بزرگ به بدخشی باشد كه نسب او را كه همه اقارب او هنوز در قيد حيات اند جعل كنند ؟ آيا اين كار نميتواند تورك ستيزی تلقی شود ، رئيس كنفرانس به امر و هدايت هر شخص عقده مند و مريض كه اين كار را كرده باشد ، به نزد ما اين معنی را ميدهد كه اولآ كم ظرفی و بعدآ تفرقه اندازی و تورك ستيزی است . آيا امكان نداشت كه اقلآ خاموش مينشستند و به راه كذب ، آن سخنران پشتون را دروغگو ثابت كنند درحاليكه آن شخص حقيقت را گفته بود . من يقين دارم كه در آن مجلس نويسنده مقاله جنجال برانگيز وجود داشت و اگر حق بين ميبودند بايد مردانه وار سخن را حل ميكردند و پرزه كوچكی را به رئيس كنفرانس نميدادند تا دروغ را دروغ تر ساخته و به سخنگوی مهمان توهين نميكردند .
پس لازم است كه انسان از مقام اصلی خود استفاده نمايد و حقایق را بازگو نمايد ، بسياری كسانيكه پيرو آن رهبر و حزب سازا بودند ، با آنكه از افكارش پيروی مينمايند و او را استاد و رهبر خود ميدانند ، نسبش را جعل مينمايند و از نسب و نژاد او بد ميبرند، سامانیان را كه چون غزنويان و تيموريان فارسی دوست ميدانند ، همچنان بدخشی هزار دليل ديگر بر جعل نژاد آنها ميآورند كه اين كار ها همه چشم پوشی از حقايق است و آيا جعل نسب مرحوم بدخشی تورك ستيزی بشمار نميآيد !!! برای اينكه خوانندگان گرامی از اصل قضيه وگفتار نويسنده محترم نويسنده محترم تورك ستيز بخوبی آگاه شوند ، از همه گفته هايش تير ميشويم و فقط يك پاراگراف او را درينجا نقل مينمائيم : (( با تآسف قبيله سالاران بعضی ها برخلاف رفتار اسلاف خود تقويه زبان اوزبيكی «توركی» و رشد تمايلات پان تركستی را با فارسی ستيزی بوسيله رسيدن به سيادت ميدانند و درين راستا تلاش ميكنند ، البته آرمان تقويه زبان اوزبيكی يا توركی جايز است ، اما نه با فارسی ستيزی ، فارسی ستيزی به تقويه و رشد زبان اوزبيكی فايده نميكند ، ولی مليت هاي كه درطول قرنها باهم جوش خورده زبان چ تاريخ فرهنگ سرزمين و اقتصاد شان مشترك و حتی خون شان آميخته شده است از هم جدا ساخته و مقابل هم قرار ميدهند گناهيست كبير بزيان اقوام استبداد زده و بسود شوونيزم .لازم بيادآوری است كه در سده های پسين امير نشينی های مستقل در يك بخش اراضی خراسان تحت تآثير رقابت های نژادی ، مذهبی و تهاجمات روسيه تزاری با تركيه عثمانی به تركستان مشهور بوده است ))
اولتر از همه در پاراگراف بالا كه نويسنده ميخواهد خود را بسيار حق به جانب جلوه دهد ، چنين سوالات بدست ميآيد :
ـ آقای نويسنده قبيله سالاران گفته ، گفته ميتواند كه كی ها اين كار را كرده اند و در كجا نوشته اند ؟
ـ آيا كدام نويسنده تورك زبان را ميتواند معرفی كند كه تاجيك ستيزی كرده و ضد تاجيك سخن زده باشد؟
ـ آيا كار كردن به زبان توركی به عقيده نويسنده محترم فارسی ستيزی است؟
ـ اينكه ميگويند به نفع شوونيزم ، كسيكه متوجه شود ميداند كه خود اين نويسنده محترم با تبصره های ضد توركی اش به نفع شوونيزم كار كرده است و يقين كه خواسته خودش تفرقه اندازی نمايد و اگرنه ده كجا و درخت ها كجا كه این حرف ها را مينويسد و تهمت می بندد .
- این نويسنده از يكطرف ارتباط فرهنگی و خونی تورك و تاجيك را ميآورد ، از طرف ديگر از كلمه توركستان انكار مينمايد و تورك ستيزی خويش را نميتواند كتمان نمايد و ميگويد كه « لازم به يادآوری است كه ..... » در پاراگراف بالا تمام عقده ها و بدبينی ها در مقابل يك قوم بزرگ كه اسلاف شان هزاران سال با نيكنامی ، عدالت و مردانگی حكومت كردند نشان داده شده است ، آيا نويسنده محترم ميتواند توضيح دهد ، كدام قبيله سالاری ؟ خودشان اگر به تاريخ معلومات داشته باشند ، ميدانند كه هر توركيكه بمقام شهرياری توركستان و خراسان كه اقوام نجيب تورك و تاجيك درآن زیست دارند رسيده اند در مقابل مليت های ديگر ستيزه نداشتند و اگر داشته اند اميدواريم برملا گردد .
آيا شده ميتواند كه شهرياران و شهنشاهان بزرگ تورك اگر بزبان فارسی و تقويه زبان و قوم تاجيك عزیز خدمت كرده باشند ، اخلاف شان هم مثل آنها حتمآ خدمت نمايند .درين گفته جواب ها زیاد است و در سطور بالا هم اشاره شده است كه آن تيموری هاييكه هزار مرتبه بالاتر و بيشتر از فارسی زبانان به فارسی خدمت كرده اند ، پاداش شان اين باشد كه ابولآبای شانرا بسيار بد و خونريز بگويند و اهانت كنند ؟ و باز آن شهرياران بزرگ كه آنقدر خدمات بی آلايشانه كرده اند طوريكه گفته شد بايد حتمآ اولاد شان هم خدمت نمايند ؟ و از خدمت به زبان خود صرفنظر نمايند ! مثليكه نويسنده محترم بدون زحمت مزد ميخواهد ويا اينكه دماغ دكتاتوری داشته ويا قرضی بر مردم تورك دارد كه بايد ادآ نمايد . نويسنده گرامی را تشويق مينمايم كه با دوستان شان به فرهنگ خويش خدمت نمايند به جای آنكه از ديگران عيب جويند .
اكنون جهان تغيير كرده و هركس در غم خود ميباشد ، همانقسميكه تاجيك زير ستم است ، تورك نيز در آن موقعيت قرار داردو به جای اينكه نويسنده وصل را درميان بيآورد به خشونت اين دو برادر را فصل مينمايد . از نوشته ايشان به صراحت و وضاحت برميآيد كه آنها تورك ستيز ميباشند و باز درحاليكه اين جدائی را ميآورند ، ميگويند كه باید شوونيزم كامياب نگردد و نصايح سودمند اتحاد را برقلم ميآورند .
آيا نويسنده محترم ميتوانند ثابت نمايند كه “پان تركستی” را كدام تورك افغانستان به زبان ويا به قلم آورده است ؟ آيا اين نويسنده اجازه نميدهد كه يك تورك با همزبانان و با هم خونان خود در تماس بوده و درباره هويت ، تاريخ و فرهنگ خود صحبت نمايد ويا فدراسيونی را بنام احيای فرهنگ از دست رفته تآسيس نمايد ؟ اگر قرار باشد كه تورك ها حق يادآوری شهرياران بزرگ تورك را نداشته باشند بخاطری كه از آن گويا بوی پان تركستی بالا نشود ؟ پس اين نويسنده محترم چرا درباره سغديان ، سامانيان و هخامنشيان حرف ميزند ، درحاليكه هيچ يك از آنها در خاك افغانستان كنونی مركزيت نداشته اند. و چرا بايد نام آنها به افتخار گرفته شود و هيچ توركی از ذكر نام آنها رنج نبرده و نويسنده را به اصطلاح خود اين تورك ستيز عزيز پان تاجيكستی متهم نساخته است .
برای اينكه قناعت صد در صد نويسنده محترم حاصل گردد خاطره سال ۱ هزار و نود و دوی سفرم به تاجيكستان را بياد ميآورم .
موسسه پيوند تاجيكستان بنام “تاجيكان جهان متحد شويد “ شعار ها ميدادند در جمله دعوت شدگان اين نگارنده به نمايندگی از فارسی گويان هند ، پاكستان و بنگله ديش از جانب شادروان استاد احمد عاصمی رئيس پیوند آن وقت مهمان آن گردهمآيی بودم ، از قضا دوست محترم جناب بشير بغلانی هم در آن مجلس بزرگ “ تاجيكان جهان متحد شويد” تشريف داشت و فعال نيز بود . من يقين داشتم كه جناب بغلانی از تاجيكان تاجيكستان و بصورت مهاجر در افغانستان زيست داشتند ، البته علت هجرت شان مشروع بود و از دست استعمار بر توركستان والدين شان به آنجا رفته بودند .
با آنكه هزاران مرتبه شعار های “تاجيكان جهان متحد شويد” در بلندگو ها شنيده ميشد و به آسانی دانسته ميشد كه اين صدا ، صدای پان تاجيكستی است ، ولی آيا با آنكه منطقآ بايد انتقاد ميشدند و حتی يك تورك هم اين حركت را ايراد ويا انتقاد ننمود .
آن نويسنده گرامی در آن وقت نه تاجيكان را قبيله سالاران گفت ونه اكنون افكار تاجيكان را پان تاجيكستی معرفی نمود ، مگر علاوه ازينكه آنرا تآييد نموده اند ، نامهای به اصطلاح خودشان شاهان آريائی ؟ غير از افغانستان را هم از خود ميدانند قطع نظر ازينكه متوجه باشند كه خود به درجه اول بيرق پان تاجيكی را بلند ميسازند .
نويسنده ميآورد “اما نه با فارسی ستيزی” آيا خدمت به توركی را فارسی ستيزی ميخوانند ، اميد است هر نوشته يی را كه فارسی ستيزی میدانند برملا سازند كه ماهم از آن آگاه شويم . به عقيده من مقاله شانرا زمانی ترتيب داده اند كه نتوانسته اند مقام زبان و ادبيات توركی را با ذكر اسمای شهرياران بزرگ تورك قبول نمايند. اينكه ميگويند در طول قرن ها تورك وتاجيك جوش خورده اند پس چرا از قول خود برگشته و از تورك و شهنشاهی تورك ها ندمت مينمايند ؟ و چرا موقع را به فاشيزم آماده ساخته و تفرقه مياندازند . اينكه ميگويند “نژاد زرد صحرا نشين “ ، “امير تيمور بسيار خونريز” زرد پوست، صحرا نشينان در قلمرو سامانيان ، قبيله سالاران ، انكار كردن كلمه توركستان وغيره نميتواند وانمود سازد كه كه آنها تفرقه اندازی و بيگانگی نشان ميدهند ؟ و اگر گفته هايشان از دل خاسته باشد ، پس تفاوت كردن ها ، اهانت و جدا سازی تورك ها از تاجيكان عزيز از بهر چيست ؟
دلچسپ تر از همه اينكه آقای محترم “اميرنشينی های مستقل ميگويند و اينرا نميگويند كه امير تيمور فتوحات خويش را تا اروپا و افريقا رسانيد ، بابرشاه و اولاده او در نيمقاره هند ، افغانستان و پاكستان حكمرانی ميكردند ، محمود غزنوی بزرگترين شهنشاه جهان بشمار ميرود و لقب سلطانی را بدست آورد .
كوشانيهای بزرگ در هند سلطنت كردند ، يفتلی ها ايرانی ها را بدور راندند ، غوری ها و سلاجقه بزرگ نام و نشانی را در جهان نشان دادند كه نظيرشان در جهان كمتر ديده شده است و ما درين مختصراز صد جهانكشای بزرگ دهم حصه آنرا هم نميتوانيم يادآور شويم و چطور ميشود كه آنها را امير نشينی های كوچك ميگويند !!!
نام ماورالنهر در زمان اعراب نامگذاری شد ، آسيای مركزی در زمان استيلای روسها شهرت داده شد ولی نام اصلی و قديمی آن توركستانات (توركستان شرقی ، توركستان و توركستان صغير) بود و ممالك توركيه و آذربايجان ، قفقازستان ، كريميا ، تاتارستان ، باشقرستان ويا توركستان را نميخواهيم ذكر نمائيم .
كلمه و نام خراسان بعداز اسلام پيدا شد كه نام زيبا و خوب است ، گوشه های هرات ،نيشاپور و توبس را بدان منسوب ميكردند .اينكه ايرانی ها لقمه بزرگ را با جاغر خورد ميگيرند و ميگويند “خراسان بزرگ” جواب شان بخوبی ادا گرديده است .
و مثليكه نويسنده گرامی جواب ها را نخوانده و به مانند ايرانی ها كل دنيا را از خود ثابت ميسازند ، اين سه صد وپنجاه ملیون توركيكه از قعر چين وسائبريا تا مسكو و از قفقاز تا قلب اروپا و از آن تا افغانستان خاك دارند و هزاران سال حكومت كرده اند چرا پس بزعم شما و ایرانيان “توركستان كبير” گفته نشود درحاليكه هيچ توركی زبانی تا اكنون بزبان نياورده و شايد هم با مناعت طبع و جاغر بزرگی كه دارند از آن يادی نخواهند كرد .
جناب نويسنده محترم كه چرا ممالك توركی زبان بنام توركستان ياد ميشوند ، از آن رنج برده اند ، بايد بدانند كه تاجيكان عزيز از قديم الايام در افغانستان و توركستان با توركها زیسته اند ، يقين دارم كه اگر دوستی كه توركها و برادری و محبتيكه به گراميان تاجيك دارند ، به جای نام توركستان ، تاجكستان كبير بگويند ، از آن رنج نميبرند ولی مشكل عمده اينست نفوس تاجيك در مقابل توركها چون قطره در بحر است و اين نام بسيار قديم است ، ايالت تاجيكستان در زمان روسهای كمونست پيدا شد ورنه همه ممالك بگفته شان با امير نشينی ها توركستان ياد ميشدند مگر حكومت بخارا بزرگ و قدرت آن زیاد نبود!
يكی از دلائيليكه نفوس فارسی زبان در توركستان بعداز امپراطوری بزرگ امير تيمور جهانكشا زياد شد اين بود كه امير تيمور علما ، دانشمندان ، كسبه كاران و صنعت چيان ايرانی را به سمرقند منحيث كارگر استخدام كرد ، زيرا او ميخواست كه سمرقند شهر اول دنيا باشد و از آن است كه تعداد فارسی گوی بعداز او زيادتر شد ولی زبانهای تاجيكی و توركی باهم مخلوط شده و چون تاجيك ها يك اقليت بسيار كوچك به مقابل نفوس زیاد توركها ميباشند از آن سبب پنجاه و دو فيصد لغات تاجيكی مردم توركستان از توركی گرفته شده و تداخل اين زبان در تاجيكی زیاد ميباشد .اين بود شمه ای از دلايليكه به نوشته دوست گرامی عرض گرديد ، اميدوارم جواب مرا سنگ تصور ننمايند و چونكه گفته اند :
جوابت ای برادر اين نه جنگ است *** كلوخ انداز را پاداش جنگ است
اگر از روی حقيقت اظهار گردد جواب های من كلوخ هايی است در مقابل سنگ انداز و بايد اين شعر را در حق اين دوست بدروآ ادا وبی وفا بگويم كه شاعری فرموده :
من از بيگانگان هرگز ننالم *** كه بامن هرچه كرد آن آشنا كرد

ختم قسمت دوم بحث اول

maandag 15 september 2008

فدراسيون فرهنگی توركان افغانستان و“بيگانه مگوئيد مرا زين كويم “ء

دكتور عنايت الله شهرانی
فدراسيون فرهنگی توركان افغانستان و“بيگانه مگوئيد مرا زين كويم “ء

پانزدهم سپتمبر ۲۰۰۸ ميلادی
درين مقاله دو موضوع مطرح بحث قرار داده ميشود : اول تبصره درباره يكی از دوستان كه در سايت آريائی تحت عنوان ( دربارهءخصوصیات تاريخی وجود استبداد جنگ و فرياد دموكراسی در كشور ) نشر گرديده بود و دوم خاطرات نگارنده از تشكيل فدراسيون فرهنگی توركان افغانستان در كشور هاليند .
پيش ازينكه به اصل مطلب دست ببريم ، لازم يآدآوری است كه تورك را با تاجيك آفريدند و اين دونام اجزای لايتجزای خود اند وكسانيكه در ميان اين دو برادران تاريخ فصل آوری انجام ميدهند ، از هرنگاه كار نابجا و ناصواب بوده و رخنه بزرگ را به اتحاد اين دو ملت عزيز ايجاد ميكنند .
تاريخ بياد ندارد كه تورك با حكومت داری هزاران ساله خود به ملت عزيز تاجيك خود ضرر، رخنه ، تبعيض و ظلم كرده باشد، همچنانكه نويسندگان تورك تا كنون نوشته ای برخلاف آن ملت برادر ننوشته وهيچيك از افتخارات شانرا بنام خود جعل نكرده اند و دايم ظرفيت ، توانايی ومراعات دوستی را انجام داده و راه را به تبعيض طلبان ، برتری جويان وخود بزرگ بينان باز نكرده و با همه مليت ها دست دوستی و برادری داده اند .
تاريخ غنی و پرافتخار مردم تورك در منطقه و جهان به شكل افسانه نبوده بلكه واقعيت های عينی و انكار ناپذير است كه كم از كم از دوهزار سال به اينطرف اسناد افتخار آميز فرهنگی وسياسی شان از سنگ نبشته ها آ آبدات تاريخی ، در حفريات مدنيت های قديمه (آركيالوجی) ،در كتب معتبر تاريخ وغيره پيدا شده كه زيب برخی از موزيم های جهان گشته است .
خط های اورخانی ، سومری ، اويغوری ومغولی (كه از اورخانی استفاده شده است ) ، نشان دهنده فرهنگ بسيار قديم و كهن ميباشد و از صحرانوردان كه نويسنده محترم نام ميبرد نميتوان اينقدر تمدن ويادگار های فرهنگی را بدست آورد. بت های باميان ، سكه ها وغيره آثار باستانی را كسانی ساختند كه صحرانورد به زعم تعريف نويسنده محترم نبودند ولی اگر از زاويه علمی رشد جامعه بشری به اصطلاح “صحرانوردی “نگريسته شود ،همه انسانها در آغاز صحرانورد بودند.
كوشانی های كبير ، يفتلی های بزرگ ، تگين شاهان ، كابل شاهان ، شارهای باميان و سيستان و غرجستان وغيره آيا از نياكان و اسلاف توركان افغانستان نبودند ؟ برای تسكين اين ادعا مراجعه بفرمائيد به غرض معلومات دقيق به دائرت المعارف اسلامی ، كتب معتبر تاريخی و در خصوصیات به انساب مجمع الانساب .
بدبختانه جعل تاريخ درمايان ما شرقيان زیاد است ، يكی از خواص ديگر ما مردم شرق اينست كه افسانه را با تارريخ می آميزيم
وبر گفتار افسانوی خويش چنان استادگی دارريم كه گويی آن تخيلات ، احساسات و افسانه ها نسبت به تاريخ واقعی موثق تر و درست تر ميباشد .
تاريخ افغانستان كنونی ، توركستان و ايران به هيچصورت نميتواند بدون تاريخ تورك مكمل باشد زيرا از زمانهای پيش از ميلاد تاريخ اين مردم با آن مناطق ارتباط خاص داشته است . همچنانكه تاريخ مردم ارجمند تاجيك با تورك گره خورده ونميتوانيم تاريخ تورك را از تاجيك جدا كنيم .
شرح وبيان تاريخ اصلی بوميان خاك فعليه افغانستان نميتواند از روی احساسات تصور شود ،چونكه نوشته ها واستنباط ها اكثرآ ازغرض ومرض منشآ ميگيرد .
بدون ترديد در افغانستان در مناطق مركزی وشمالی كه مركز آن بلخ وبلخ مركز توركستان صغير بود ، طوائف تورك تا جاييكه تاريخ شاهد است در آنجا حيات بسر برده اند و درين باره به كتاب مرحوم مير محمد صديق فرهنگ و كتب ديگر مراجعه بفرمائيد .
مردمانيكه تعصب را رهنمود قضاوت خود قرار داده اند نميتوانند با فیصله های هستريك خود به مردم و طوائف تورك مهاجر بگويند وكلمه مهاجم نه تنها به تورك ها بلكه به تمام كشور كشايان ميتواند نسبت داده شود ، مهاجر بخاطری بر مردم تورك نسبت داده نشود كه آنها از دست همقبيله گان خود به هيچ جای هجرت نكرده اند زيرا كه حكام از خود آنها بوده اند ولی در عصر حاضر مردم تورك وتاجيك از دست روسها نه تنها به افغانستان بلكه در ممالك ديگر آسيائی مهاجر شدند و تعداد آنها در افغانستان محدود ميباشد و همه ميدانند كه مهاجر در اصطلاح به مفهوم آخری آمده ونه به تورك های بومی و اصلی افغانستان . اگر قرار باشد كه بمعنی لغوی مهاجر بسنده شويم در آنصورت همه بشر وآدمی از مبدآ خلقت به جای های ديگر مهاجر شده بشمول آريائی ها و تورك ها. اما در خصوص تهاجمات و استقراريابی در خاك های ديگران ، لازم است از روی شواهد و استدلال بايد تحرير يابد. مثلآ درباره تگين شاهان كه تگين آباد بنام قديم يكی از شاهان توررك ميباشد نام قديم نام قديم و پيشين قندهار است ، مسلمآ مردم تورك در آن محل حيات بسر برده اند وحكومت كرده اند بنآ در زمان بسيار سابق تگين آباد وجود داشته مثليكه نام رخج در آن زياد سابقه دارد و از نام تگين آباد بايد پذيرفت كه تورك ها در آن محيط ميزيسته اند ومهاجم نبوده اند .
سامان خدات قريه يی را آباد كرد ونامش را سامان گذاشت كه بعدها سامانيان بدان اسم شهرت يافتند ، درين باره مراجعه فرمائيد به مقاله “سامانيان “ در كتاب يادنامه محمود افشار چاپ ايران .
آلپ تگين سپهسالار بزرگ دور سامانی از توركستان به غزنی آمد و در آنجا حكومتی را تشكيل داد و پيش از او شاهان تورك در آن ديار حكومت ميكردند ، اگر آلپ تگين موئسس آن غزنويان بصورت مهاجم به غزنی آمده باشد و او را مهاجم بگوئيم ، آيا ميتوانيم تورك های مقيم اصلی و بومی ساحات مركزی را كه در تواريخ آنها را تورك گفته اند مهاجم بگوئيم ، درين باره مراجعه بفرمائيد به دائرت المعارف اسلامی ونوشته های استاد ارواح شاد حبيبی .
چه كسی ميتواند ثابت نمايد كه در غزنی و نواحی آن پيش از ميلاد كدام طائفه از كدام نژاد حيات بسر ميبردند؟
وبايد اذعان گردد كه موجوديت تورك در ساحات كابلستان ، زابلستان و غزنه از قديم الايام تثبيت ميباشد، چنانچه در روايات قرغزها آمده است كه اولاده آچيل خان اويغور بنامهای جابول بای ، غزنه جان و قابول بای در سه ساحه مذكور حيات برده اند كه تا اكنون محلات مذكور بنامهای آنها مسمی بوده و فعلآ جای و محل قابل بای وجود دارد كه دليل وبرهان خوبيست به موثقيت گفته بالا.
غزنی وباميان دو اسم ديگری ميباشد كه باشندگان آن محلات را غزنيچی و باميان چی ميگويندو پسوند چی به آنها آورده ميشود امكان دارد كه در تاريخ بشر تهاجمات زياد صورت گرفته باشد و بسی واقع شده است كه مهاجمان در خاك هاييكه هجوم آورده اند بقرار گفته انتراپالوجيستان هضم گرديدند وما اين دليل را ميتوانيم از هجوم تورك های توركستان و افغانستان به نيم قاره هند دليل بياوريم.
اما هجوم تورك ها در افغانستان شايد به سنت ديرين جهانكشا ها صورت گرفته باشد ، ولی متوجه بايد بود كه در افغانستان توركها هزاران سال پيش حيات بسر ميبردند كه تواريخ ازين مطلب زياد ياد مينمايد ، مثليكه كوشانی ها و يفتلی ها با اسناد تاريخ كه از طوايف تورك ميباشند و منشآ آنها به يوچی ها ،و سيتی ها و جزئی از اجزای هون های سفيد وبنام توركان توكيو نيز ذكر ميگردند .
در نواحی مركزی افغانستان طوريكه يادآور شديم حيات بسر ميبردند و تا اكنون كوشانی ها در دره های كوشان ، صفحات شمالی كابل و يفتلی های بدخشان بزبان توركی خود تكلم مينمايند . درينباره و مطالب ديگر به كتاب “تاريخچه اقوام و نژادها در افغانستان” مراجعه بفرمائيد تا سوالات شما حل گردد .
سوال درينجاست كه آيا ميتوان تاريخ اقوام غيرتورك را با اسناد در ساحات مركزی افغانستان دريافت اگر اسنادی و شواهدی باشد غنيمت بزرگی ميباشد كه به غنای تاريخ وطن می افزايد .
نويسندگان محترميكه از موجوديت قدامت تورك ها در افغانستان انكار مينمايد آيا ميتوانند كه از اسلاف خود چه در افغانستان وچه در توركستان نشانه هايی را به ما بازگو نمايند تا در معلومات ما افزود گرديده و تا ماهم با وسعت نظر و سينه فراخ افتخار نمائيم .
اينكه سخن را بگفته خود “ برپايه شهادت تاريخ “ می آورند و ميگويند “ سغديان ويا از آريائیان وهخامنشيان تمدن ساز قديم “ گفته ميتوانند كدام سلسله سغدی و در تاريخ آريا اين سلسله در كدام جايی ذكر شده ويا اينكه سلسله يی را بنام آريائی ها كه شهنشاهی آنها بنام سلسله شهرياران آريائی ذكر شده باشد، بما بنويسند سلسله آريائی ها بدون ذكر نام نزد مورخين چنان بی مفهوم است مثليكه بگوئيم سلسله تورك ها و درباره هخامنشيان آيا نويسنده گرامی وقت آنرا يافته است تا نوشته ناصر پور پيرار ايرانی را بنام “ دوازده قرن در سكوت “ بخوانند و درباره اصل ونسب هخامنشيان پی ببرند .
آيا درباره آريانا كتاب بالا وكتاب “نام وننگ “ آقای سليمان راوش را خوانده اند كه اينطور امر بصراحت و بدون دليل را بر ما می قبولانند؟
تمدن ساز كوشانی ها بودند ، يفتلی ها بودند ، كابلشاهان بودند، تگين شاهان ميباشند، سامانيان و شارها، تيموريان ، غزنويان ، بابريان ، غوريان وفريغونيان بودند و هيكل ها و شاهد های برجستهء باميان وفندقستان ،آی خانم و طلاتپه ، آثار باستانی هرات ومنار جام ، چهل زينه قندهارومصلی ها جهت تثبيت ادعای ما ميباشند كه جمله محصول تمدن و فرهنگ غنی توركان افغانستان بوده است كه به اصطلاح شما اينها همه مهاجر ومهاجم بوده اند ، فرضآ اگر آنها را به دو نام و اصطلاح شما بپذيريم ، پس چرا به آثار فرهنگی آنها مينازيم ، من از آن ميترسم كه آن آثار را نيز مهاجر ومهاجم خواهيد خواند ودر آنصورت تاريخ افغانستان را بی تمدن خواهيد ساخت .
افغانستان فعلی يك محدوده سياسی است و حدود فعليه آن بيش از صد وچند سال قدامت نداردِ. چنانچه نام آن هم به همينگونه در تواريخ نيامده است . آيا امير شيرعلی خان و اميرعبدالرحمن خان توركستان صغير مربوط افغانستان را چنين تفكيك نكرده و نگفته اند “توركستان” و خود را پادشاه توركستان و افغانستان نخوانده اند ! و اگر از موضوع واقف نباشيد مراجعه كنيد به مزار شاه اوليآ در مزار شريف و نشرات زمان هردو پادشاه مذكور وآيا در تاريخ رسمی اميرحبيب الله بنام سراج التواريخ نخوانده ايد كه صفحات شمال افغانستان را توركستان صغير آورده اند؟
ازينكه نام قديم افغانستان را “آريانا” گفته اند كه موءرخين ويا نويسندگان معاصر از آن گاهگاهی يادآور ميشوند ، ولی جای و حدود آريانا و خراسان را كی ميتواند با يك خط درشت بنويسد ! آريانای كه گفته اند در كدام نقطه اصابت مينمايدوبازهم خواننده را به كتابهای” نام وننگ” و “ دوازده قرن سكوت” راجع ميسازم تا به معلومات خويش در خصوص آريانا بيفزايند .
كلمه خراسان هم قدامت تاريخی نداشته حتی در زمان شاهنشاهی محمود كبير ملك غزنه ويا شاهنشاهی غزنی ميگفتند همچنان مناطق زياد افغانستان به معنی خاوران ومشرق زمين استعمال ميشده و نام بسيار زيبائی ميباشد كه به كدام قوم و نژاد تعلقی ندارد .خصوصآ در مناطق و وطن ما كه مليت های گونه گونی در آن زيست مينمايند .در سابق ويا در طول تاريخ در ساحات توركستان نام های محلات بنامهای اشخاص نسبت داده ميشد چنانچه : تگين آباد ( بنام يكی از شاهان تورك تگينی ) ، غزنه بنام دختر آچيل از ريشه اغز و غز ، زابل از اسم جابول بای ، كابل از اسم قابول بای ويا قابيل بای، بغلان نام قومی از صد قبيله تورك ، قطغن كه معنی لغوی آن “ممنوع” ميباشد نام قبيله يی از تورك كه اصلآ بنام “كته خان” يعنی خان بزرگ مسمی شده است ، تالقان (تولی خان ) كه مفرش ومعرب تالقان آمده ، تخار (توخار) نام قديم يك قوم تورك ونيز نام بتی بزبان توركی اويغوری ، فرخار وبخار دونام توركی اويغوری كه اسم دو بت ميباشند كه يكی اكنون فرخار و دومی بخارا ياد ميشوند، سمرخان بانی سمرقند ( سمركينت ) كينت در توركی به معنی شهر ويا جای و قلعه ميباشد .
اصلآ سمر در توركی بنام افسانه و نيز نامی از نامهای مشهور توركی زبانان مثل سمر تورخان كه معلم خانگی امير تيمور در فن جنگ و نيزه بازی بود .
سغدی ها را در تاريخ اتراك سورت ها ويا سرت ها آورند ، سغد وبيش كينت «پنج كينت» ، تاشكينت به معنی قلعه سنگی كه نام ديگرش “چاچ” (مولف اصول شناسی از همينجاست) قرشی يا قرچی ( عمر نسفی از همينجاست ) به معنی متضاد بودن يا مخالف بودن بوده نام های توركی ميباشند. ترمذ را اعراب نامگذاری كرده اند كه نام اصلی اش “پته كيسر” ميباشد . آی خانم، طلاتپه ، بلخ (از باليق مآخوذ وبمعنی شهر در توركی ) ، سمنگان ونمنگان از نامهای قديم توركی كه معرب آن سمن جان و نمن جان ميباشد ، شبورقان “شبورغان” ، آقچه ، بوينی قره ، روستاق ، ، قرغه ، قره باغ ، اورته باغ ، ، توتم دره ، كوندوز “قندوز” ده بوری ، قزل قلعه ، غزنی ، تگين آباد ، بغلان ، قطغن ، قزل آباد ، اشكمش ، پمقان “پغمان” و هزار های ديگر نامهای قديم توركی بوده اند كه طی قرون متمادی تا اكنون مورد استعمال داشته اند و آيا نميتوانند اين نامهای تاريخی به بومی بودن مردم تورك دلالت نمايد !!!
گفته شد كه قدامت يك قوم و يا يك ابان را ميتوان از كلمات ونامهای تاريخی آن دريافت نمود ، مگر قاطبه علما و محققين نميدانند كه محمود كاشغری هزارسال پيش ديوان لغات الترك را ترتيب داد ، وكسی از آن حقيقت نميتواند انكار كند .
وقتيكه فرهنگ ساز توركی هزار سال پيش فرهنگ بزرگ پنج جلده توركی را ترتيب داده باشد ( در توركيه به ظرفيت پنج جلد چاپ شده ) پس زبان توركی چند هزار سال پيشتر از آن وجود داشته و اگر اين مردم با فرهنگ تورك متوطن و مستقر نباشد ، پس چطور ميتوانند چند صحرانورد ، درحالت كوچيگری فرهنگی را بدان بزرگی و كيفيت ترتيب دهند !!!
سه صد وپنجاه مليون تورك جهان صحرانورد بودند و سی مليون مليت جناب نويسنده در سراسر دنيا متوطن و اين سخن كاملآ ذهنی و عاری از حقيقت است.

پايان قسمت اول

پانزدهم سپتمبر ۲۰۰۸ ميلادی
ادامه دارد